بی هیچ شتابی برای رسیدن

اهل غزنین لعنتش کردند؛ اهل ری بهر او دعا خواندند. وی نه دعا شنید، نه لعنت را. وی به راه خود می رفت...

( قصه ی میر کفن پوش/ بهرام بیضایی)

 

الان که این پست را می نویسم قرار بوده از عجله بنویسم و بی قراری انسان ها. قرار بوده که حتی در مورد کتاب هایم توضیح بدهم. قرار بوده که چند تا خبر خوب بدهم. قرار بوده که یک شعر منتشر نشده از سه سال و چند ماه پیش بگذارم. قرار بوده که...

اما الان خسته و غمگینم! شعر را نخواهم گذاشت... خبرها را جز چند تایی نخواهم داد... کتاب هایم را بی خیال می شوم... ولی در مورد انتظار به زحمت هم شده می نویسم چون به خودم قول داده ام!...

الان فقط دلم می خواهد بی خیال این وبلاگ شوم. بروم داخل اتاق ساکم را بردارم و چند تا کتاب و لباس بگذارم تویش و بعد بروم داخل خیابان و در سیاهی اش ناپدید شوم. خسته ام از پیدا بودن و جنگیدن... خسته ام از شادی هایی که هی کمتر و کمتر می شوند و منی که دارم برمی گردم به همان مهدی ِ موسوی ِ غمگین ِ نه سال قبل. خسته ام...

 

خبر اول:

این هفته دوشنبه جلسه ای در تهران برگزار می شود که اجرایش به عهده ی من و فاطمه اختصاری است. اگر دوست داشتید حتما بیایید:

تهران- میدان تجریش- روبروی متروی تجریش- کوچه مهنا یک- خانه فرهنگ دکتر عظیمی

ساعت 16:30 الی 19

ورود برای عموم آزاد است

 

خبر دوم:

متاسفانه آلبوم یاسین صفاتیان عزیز در سایت هایی مثل آی تیونز به فروش می رسد. با توجه به اینکه او این آلبوم را به طور رایگان بر اینترنت قرار داده و هیچ درآمدی از راه این فروش به او نمی رسد حتما آلبوم را به صورت رایگان دانلود کنید. آلبوم «مربع خالی» با شعرهایی از من و فاطمه اختصاری:

دانلود رایگان آلبوم «مربع خالی» یاسین صفاتیان

 

خبر سوم:

این هفته سه شنبه هم در تهران در جلسه ای دیگر حضور خواهم داشت (به عنوان منتقد):

تهران- میدان ولی عصر- ابتدای بلوار کشاورز- مرکز مشارکت های فرهنگی هنری (فرهنگسرای رسانه سابق)

ساعت 17 الی 19

ورود اینجا هم برای عموم آزاد است

 

متاسفانه در روزهای اخیر توسط همان شاعری حاشیه که سال هاست به جای خواندن شعری حتی متوسط از او شاهد نوچه پروری ها و کثافت کاری های اخلاقی اش بوده ایم پستی توهین آمیز خطاب به من به روز شد و سپس توسط هم منقلی هایش و هرزگانش در کامنت ها سنگ تمام گذاشته شد و بعد هم که دیدند باز هم به جایی نمی رسند با پروفایل جعلی به نثار تهمت های جنسی کثیف به من، فاطمه اختصاری، ناهید روزبهانی، یاسر یسنا و... اقدام کردند.

البته از این آقا که برای معروف شدن و مطرح شدن به هر کاری دست می زند این بی اخلاقی ها بعید نبوده و نیست. اما واقعا تلخ است که انسان به جایی برسد که برای یک لایک یا یک شب خوابیدن با کسی یا حتی شناخته شدن توسط مردم (آن هم به بدی و کثیفی) به چنین اعمالی دست بزند و هیچ خط قرمزی را برای خود قائل نشود.

با آرزوی شفای عاجل یا حتی آجل! هرچه زودتر برای این دوستان سابق، امیدوارم روزی ادبیات از وجود این جرثومه ها پاک شود و من دیگر شرمنده ی عزیزان و نزدیکانم نباشم که اینگونه به خاطر دوستی با من مورد بی رحمانه ترین تهمت ها قرار بگیرند...

 

عجله داشتن بخشی از فرهنگ این مملکت شده است.

هر چرندی که جزئی از خرافات بشود مردم به آن عمل می کنند. از صبر کردن بعد عطسه تا ناخن نگرفتن در فلان روز هفته تا... اما وقتی به عجله برسد حتی هزار بار هم که بگویند «عجله کار شیطان است» و حتی اگر کار بابای شیطان هم باشد کسی به تخمش هم نیست!

کافی ست یک بار هواپیما سوار شده باشید. پرواز که می نشیند هنوز درها باز نشده همه چمدان ها را دست می گیرند و در راهرو همدیگر را هل می دهند. من می نشینم سر جایم. بعد که در وا می شود همه می دوند سمت اتوبوس. من آرام آرام از پله ها پایین می روم. اتوبوس می ایستد تا آخرین نفر را هم سوار کند. پس علت این عجله چیست؟

البته شاید شما بگویید در هواپیماهای بزرگ ما بیش از یک اتوبوس داریم که مسافران را به در خروجی می رسانند و احتمالا مسافرین عزیز می خواهند اتوبوس اول را سوار شوند. قبول! اما می دانید آن اتوبوس کجا می رود؟ به سالن ترانزیت که باید همه در کنار هم دوباره منتظر چمدان هایمان شویم که البته طبق معمول دیرتر از همه ی ما می رسد. پس علت این عجله چیست؟

