خوابیدن با اعمال شاقه

: بهم بگو ببینم برادر کوچولو... تو تا حالا کسی رو کشتی؟

- نه.

: تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟

- نه.

: من کشتم، من شنیدم که دارن می میرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن می دونی نه چیزی راجع به عشق!

(تروی/ ولفگانگ پترسن)

 

خیلی از دوستان سوال می کنند که برای آشنایی با غزل پست مدرن چه بخوانند؟

اول از همین مقالات و کتاب هایی که کنار وبلاگ لینک داده ام شروع کنید. بعد به مقالات فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و... که در اینترنت موجود است برسید. بعد کتاب هایی که درباره ی غزل پست مدرن نوشته شده مثل «بر ساخت انگاری های غزل پست مدرن» نوشته رجب بذرافشان و... که در اینترنت موجود هستند بخوانید. بعد مصاحبه ها (مثلا مصاحبه با رادیو زمانه یا مصاحبه هایی که سپیده جدیری در این باره کرده) و وبلاگ و فیس بوک شاعران مطرح غزل پست مدرن را بخوانید. وقتی تمام این کارها را کردید تازه آشنایی شما آغاز خواهد شد:

شما باید «پست مدرنیسم» را بشناسید. از کتاب های ساده و روان شروع کنید. از تاریخچه ها و آنچه در مورد پست مدرنیسم است شروع کنید و کم کم به مقالات و کتاب ها برسید. مثلا «وضعیت پست مدرن» لیوتار اگر مقدمه اش را نخوانید بسیار مفید است یا خواندن «موج سوم» تافلر می تواند دید شما را نسبت به این قضیه باز کند. در بین کتاب های قدم اول «پست مدرنیسم قدم اول» چندان کتاب بدی نیست. کتاب «پسامدرن» نوشته «سایمون مالپاس» هم نثر خیلی روان و خوبی دارد و به سوال های احمقانه و تکراری نظیر «ما که هنوز از دوره ی مدرن عبور نکرده ایم چطور می توانیم پست مدرن باشیم» جواب های خوب و مفصلی داده است. در مرحله ی نهایی به کتاب های دشوارتر فلسفی و روان شناختی و زبان شناسی برسید.

اما شما باید در کنار اینها، قالب های کلاسیک را هم خوب بشناسید. خواندن کلاسیک ها و حفظ کردن شعر و مشاعره کردن و... هم تسلط شما را به وزن زیاد می کند هم کلی ایده به شما می دهد. اگر وزن و قافیه شما را آزار دهد مطمئنا رهایی و بی توجهی به آنها در غزل امکان پذیر نیست. هر چقدر بیشتر بخوانید و بدانید مطمئنا بهتر خواهید نوشت. پس همانقدر که درباره ی مقالات دریدا می دانید قصاید منوچهری را هم بشناسید.

 

تعدادی از دوستان گفته اند که موفق نشده اند در کلاس های غزل یا ترانه ثبت نام کنند. شما می توانید در زمان کلاس یعنی یکشنبه 16 تا 18 (کارگاه غزل) و 18 تا 20 (کارگاه ترانه) به موسسه پنجره حکمت تشریف بیاورید و حضورا ثبت نام کنید. درضمن همانجور که قبلا گفته ام گذراندن دوره های قبلی برای ثبت نام الزامی نیست و هر کس با هر سطح سوادی می تواند به این کارگاه ها بیاید.

 

یکی از افرادی که همیشه لطفش شامل من شده و تعداد زیادی از اشعار مرا در وبلاگش منتشر کرده «محمدرضا محمدی مهر» است. می توانید بیش از 30 شعر مرا یکجا در اینجا بخوانید:

مجموعه ای از اشعار سید مهدی موسوی

 

خیلی ها می گویند که کتاب «فرشته ها خودکشی کردند» را نتوانسته اند در هیچ کتابفروشی پیدا کنند!! اولا من تعدادی زیادی از اشعار آن مجموعه ی زیرزمینی را که در اواخر دهه ی هفتاد چاپ شد در مجموعه های «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» (دفتر دوم) و «غرق شدن در آکواریوم» چاپ کرده ام و به دست مخاطب رسانده ام اما اگر کماکان این مجموعه را می خواهید می توانید به صورت رایگان از اینجا دانلود کنید:

مجموعه ی فرشته ها خودکشی کردند برای دانلود رایگان

 

