جمعه ها از آسمون خون می چکه

این جمعه کارگاه نداشتیم... نمی دانم واقعا اینقدر فشار اماکن زیاد بوده یا تاثیر ناهار نخوردن بچه ها در کافه بوده است که باز هم بی خانمان شده ایم و به جای هشت ساعت ادبیات و هنر باید زل بزنیم به دیوار و ثانیه های کشدار جمعه را بشماریم... اما به قول دوستان «دوباره می سازمت کارگاه/ اگرچه با خشت جان خویش...»

کارگاهی که 14، 15 سال است با هر اتفاق و فاجعه ای دوام آورده است. از حرامزاده های آدم فروش تا خاله زنک ها و عمومردک های تهمت زن و دروغگو تا بادکنک های جوگیر تا... آمده اند و چیزی یاد گرفته اند و سعی کرده اند کارگاه را نابود کنند اما هرگز نتوانسته اند! چون ادبیات ادامه دارد... چون عشق ادامه دارد... چون عاشقان ادبیات و هنر ادامه دارند... و چون من ادامه دارم که هر بار زمین بخورم قوی تر از گذشته برمی خیزم برای ساختن آنچه وظیفه و تعهد و آرمانم از روز ازل بوده است...

 

در مورد مجازات اعدام، حرف و حدیث زیاد است. خود من هنوز نتوانسته ام تصمیمم را بگیرم که آیا ما حق داریم یک قاتل را از زندگی ساقط کنیم یا نه... احتمالا فیلم «زندگی دیوید گیل» را دیده اید که به خوبی این موضوع را به نقد می کشد... اما از یک چیز مطمئنم: اعدام در جاهای عمومی و رفتن مردم به تماشا نمونه ی کافی و لازم برای بیماری روانی سطح بالا و گسترده در یک جامعه است. یک بار در صفحه ی فیس بوکم عکسی از ورزشگاهی گذاشتم که مردان و زنان و کودکان با هیجان در انتظار لذت مرگ دیگری نشسته بودند و افسوس خوردم. حالا به شما توصیه می کنم که این کلیپ زیبا را ببینید که حرف بسیار دارد:

موزیک ویدئوی اعدام

 

تا چند روز دیگر پاییز از راه می رسد. پاییز فصل خوبی است. نه برای اینکه قشنگ است و شاعرانه است و از این حرف های رمانتیک که آدم بالا می آورد. پاییز فصل خوبی است چون تولدم است و بهانه ای می شود برای حرف زدن با آنها که یک سال فراموشم کرده بودند. چون هوا سرد می شود و من سرما را دوست دارم. چون شب ها بلند می شود و من شب ها را بیشتر از روزها دوست دارم. چون مگس و پشه ها ناپدید می شوند و من از حشرات متنفرم. چون ماه ها یک روز زودتر تمام می شوند و بی پولی آخر ماه من یک روز کمتر است. چون مردم کمتر مسافرت می روند و اتوبان تهران-کرج ترافیکش کمتر می شود. و البته چون من دانشجو و دانش آموز نیستم که مجبور باشم با شروع پاییز به شکنجه گاهی مثل دانشگاه یا مدرسه پا بگذارم... و البته ترامادول و موزیک «هر شب» که تا دو هفته ی دیگر به دستتان خواهد رسید...

 

خبرهای خوب آنقدر زیاد بوده که خبرهای بد را بشود فراموش کرد. از آزادی دوستان زندانی ام تا رفتن روسای دانشگاه علامه و آزاد و... تا پیروزی تیم های ایران در مسابقات مختلف تا مسوولیت پذیری دوستان و عزیزانی همچون معصومه ابتکار در دولت جدید... و بسیاری از این خبرهای خوب را مدیون شماهایی هستیم که تحریم را عاقلانه شکستید و پا روی دل ها و بغض هایتان گذاشتید و رای دادید تا روزهای بهتری برای ایران فرا برسد. امیدوارم خبرهای بعدی لغو تحریم ها و تغییر وضعیت معیشت مردم و آزادی بقیه ی زندانیان مخصوصا آن دو عزیزی باشد که پای ما و رویاهای سبزمان عاشقانه ایستاده اند...

 

فیلم سقوط The fall را احتمالا دیده اید. فیلمی فانتزی که در هجده کشور جهان فیلمبرداری شده و ساخته ی 2006 است. کاری از «تارسم سینگ» یک کارگردان هندی الاصل که برای ساختن این فیلم 4 سال وقت صرف کرده است. یک کار قصه در قصه که دو ژانر رئال و فانتزی را به موازات هم و با ریتمی کاملا متفاوت پیش می برد. توصیه می کنم حتما دیدنش را... من که بعد از فیلم «پل چوبی» دومین فیلمی بود که در روزهای اخیر با آن گریستم...