تازه فرض کنید کسی چمدان نداشت و اتوبوس اول را هم سوار شد و دقایقی زودتر به در خروجی رسید. می خواهد به کجا برود؟ باور کنید حدود 10 درصد از مردم هواپیما کاری ضروری منتظرشان است. بقیه می خواهند بروند خانه و بخوابند! یا فوتبال ببینند! یا سریال ترکی نگاه کنند! یا تریاکشان را بکشند! یا زن همسایه را دید بزنند! پس علت این عجله چیست؟

در خیابان، صف پمپ بنزین، ترافیک ها و... شاهد انبوه ماشین هایی هستیم که لاین عوض می کنند. جلوی هم می پیچند، فحش می دهند، به هم می کوبند و... که شاید چند دقیقه ای زودتر به مقصد برسند. آیا واقعا اینقدر وقت همه مان پر است و در مقصد اینقدر اتفاقات و ماجراهای خوب، منتظر همه مان است؟ من که اینطور فکر نمی کنم. پس علت این عجله چیست؟

فاطمه که از اروپا برگشت گله می کرد از سردی و آرامش وحشتناک مردم آنجا! می گفت در سوئد، مردم با هم دعوا نمی کنند. لاین عوض نمی کنند. و آنقدر با آرامشند که آدم حرصش در می آید!... و من به این فکر کردم که این عجله برای رسیدن به هیچ مقصدی نیست بلکه بازتاب اضطراب ها و غم های ماست. عصبانیت سرکوب شده ای که در دویدن و رسیدن تخلیه می شود. و یادمان نرود میراث چندین ساله ی ایستادن در صف های دهه ی شصت را که حاصل حکومت چپ اسلامی عزیز ما بود!!

از امروز کمی صبورتر باشید. کمی به صف ها و بازی رقابت ها تن ندهید. کمی وقتتان را بهتر تنظیم کنید و کارها را برای دقیقه ی نود نگذارید. چند ساعت زودتر از قرار حرکت کنید و استرس را از خودتان دور کنید. موبایل را روی سایلنت بگذارید و هیچ اس ام اسی را در همان لحظه ی دریافت جواب ندهید. بعد زدن اس ام اس منتظر پاسخ نباشید. موقع سـ-کس به دنبال ارضا شدن نباشید و از خود رابطه لذت ببرید. در ترافیک به موزیک گوش کنید و لذت ببرید. شب ها تا وقتی خوابتان نمی آید خودتان را مجبور به خواب نکنید. غذا را هر وقت گرسنه بودید بخورید. و...

می دانم که با این کارها خیلی چیزها را از دست می دهید اما با انجام ندادنشان هم آن چیزها از دست خواهد رفت. با لاین عوض کردن در ترافیک، زیاد زودتر نمی رسید و با رفتن به رختخواب و استرس بی خوابی، شما به خواب نخواهید رفت. از امروز آرامش را تجربه کنید. حداقل به جای من که آرامش ندارم...

 

و یک شعر از چندین ماه قبل

که قبلا هم در وبلاگم منتشر شده بود:

 

سرگیجه دارم دُور میدان هایی از میدان

سرگیجه دارم... یک قدم مانده ست تا پایان!

سرگیجه دارم مثل یک کابوس در زندان

«ستارخان» نام خیابانی ست در تهران

که چند سالی می شود دائم ترافیک است!

 

بودم کسی که اوّل ِ این قصّه باشیده!

جنّی که روزی آدمی از خود تراشیده

آن نصفه شب که بچّه ام در تخت شاشیده

خونی که روی دست های شهر پاشیده

و اسلحه که واقعاً در حال ِ شلیک است

 

یک عدّه غرق ِ رؤیتِ تصویر ِ ماهی که...

یک عدّه گم کردند ما را در سیاهی که...

یک عدّه برگشتند از ترس سپاهی که...

یک عدّه افتادیم توی پرتگاهی که...

این جاده هر جا می رود بدجور باریک است

 

مجرم زنی در حال گردش در خیابان است

مجرم خیابانگرد پیری در پی ِ نان است

مجرم خس و خاشاک ِ در جریان ِ طوفان است

و آن که می بیند... که می بیند... که انسان است

با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!

 

یک مشت آدم در میان وحشت شب با...

یک مشت آدم، سوزن و نخ داخل لب با...

یک مشت آدم توی تعدادی مکعّب با...

آغاز این بوده ست تا پایان مطلب با...

چیزی نمی بینم که این تصویر تاریک است

 

از مستی «مهناز» و من تا هق هق «فاطی»

شب های برمی گردم از روز ملاقاتی

وصله شدن به زندگی با چرخ خیّاطی

سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی

و رادیو در حال ِ پخش چند تبریک است!

 

گرچه سر ِ سیمرغ آویزان شده با میخ

گرچه سر ِ گنجشک ها را کنده اند از بیخ

گرچه تمام بال ها بر آتش است و سیخ

«ستارخان» هر مرد آزاده ست در تاریخ

که مطمئن هستیم: روز خوب نزدیک است

 

/ 66 نظر / 129 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود بهمنی

خسته ام ، مثل ِ...

amir

دکتر چرا وبتو آپ نمیکنی؟ مگه جمعه ها نمیکنی!؟ امروز ۳۰۰ بار سر زدم :( هر بار نا امید تر

محمد خياط زاده

ممنون.

الهام

مجرم خس و خاشاک در جریان طوفان است مثل همیشه زیبا سربلند باشید

zahra

hamishe sherato dust daram v akhaham dasht

zahra

hamishe sherato dust daram v akhaham dasht

شیما زنگنه

سلام خوبین؟ خوشحال میشم به من سر بزنی مهدی جان.....

مردتنهای شب

احسنت به مهدی موسوی . کسی که باشعراش زندگی میکنم //دکتربازم بنویس وازدردهای ما بگو فدای بودنت