چنین اطمینانی زیباست

: به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری؟

- نمی دونم! ولی باعث صرفه جویی در وقت میشه!

(شب/ میکل آنجلو آنتونیونی)

 

مشروب نمی خورم، سیگار نمی کشم، مواد نمی زنم، زنبازی نمی کنم، علاقه ای به طبیعت ندارم، از آثار باستانی خوشم نمی آید، رانندگی بلد نیستم و علاقه ای هم ندارم، از غیبت و خاله زنک بازی و عمومردک بازی کیف نمی کنم، علاقه ای به تغییر دکوراسیون خانه ندارم، بلد نیستم غذا بپزم، ازدواج نکرده ام و علاقه ای هم ندارم، آدم پولداری نیستم و از پول هم خیلی خوشم نمی آید، از خرید و بازارگردی متنفرم... پس به چه دردی می خورم؟ پس چطور می شود این «سبکی تحمل ناپذیر هستی» را تحمل کرد؟ پس چگونه و با چه چیز فراموش کنم اینهمه گه که جهان اطرافم را فرا گرفته است؟ پس...

فقط می شود شعر گفت و داستان نوشت و ورق بازی کرد و فیلم دید و کتاب خواند و سعی کرد با هنر کمی از غمگینی جهان کم کرد... فقط کمی...

 

این هفته احتمالا می روم مشهد. شهری که پر از خاطره های خوب و بد است. شهر عشق، شهر کارگاه، شهر تجربه، شهر دیوانگی، شهر دانشگاه، شهر سکس، شهر تردید، شهر دوستی، شهر خودکشی، شهر شعر، شهر مذهب، شهر اخراج، شهر قدم زدن های طولانی، شهر ساندویچ، شهر سوسک، شهر...

باید بچه ها را دور هم جمع کنم. بعد بنشینیم و خاطره بازی کنیم. از قدیم بگوییم و افسوس آن روزهای خوب را بخوریم. بعضی خاطره ها را باید از هم قایم کنیم، بعضی خاطره های بد را نگوییم و تظاهر کنیم امروز از آن روزها خیلی گه تر است و حتما در تاریخ روزهای خوبی در کار بوده است، بعد اصلا با هم برویم شیرموز رضا و شیرموز بدمزه اش را سفارش دهیم. بعد هیچ کدام نتوانیم بخوریم و همه را محمد بخورد و شب دل درد بگیرد، بعد برویم سینما و بعد هم شام ساندویچ کثیف بخوریم و در کوچه های کوهسنگی یا احمدآباد یا فلکه پارک قدم بزنیم... بعد هم شب برگردیم به خانه هایمان (من به هتل!) و بغض کنیم که چرا همه ی چیزهای خوب تمام می شوند و چرا نمی توانیم با هم در یک خانه تا ابد ِ ابد باشیم و خوشحال باشیم...

اما اینها همه اش توهّم است. وقتی برسم مشهد همه جا عزاداری و تعطیل است. سینمایی در کار نیست، شیرموز رضایی در کنار نیست، حتی دسته ها و سر و صدا نمی گذارد در کوچه های جایی قدم بزنیم، حتی ساندویچی های کثیف هم بسته اند، حتی شاید شما چند نفری که از آن سال ها مثل گنجی عظیم حفظتان کرده ام نتوانید بیایید بیرون و مجبور شوید در خانه پیش خانواده هایتان بمانید. باور کنید زندگی حتی از توهم های غمگین ما هم غمگین تر است...

 

سایت عقربه چند مصاحبه با سوالات یکسان در مورد غزل پست مدرن گرفته است که چند تایی از آنها را که علمی تر و درست و حسابی تر هستند دوست دارم بخوانید. البته مثلا آقایی هم بوده که کلی دروغ و اراجیف گفته و تازه از زبان من هم از خودش تعریف کرده! کلا نمی دانم چرا بین شاعران کرج توهّم و بی اخلاقی اینقدر رواج دارد. چه با مصرف مواد مخدر چه بی مصرف مواد مخدر!! این مطالب را بخوانید که به نظرم تا اندازه ای بهتر هستند:

مصاحبه «صالح سجادی» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «سید مهدی موسوی» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «پوریا سوری» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «سیامک بهرام پرور» در مورد غزل پست مدرن

حالا چون احتمالا کمی خسته شده اید برای کمی خنده و رفع خستگی این مصاحبه را هم بخوانید:

مصاحبه «حمیدرضا شکارسری» در مورد غزل پست مدرن

 

اما از هر چه بگذریم درددلی با استاد «محمدعلی بهمنی»:

«سلام جناب بهمنی عزیز

می دانید که همیشه دوستتان داشته ام و دارم. و دلیل این دوست داشتن برعکس خیلی از اطرافیانم منافع و روابطم نبوده است. نه تا به حال برعکس خیلی از دوستانمان! ترانه ای برای صدا و سیما فرستاده ام که شما قرار باشد تاییدشان کنید. نه ژانر شعری مان به هم شباهتی داشته که خودم را شاگرد و پیرو شما بدانم. و نه هیچ وقت از شما خواسته ام مرا به انتشاراتی مثل دارینوش و... لینک کنید!! خودم بوده ام و خودم و در ادبیات نه نانی قرض داده ام و نه نانی قرض گرفته ام. و هرچه دارم از زحمت و تلاش و استعداد خودم بوده و هست.