چند روز پیش داشتم تعدادی از رباعی هایم در اینترنت که چهار، پنج سال پیش در سایت «آدم برفی ها» منتشر شد را مرور می کردم. غیر از رباعی ها که اکثرشان بعدها در مجموعه ی «مردی که نرفته است برمی گردد» چاپ شده اند کامنت های این صفحه نیز خواندنی است:

رباعی های مهدی موسوی در آدم برفی ها

 

یک موضوع خیلی مهم که باید به آن توجه کنید:

موبایل فاطمه اختصاری عزیز گم شده است و پروفایل 1 و فن پیج ایشان در فیس بوک توسط گروه های نامعلومی (که خیلی هم نامعلوم نیستند) هک شده است. همچنین فن پیج جناب محسن عاصی نیز به همین سرنوشت دچار شده است. برای ارتباط با این دوستان بهتر است به وبلاگ های آنها مراجعه کنید یا به پروفایل 2 و 3 خانم اختصاری در فیس بوک یا به تنها پروفایل شخصی آقای عاصی در فیس بوک مراجعه کنید. مطمئنا اگر در کنار هم باشیم هیچ ارگان یا فردی نمی تواند ارتباط ما را با دوستان و شاعران مورد علاقه مان قطع کند.

 

 

می خواهم یک داستان نیمه عاشقانه را با هم مرور کنیم و بعد نظرات شما را بشنوم. شاید که درس عبرتی باشد:

آقای «ک» (به شیوه ی داستان های کافکا) در سفری فرهنگی-آموزشی- تفریحی- زیارتی و... با دختری به نام «ن» (به شیوه ی «آقای نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد») آشنا می شود و روابط نزدیک و نیمه عاشقانه ای دارند. (که احتمالا یک بار هم به سکس منجر می شود) در این سفر آقای «ک» که یک هنرمند است و مثل من به مالکیت خصوصی اعتقادی ندارد با بقیه ی دخترها هم روابط نزدیک و خوبی دارد که خانم «ن» از آنها کاملا آگاه است (البته تقریبا! کاملا) در این سفر آقای «ک» با دختری به نام «ف» (این یکی را فقط در پروژه های افشاگری کیهان دیده ام!!) نیز آشنا می شود که از لحاظ شخصیتی و قیافه و... او را بیشتر می پسندد و از بودن با او بیشتر لذت می برد و احتمالا با او نیز در این سفر روابطی دارد.

خانم «ف» هم که مثل من و آقای «ک» به مالکیت شخصی اعتقادی ندارد از تمامی جزئیات رابطه ی «ک» با «ن» آگاه است. خانم «ن» که در مورد مالکیت شخصی نظری نمی دهد اما گاهی رفتارش به احساساتِ مالکیت محوری نظیر حسادت شبیه می شود از قسمت زیادی از روابط «ک» با «ف» آگاه است (و مطمئنا از قسمت کمی نیز آگاه نیست) آقای «ک» بودن با هر دوی اینها را تا جایی که به دروغ و پنهانکاری منجر نشود نادرست نمی داند. مخصوصا در سفری که به قصد لذت است و بعدش با برگشتن به مبدا احتمالا تمامی این روابط قطع خواهد شد. آقای «ک» قطع کردن رابطه اش با «ن» را نادرست می داند اگرچه از لحاظ شخصیتی و... «ن» ایده آلش نیست. چون فکر می کند که هر جفتشان از این رابطه لذت می برند و این رابطه ممکن است به «ن» هم کمک کند که تغییر کند و البته عشق و علاقه و محبت زیاد «ن» هم در این تصمیم گیری موثر است.

آقای «ک» و خانم های «ف» و «ن» به مبدا برمی گردند. روابط ادامه پیدا می کند. «ن» تقریبا هر روز به خانه ی «ک» می رود. یک روز که به خانه ی او می رود دوستش «ف» را هم می بیند که در خانه ی «ک» است. «ک» هر دو را بغل می کند و می خوابند. از فردا «ن» قهر می کند و می گوید نمی تواند کسی که با دختر دیگری رابطه دارد را تحمل کند. «ک» هم با عصبانیت می گوید که اولا رابطه ای نبوده و دوم اینکه او از اول هم قولی نداده و گفته که تعهد برایش به معنی رابطه با یک شخص خاص نیست. «ف» نیز این وسط لبخند می زند و فکر می کند: وای چه بحث خاله زنکی احمقانه ای! بهتر نیست بنشینیم و سه تایی فیلم ببینیم یا کتاب بخوانیم؟!!

