سوسک ها از تاریکی نمی ترسند

ده سال پیش من تو یه بار بودم تو آلاباما. دو نفر اومدن سر به سرم گذاشتن. این اولین اشتباهشون بود. چاقو کشیدن. این دومین اشتباهشون بود. چاقوکشی بلد نبودن. این آخرین اشتباهشون بود.

(فرار از آلکاتراز/ دانلد سیگل)

 

قبل از هر چیز باید بگویم که به خاطر تاخیری در کلاس های یکشنبه ایجاد شد من از همه ی عزیزان عذرخواهی می کنم. و مطمئن باشید که از همین هفته یکشنبه در موسسه ی «پنجره ی حکمت» ساعت 16 تا 18 کلاس غزل و ساعت 18 تا 20 کلاس ترانه برگزار خواهد شد. منتظرتان هستم. می توانید حضورا هم در کلاس ها ثبت نام کنید.

 

دوست عزیزی گله می کرد که چرا در فیس بوکم در نامه ام به جناب جنتی (وزیر ارشاد) درباره ی حکم پگاه و مهناز و کتاب فاطمه و... نوشته ام اما درباره اعدامی های سراوان چیزی ننوشته ام. به آن دوست حضورا جواب دادم اما چون شاید سوال شما نیز باشد در اینجا هم چند خطی خواهم نوشت:

اولا من در فعالیت هایم با محدودیت هایی روبرو هستم که به خاطر زندگی کردنم در ایران است. مطمئنا گاهی خط قرمزهایی را هم رد می کنم چون وظیفه ی یک هنرمند بیان دردها و مشکلات و پرداختن به هنر است اما مطمئنا سعی می کنم جوری عمل کنم که با کمترین هزینه و مشکلات باشد و به شکلی خودکشی احمقانه نباشد. که قبل از هر چیز من یک هنرمندم نه یک چریک!

دوم اینکه من با توجه به تخصصم و اراده ی معطوف به قدرت، مطمئنا وقتی نظراتم تاثیرگذار و کارگشاتر خواهد بود که در حوزه ی تخصصی خودم یعنی ادبیات و هنر حرف بزنم. البته این به معنای سکوت در زمینه های دیگر نیست اما مطمئنا نامه ی من به جنتی از ارزش و تاثیر و بُرد بالاتری برخوردار بوده و در اولویت است.

سوم اینکه بعضی مباحث مثل ماجرای سراوان فراتر از یک نامه ی کوتاه در مورد رفتارهای وزیر ارشاد است و نیاز به تحلیل و بررسی بیشتری دارد. وقتی خشونت دو طرفه شده و به نوعی انتقام گیری و لجبازی تبدیل می شود دیگر نمی توان فردی را مورد شماتت قرار داد بلکه باید فرهنگ خشونت و حماقت و تعصب را مورد نقد قرار داد که مطمئنا بحثش بسیار وسیع تر و گسترده تر از متن های فیس بوکی است و یک مقاله ی مجزا را طلب می کند.

چهارم اینکه اطلاعات من در مورد بعضی مسائل کامل نیست و من دوست ندارم با برخوردهای شتابزده و احساساتی و بدون تحقیق کامل، به نوعی هم خودم را خراب کنم و هم آب به آسیاب دشمنان مردم بریزم. مطمئنا اطلاعات من در مورد حکم های زندان دوستانم یا مجوز نگرفتن کتاب های دوستانم بسیار بیشتر و موثق تر از اطلاعاتم راجع به سربازان نیروی انتظامی و زندانیانی است که حتی اسامی یک نفر از آنها را نمی دانم.