 

می گوید: چرا جلسه یا کلاس فلان را خبر ندادید استاد؟ می گویم: در فن پیجم و یکی از 4 پروفایل فیس بوکم خبر دادم... می گوید: به فیلترشکن دسترسی ندارم! می گویم: در وبلاگم هم اعلام کردم... می گوید: چند وقتی است که به وبلاگتان سر نزده ام... می گویم: پس می خواهی هر برنامه ای دارم به کلّ گوشی ام یکی یکی اس ام اس بزنم؟!...

مطمئنا جواب ندادن من به ایمیل ها و مسیج ها و کامنت ها و... نه از روی بیماری و غرور است نه از بی توجهی. فقط عرض می کنم که فرصت این کار حتی اگر شبانه روزی وقتم را صرف پاسخ به شما کنم وجود نداشته و ندارد... همین! لطف های شما بیشتر از توان من است!

 

و در انتها شعری از دهه ی هفتاد... از مجموعه ی «فرشته ها خودکشی کردند»...

به بهانه ی رسیدن پاییز:

 

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!

پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!

 

 

مهدی موسوی

/ 64 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمون

سلااام[لبخند] به روزم بفرمایید به صرف پاییز نویسی و شعر و شعر...[گل]

مریم هستم

یک روز می رسم...

پروین

عالی بود مثل تمامی اشعارتان شما بهترین شاعرید[گل][گل]

غلامرضا نصراللهی

سلام شاعر گرامی بار دیگر با شعر در خدمت شما هستم و شما دعوتید منتظر حضور پر مهر و نقد های ارجمندتان هستیم. موفق باشید

zari janan

مهدی عزیز ....اولین باربود که به وب لاگ تون سرزدم ..وازاین بابت باید پوزش هم بخام .... اما افتخارمی کنم به بودنتون ...تلاشتون ووقتی که برای اعتلای فرهنگ ادبیاتی کشورم میذارین ....همیشه برام قابل احترام بودین اما با خوندن غم نامه هایی بی شماردروبلاگ ...که بی هیچ اغراقی اشکم درآورد بیش ازپیش به دوستیتون افتخارمیکنم ....پاینده باشید .....

zari janan

مهدی عزیز ....اولین باربود که به وب لاگ تون سرزدم ..وازاین بابت باید پوزش هم بخام .... اما افتخارمی کنم به بودنتون ...تلاشتون ووقتی که برای اعتلای فرهنگ ادبیاتی کشورم میذارین ....همیشه برام قابل احترام بودین اما با خوندن غم نامه هایی بی شماردروبلاگ ...که بی هیچ اغراقی اشکم درآورد بیش ازپیش به دوستیتون افتخارمیکنم ....پاینده باشید .....

مسعود

اینکه قاتلی رو میشه از زندگی ساقط کرد یا نه چیزی نیست که من و شما درباره ش تصمیم بگیریم! یهتره هرکسی پاش رو به اندازه ی گلیمش دراز کنه

جلالی

باسلام.می دانیم که قران فقط برای خانواده مقتول این حق راقائل است اماضمن به رسمیت شناختن این حق توصیه به گذشت کرده است نه استفاده ازحق؛وامادرباره تماشای اجرای حکم:امیرالمومنین (ع)درسفری به بصره،شاهدهجوم مردم برای دیدن صحنه اجرای حدبوده‌اندواین موضوع عامل سؤال حضرت ازقنبرشده که:«بروببین این افراد که هستندوبرای چه هجوم آورده‌اند»!قنبرپس ازرؤیت این جمعیت به حضرت عرضه می‌داردکه برای دیدن اجرای حدهجوم آورده‌اند.حضرت پس ازنگاه به چهرۀ افرادمهاجم می‌فرمایند:«زشت باد چهره‌هایی که دیده نمی‌شوندمگردرحوادث زشت وتلخ؛این آدم‌هافضول رجال ومردمند –یعنی ته مانده‌های جامعه که درادبیات امروزازآنان به اراذل واوباش تعبیر می‌شود –قنبر،آنان راازچشم من دور ساز!(جلد ۲۸ وسائل الشیعه باب ۲۲ از ابواب مقدمات حدود و احکام عمومی)

حسین

چقدر زیبا طلسمه پاییز زدگی شکسته شد با این شعر....... عالی بود

صنم

پاییز امسال خزان عمرمن رقم خورد وآغاز فصل سرد فروغ عزیز رو حس کردم میترسم از تنهایی وپاییزهای بعدی...سید عزیز بهار زندگیت جاویدو بی خزااان[گل][گل][گل]