از فردا آقای «ک» و خانم «ن» به خون هم تشنه می شوند. و «ک» فکر می کند که «ن» حتی جلوی دوستان مشترک هنری شان هم از او بدگویی کرده است. «ک» یک بار سعی می کند تماس بگیرد و رابطه را به یک دوستی محترم اما عادی تبدیل کند اما موفق نمی شود و با سردی «ن» مواجه می شود.

مطمئنا با کنار کشیدن «ن» روابط «ک» و «ف» عمیق تر می شود و اتفاقا «ک» خودش دچار همان حس های مالکیت و وابستگی می شود که از آن در رابطه ی قبل، فراری بود. «ف» با هیچ کدام از روابط «ک» مشکلی ندارد و او را آزاد می گذارد اما دیگر خود «ک» علاقه ای به آزادی و عدم مالکیت شخصی ندارد. عجیب آنکه روابط «ن» با «ف» نیز دچار مشکل می شود و او را نیز مقصر می داند.

سوال: آیا اگر دختری به ما پیشنهاد دوستی داد باید دل او را بشکنیم و جواب رد بدهیم یا سعی کنیم او را خوشحال کنیم و از بودن با هم لذت ببریم ولی به او بگوییم که چه هستیم و چارچوب روابطمان چه خواهد بود؟ شاید هم بهتر باشد با او باشیم و به او دروغ بگوییم و سر کارش بگذاریم و الکی کلی قول به او بدهیم تا خوشحال باشد و از رابطه لذت ببرد؟ من حالت یک (شکستن دل) را بارها امتحان کرده ام و کلی دشمنی و نفرت و نفرین و حاشیه و... پشتم بوده است پس آن را توصیه نمی کنم. حالت دو (تشریح وضعیت) را هم در این داستان دیدید و پایان بندی فاجعه اش را مشاهده کردید پس ظاهرا این حالت نیز قابل توصیه نیست. من در بین دوستانم متاسفانه حالت سوم را موفق ترین حالت دیده ام (حالت دروغگویی و دیوثی) و اکثرا روابط هم طولانی تر شده و هم دو طرف تا مدت زیادی شاد و شنگولند و بعد هم دختر می رود شوهر می کند و پسر هم می رود سراغ نفر بعدی و کلی به همه خوش می گذرد.

دوستانی که فکر می کنند من شوخی می کنم لازم است بگویم که بارها پیش آمده که برای خیلی از بچه های کارگاهم یا طرفدارانم، دوست یا استاد یا پدر یا برادر یا هر گهی بودم و نخواستم وارد فاز عاشقانه بشوم بعدا رسما آنقدر تهمت و توهین و دروغ، بارم کرد که گفتم کاش همان کارهایی که به من نسبت داده کرده بودم... لااقل بعضی قسمت های حساسم نمی سوخت!!... همیشه گفته ام که صداقت و انسانیت را فقط برای تعدادی محدودی در جهان که آن را می فهمند نگه دارید. دنیا جای خوبی برای انسان بودن نیست. من که اینقدر درد و حاشیه و بدبختی سرم آمده چون دیوثی را بلد بودم و نخواستم (از زور نتوانستن نبود) آن را وارد ادبیات کنم. شما مثل من نباشید و از رنج های من درس بگیرید...

 

: من خوشبخت نیستم عالیجناب!

- چرا باید باشی؟ این وظیفه ی تو نیست که خوشبخت باشی. اصلاً کی بهت گفته که ما به این دنیا میایم تا خوشبخت باشیم؟

(هشت و نیم/ فدریکو فلینی)

 

در راستای معرفی برنامه های ماهواره ای، در این هفته می خواستم یادآوری کنم که پنج شنبه ها ساعت 20:30 تا 22 برنامه ی «فردآهنگ» را در رادیو فردا فراموش نکنید. اگر به موسیقی علاقه دارید مطمئنم که تا اندازه ای شما را راضی خواهد کرد. و یک پیش خبر اینکه احتمالا در هفته های آینده من و چند تن از شاعران بزرگ غزل پست مدرن و همچنین خوانندگانی نظیر محسن نامجو و... در این برنامه حضور خواهیم داشت.

 

می خواهم بحث و نقدی را آغاز کنم درباره ی اینکه یک سری از خوانندگان راک و متال و آلترنیتیو ما خیلی علاقه دارند شعرهای مولوی و سعدی و حافظ و عطار و فردوسی و... را بخوانند! مطمئنا در حدّ تجربه و یک کار متفاوت خیلی هم خوب است اما...