پنجم اینکه به نظر من این «سلبریتی ستیزی» که در جوّ روشنفکری ما به وجود آمده به جز بعضی برخوردهای منطقی، علمی و عمیق اکثرا ریشه در حسادت دارد. یعنی بارها دیده ام آدم هایی که مرا نمی شناسند فقط به خاطر شهرت و طرفدارهایم با من دشمن بوده و به من بی احترامی می کنند یا شایعات خاله زنکی و عمومردکی در موردم به وجود آورده یا آنها را گسترش می دهند. اینها یادشان می رود که اتفاقا وقتی یک سلبریتی کنار مردم می ایستد تاوانش خیلی سخت تر است! چون معمولا وقتی انسان به جایگاه های بالاتر می رسد محتاط تر شده و حبّ مقام و شهرت و پول و... او را از مردم دور می کند. پس وقتی یک سلبریتی مثل پگاه در کنار مردم ایستاد باید او را روی سر گذاشت تا بقیه ی افراد مشهور درس بگیرند. البته اینها به معنای حمایت نکردن از افراد غیرمشهور و فراموش کردن آنها یا حمایت از عملکردهای اشتباه افراد مشهور نیست. فقط تاکیدی بر این قضیه است که سلبریتی بودن نه تنها جرم نبوده بلکه امکانی است که تمامی قدرت های دیکتاتوری از آن هراس دارند.

و در انتها اینکه من حمایتم از آدم های بی نام و نشان و شهرستانی را همیشه ثابت کرده ام و دیگر نیاز به اثبات ندارد. چه آن زمان که سردبیر مجله بودم و شعر خوب فلان بچه ی روستایی را به شعر متوسط آدم های معروف ترجیح می دادم و چاپ می کردم. چه آن زمان که کتاب هایم را برای مردم به صورت رایگان در اینترنت گذاشتم. و چه همین الان که این وبلاگ را می نویسم تا فلان بچه ی شهرستانی که به اینترنت پرسرعت و فیلـ-ترشکن و فیس بوک و... دسترسی ندارد ارتباطش با من قطع نشود و بتوانم خدمتگزار خوبی برای او و همه ی دوستان و دوستدارانم باشم. پس کمی بی انصافی است گله کردن از من... و مطمئنا در توان من هم نیست که بخواهم در مورد همه ی مسائل نظر بدهم و پاسخگوی همه ی دوستانم باشم.

 

بالاخره موزیک «تکثیر فرشته ها» با شعری از من و صدا و موزیک «امیر خرم نژاد» عزیز به لطف سایت «جنوب میوزیک» بیرون آمد. امیدوارم کار را دانلود کنید و دوست داشته باشید:

موزیک «تکثیر فرشته ها»

 

این هفته در تهران جلسه ی نقدی برای مجموعه ی «غرق شدن در آکواریوم» برگزار خواهد شد. امیدوارم مثل همیشه در کنار دوستان خوبم باشم. منتقدین خوبی نیز از سراسر ایران به این جلسه خواهند آمد:

تهران- خیابان مهرآباد جنوبی- خیابان توکلی- کوچه اصفهانی- کتابخانه قیصر امین پور

سه شنبه ساعت 16 الی 19:30

با عشق منتظرتان هستیم...

 

یک آقایی به نام «محمود حبیبی» پیدا شده و در دفاع از مجموعه ی جدید «فاضل نظری» هر اراجیفی خواسته راجع به غزل پست مدرن و دوستداران آن گفته است. حوزه هنری که روزگاری قیصر امین پور و محسن مخملباف و حاج آقا زم و... در آن بودند الان به جولانگاه بی سوادان و بی هنران بدل شده است. بخوانید این متن را:

غزل پست مدرن تمام شده است

 

با رای و نظر لطف شما موزیک «بی میلی» (با ترانه ای از من و صدای «امیر عظیمی») توانست به عنوان موزیک برتر ماه «مهر» شناخته شود. و اکنون به همراه 9 موزیک دیگر در بین آثار برتر «آبان ماه» موسیقی فردا نیز دیده می شود. با لایک زدن برای این عکس و در واقع رای دادن به آن می توانید کمک کنید که این موزیک در این ماه هم جزء آثار برتر باشد:

رای دادن به موزیک «بی میلی» در برنامه موسیقی فردا

 

درضمن دوستانی که برنامه «موسیقی فردا» را پنج شنبه ها بین ساعات 20 تا 22 در رادیوفردا دنبال می کنند. برنامه ی «هدفون» را که به ترانه و مباحث علمی آن می پردازد و در همین ساعات پخش می شودهرگز فراموش نکنند. مباحث خوبی بوده و مباحث بهتری در راه است.