شما با آن مهربانی ذاتی تان همیشه سعی کرده اید که با همه خوب باشید. هم مرا دوست بدارید و هم دشمنان مرا. هم با بچه های جنبش سبزی همراه باشید هم به حکومتی ها احترام بگذارید. شما همانی هستید که در شعرهایتان نشان می دهید. شما عاشقانه جهان را دوست دارید. اما با تمامی کوچکی ام باید عرض کنم که : نمی شود! می دانم که در دلتان چیست و هنوز هم یادم هست که وقتی 6 سال قبل داشتم از شما مصاحبه ای صمیمی و واقعی می گرفتم حتی حاضر نشدید درباره ی بعضی از شاعران حکومتی نظر بدهید اما قبول کنید که خوبی و بخشش شما در سال های اخیر که خط کشی ها پررنگ تر شده برای خیلی از ما درد دارد و معانی نمادینی پیدا می کند که می دانم هرگز مدّ نظر شما نبوده و نیست.

ساده تر بگویم. وقتی به ممیزی صدا و سیما رفتید و حتی به بچه های حکومتی مثل علیرضا بدیع در آنجا پر و بال دادید گذاشتم به حساب میانه روی شما و تلاشتان برای اصلاح از داخل حاکمیت. چیزی که من به آن معتقد نیستم اما به اعتقاد شما همیشه احترام می گذارم. و انصافا هم که بعد از ورود شما ترانه هایی از فیلـ-تر صدا و سیما رد شدند و اجرا شدند که تصور اجرایشان در تلویزیون، قبل و بعد از شما امکان پذیر نبود و نیست. وقتی داوری جشنواره ی فجر را پذیرفتید هم همین دلیل را برای خودم آوردم و گفتم برای کمک به نسل جوان رفته اید و خبر ندارید که دیگر نسل جوان بعد از اتفاقات سال های اخیر در هیچ جشنواره ای شرکت نمی کند و کلا چند تا شاعر حکومتی هستند که بین خودشان جوایز را توزیع می کنند!! اما استاد عزیز جناب بهمنی شرکت شما را در جلسه ی شعر 9 دی کجای دلم بگذارم؟! من تمام فشارها و مشکلات شما را درک می کنم و می دانم چرا و چگونه رفته اید اما نسلی که عاشق و دوستدار شما و شعرهایتان است بیش از اینها «چشم یاری دارد» و امیدوارم «غلط نپنداشته باشد»...

همین کارها را می کنید که مثلا پسربچه ای مثل حسین جنتی به خودش اجازه می دهد نیمه هجونامه ای درباره ی شما بسراید و من به خاطر همین پاشنه آشیل ها نتوانم بزنم توی دهن این آدم! یا حتی یغما گلرویی به علت آنکه ترانه اش را در ممیزی به علت شباهت بیش از حد به شعر حسین منزوی رد کرده اید به شما نامه بنویسد و دروغ پراکنی کند و امثال من نتوانند به خاطر همان پاشنه آشیل ها از شما دفاع کنند و بگویند اصلا این ترانه سرایی که اینقدر مخالف سانسور و ممیزی است چرا ترانه اش را برای صدا و سیما فرستاده است!! یا مثلا برای محمدرضا حاج رستم بگ لو دلسوزی کنی و بگویی چرا این پسر را برای شعرخوانی صدا نمی کنند و گناه دارد و شاعر بااستعدادی است که بعدا همین آدم بنشیند بگوید که فلان غزل بهمنی دزدی از من است و به شما توهین کند و من و امثال من که بخواهیم حقایق را بگوییم تا دهنمان باز شود همان چند اشتباه شما (که ربطی به موضوع هم ندارد) کوبیده شود توی سرمان!!

جناب بهمنی من از همان آلبوم غزل و کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ می شود و... تاثیر شما را بر این نسل یادم هست. من خودم در دهه ی شصت و هفتاد آنقدر از شعر شما آموخته ام که اگر در جواب این نامه فحش هم برایم بنویسید سر بلند نکنم. اما بهمنی آنقدر بزرگ است که تنها کسی که می تواند خرابش کند خودش است. نگذارید کاری که با حسین منزوی بزرگ با تاکید بر مشکلات اخلاقی اش کردند با شما با تاکید بر اشتباهات اجتماعی سیاسی تان کنند. به خدا گاهی میانه روی باعث صلح و دوستی نمی شود و بلکه از دست دادن هر دو طرف و ظلم مضاعف به مظلوم است.

و در انتها بدانید که علت نوشتن این نامه چیزی جز ادبیات نبوده و نیست. که می دانم دغدغه ی من، شما و بسیاری از خوانندگان این وبلاگ است. امیدوارم بهمنی عزیز همانجور که همیشه در کنار ما بچه های نسل امروز غزل ایستاده است ایستادنش در کنار مردم کشورش هم مشهودتر و پررنگ تر شود تا به مشتی فرص طلب اجازه ی عرض اندام ندهد.