آیا این دوستان چیزی راجع به تعامل فرم و محتوا شنیده اند؟ آیا نمی دانند که نوع موسیقی باید با جنس و لحن و... کلام همسو باشد؟ خب اینکه در یک موزیک، خواننده برای آنکه دوگانگی وضعیت ایران را نشان دهد آهنگ راک به زبان قرن پنجم بخواند قابل پذیرش است اما وقتی خواننده ای 40 تا کار اینجوری می خواند فقط چند حدس می شود زد:

1- به شاعر مرده و کلاسیک نباید پول داد و مجانی است!

2- وزارت ارشاد اگر شعری درباره ی سینه و باسن هم باشد اما به زبان قدیمی خیلی راحت تر کنار می آید تا یک فضای امروزی معمولی!

3- کلا ما ایرانی ها فکر می کنیم هر چیزی زبانش قدیمی تر باشد هنری تر است!!!! مثلا ترجمه های آرکائیک دوستان از شاعران مدرن جهان را بخوانید و بخندید!!

باورتان نمی شود که دوست شاعری در کرج هست که حتی کامنت ها و اس ام اس هایش به زبانی است که من نمی فهمم فحش است، دعا است، تعریف است... هر روز هم برای این و آن نامه می نویسد و هیچکس هم حوصله نمی کند تا آخرش را بخواند که ببیند بالاخره منظور این آقای شاعر چه است!!

4- با خواندن شعر کلاسیک با موزیک مدرن هم می شود مخاطبان کلاسیک را راضی کرد هم مخاطبان خاص را!

در هر صورت اگر تحلیل دیگری در این باره داشتید حتما بگویید

 

و در انتها یک عکس تقریبا جدید:

 

مهدی موسوی

 

/ 60 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه طهرانی

آنچنان ساده ام که گنجشکها هم می توانند در جیب هایم لانه کنند با پروانه ای سال ها دوست می شوم برای پای مورچه ام که به گل می ماند های های گریه می کنم در دور و دراز باور خود کودک می مانم همیشه حالا چقدر با من رو راستی از اینجا تا کجای دنیا برای تو بدوم و یا با کدام شاخه ی خیانت خودم را حلق آویز کنم روزی وقتی که دیگر من نیستم نمی خواهم در پیدا و پنهان تلخ بخندی ویا به خنده بگویی که من واقعا ساده بوده ام حتی در پیله تصور و تصویر صلصال گیلانی[گل]

زهرا رجایی

تو که می دونی آخرش هیچه دیگه از هیچ چی نمی ترسی... تو که می دونی آخرش هیچه دیگه از هیچ چی نمی ترسی... تو که می دونی آخرش هیچه دیگه از هیچ چی نمی ترسی...

عسل

سپاس سبز باشی واهورایی

کرمانشـاه زیبا:طاقبستان-بیستون-تکیه معاون الملک

سلام ؛ نام علي : عدالت — راه علي : سعادت — عشق علي : شهادت — ذکر علي : عبادت — عيد علي : مبارک [گل]دوستان با مجموعه تفریحی توریستی باغ پرندگان کرمانشـاه بزرگترین در خاورمیانه بروزم خوشحال میشم بهم سر بزنی[گل] باغهای دیدنی کلانشهر کرمانشـاه:1-باغ پرندگان کرمانشاه2-باغ گلها کرمانشاه3-باغ راه غربی(کمربندی غربی)4-باغ راه شرقی(کمربندی شرقی) و.....

جلال مهرپویان

چه رنجی می کشد آن کس که می فهمد... به بعضی ها مثل تو مهدی عزیز باید گفت مرسی که شعور داری... همین ...

الهه

سلام استاد عزیز..از حضور شما آنقدر خوشحال شدم که اگر دنیا را می دادند خوشحال نمیشدم باورش سخت است اما راست میگم[قلب][گل][گل][گل][لبخند] ممنونم

saLVia

سپاس از حضورتون جناب موسوی[گل][گل] واقعا که بی نظیر هستین . . .!قلمتان نویسا[لبخند]

راضیه بابایی

سلام آقای مهدی موسوی عزیز من فکر می کنم راه دیگه ای هم هست و حتمن شما هم همین طور فکر می کنید که ادامه می دید اگه امیدی نباشه که آدم اینقدر نمی جنگه

sanam

aghaye k khanome f ro pasandidan pas salah nist khanome n ro bishtar azin azar bedan sedaghat o ghenaat inja sharte