با عشق:

سید مهدی موسوی/ پاییز 1392»

 

سایت «عصر جدید» هم اولین شماره ی خود را منتشر کرد که در آن هم اشعاری از بچه های «غزل پست مدرن» و هم مطالب جذاب دیگری دیده می شود. این مطالب را بخوانید و بقیه را از خود سایت دنبال کنید:

شعری از الهام میزبان

و

شعری از فاطمه اختصاری

و

شعری از سید مهدی موسوی

و

نقدی از فاطمه اختصاری بر مجموعه ی «غرق شدن در آکواریوم»

و

نوشته ای از ابراهیم عالی پور در مورد من

 

فکر کنم در پست امروز زیاد حرف زدم. فقط یک خبر:

«به علت سفرم به مشهد هفته ی بعد جمعه این وبلاگ به روز نخواهد شد. نگرانم نشوید...»

جایتان را خالی خواهم کرد...

 

و در انتها شعر «عشق در نگاه اول» از شیمبورسکا:

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیباتر است.

 

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی

که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش

از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

 

- ولی پاسخشان را می‌دانم.

- نه! چیزی به یاد نمی‌آورند.

 

بسیار شگفت‌زده می‌شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست

بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.

 

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

جلو راهشان را می‌گرفت

و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و

کنار می‌جهید.

 

علائم و نشانه‌هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی‌شان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده

که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.

چمدان‌هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه‌ای ست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

 

 

عکسی از دوران جوانی:

مهدی موسوی

/ 67 نظر / 122 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاکی

"فقط می شود شعر گفت و داستان نوشت و ورق بازی کرد و فیلم دید و کتاب خواند و سعی کرد با هنر کمی از غمگینی جهان کم کرد... فقط کمی..." حق با شماست... اما فقط کمی! وای به روزی که این هم از دردهامان کم نکند...

ایمان عباس پی

بهمنی رو جز خودش هیچکس نمی تونه خراب کنه. این حرفی بود که در اولین دیدار امسالم به ایشون و به تفصیل گفتم و تا آخر طفق سکوت کرد و شنید. دلایلش رو شنیدم و بخشی قانعم کرد و گفت که بخشی از مسائل رو انجام داده که حجت بر بعضی تموم شه. اخیرا که دعوت شده بود اهواز و همسفرانش قزوه و جعفریان بودن نتونست بیاد به دلیل بیماری همسرش. خوشحالم که این بیماری تا عصر نموند و ایشون تونست به جلسه ی تهران برسه. بهمنی هم مث همه ی ماها حق داره اشتباه کنه ولی گاهی اشتباه یه کسی به بزرگی بهمنی بازتاب بچه کوچولوها رو به دنبال داره. من شکار اونام. مانا مانی عزیز[گل]

فاطمه اختصاری

بالاخره هر آغازی فقط ادامه‌ای ست و کتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

نیاز

شرمنده کردین استاد چشمم کف پای قدم های نگاهتون! سبز باشین و پایداااااااااااااااار سایه تون بلند باشه روی سر بچه های ادبیات پدر![گل]

شبنم کاظمی

بسیار شگفت‌زده می‌شدند اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند...

کفترچاهی

از غزل بدم میومد از غزل پست مدرن خوشمان آمدیاشاسین ساغل ساغل[نیشخند]

کفترچاهی

خیلی هنرمندین که که دنیاتونو تونستین شعر کنین با شعراتون هم ذات پنداری کردم تکثیر فرشته ها یک حس تازه مثل "میو"،نه!میومیو" که جا نشد درون شما واژه های پیر... نوشتمش زدمش بالای تختم تو خوابگاه بچه ها می خندن به فکر کردن عادت ندارن شعرهای شاهین رو حرام می دانن اون آخر شعر تکثیر فرشته ها که میگه" خشکیده بود کودکی گاو مش حسن" همچین خندیدن که...می خواستم آپارگارد حواله شون کنم بی مغزا ارزش ادبی رو نمی فهمن ایش!

هاتف کلانتری(رهگذر)

با درود ممنون از حضورتان و اینکه ما را قابل دانستید زیاد با پست مدرن رابطه ام خوب نیست البته نه اینکه قبول نداشته باشم چون شعرهای شما و خانم اختصاری و دیگر دوستانتان را خوانده ام و بعضا انها را دوست داشته ام و اگر هم در وبلاگم به غزل پست مدرن تاخته ام تنها پاسخی به اهانت بعضی از دوستان پست مدرن که به بعضی از بزرگان ادبیات از جمله فردوسی و حافظ روا داشته اند بوده است باز هم از حضور گرمتان ممنون امیدوارم روزی شاهد حضورتان در یزد و در موسسه فرهنگی ادبی یادداشت نو باشم مانا باشید و جاودان

محمد مهدی

ریبا استاد فکر کنم باغ پرندگان اصفهان هست این عکس

فرزاد ارشادی

نفرِ دوم از سمتِ راست. رفیقِ دوست داشتنی ام، علیرضا بدیع [قلب]