 

در مورد ترانه ی پست قبل که در فیس بوک هم منتشر شد حواشی زیادی پیش آمد که البته از قبل هم انتظار می رفت. متاسفانه بعضی از دوستان بچه سال به نوچه هایی در دست چند شاعر و ترانه سرا تبدیل شده اند که هرگونه نقدی را با فحاشی و تهدید و بی ادبی و جسارت پاسخگو هستند.

مطمئنا من در این دو سال و بعد از نامه های بی ادبانه ی آن ترانه سرا و بعد از آن بی حرمتی هایی که در چند ترانه اش به من و بچه های غزل پست مدرن کرد همیشه سکوت کرده و دوستان را هم دعوت به سکوت کرده ام. مطمئنا اگر قصد مقابله داشتم در همان هنگامه ی نامه نویسی های آن آقا یا به علت توهین ناموسی به مادرم از او شکایت می کردم یا جواب تهمت ها و دروغ هایش را می دادم یا اینکه بی سوادی و سوالات خنده دارش را پاسخ می دادم. اما با توجه به دوری ام از هر نوع حاشیه و حاشیه پردازان نه با این آقا و نه با دیگر کسانی که می خواهند با جنجال و هیاهو مطرح شوند کاری نداشته و ندارم.

اما این ترانه ی جدید، در واقع نقد وضعیت روشنفکری و هنرمندان ما بود. البته قبول دارم که از رفتارهای غیراخلاقی این ترانه سرا و البته دو تن از دوستان شاعرنما در چند بند شدیدا الهام گرفته بودم. اما مگر نه این است که در همه ی ترانه های من الهام از دیگران و محیط پیرامون وجود دارد؟

یک سوال مهم: اگر نقدهایی که من گفته ام در آن دوست ترانه سرای شما وجود ندارد چرا برآشفته شده اید؟ من که اسمی از کسی نبرده ام! اگر هم که اینها بدی نیستند و ویژگی های خوبی هستند که باز هم باید پرسید که از چه ناراحتید؟ از ذکر خوبی های این ترانه سرا و هنرمندانی از این جنس؟! و در انتها اگر اعتقاد دارید که این ویژگی ها در آن دوستان وجود دارد و اتفاقا رفتارهای مذموم و زشتی است چرا از نقد و بازگو شدن آنها ناراحتید؟ مگر هنرمند نباید همچون آینه با مردمش روراست باشد؟ مگر هدف ما جز اصلاح چیز دیگری است؟

و دوستانی هم که فریاد سر داده اند که این ترانه حرفش درست است اما به حاشیه ها دامن می زند حرفشان درست اما در این دو سال در کدام خواب خرگوشی بوده اند؟ وقتی آن آقای ترانه سرا به من و محمدعلی بهمنی و رضا یزدانی و روزبه بمانی و... نامه می نوشت کجا بودند که با این آقا دعوا کنند که چرا حاشیه ایجاد می کند؟ وقتی این آقا در چندین ترانه اش به من جسارت و بی ادبی کرد و همین چند هفته پیش در کامنتی ده ها هزار طرفدار غزل پست مدرن را فرقه ی غزل پست مدرن!! نامید و به آنها انواع بی احترامی ها را کرد کجا بودند؟ وقتی...

ظاهرا در این مملکت وقتی ظالم دارد با مشت و لگد مظلومان را مورد عنایت قرار می دهد همه به علت منافع یا زیر گهی شان یا ارتباطاتشان خفه خوان می گیرند. اما کافی ست که مظلوم یک کلمه بپرسد: چرا؟ تا همه از مضرات حاشیه و دعوا و فواید دوستی و مهربانی داد سخن دهند. من خودم هم با حاشیه مخالفم. من خودم هم با دشمنی مخالفم. من خودم هم متنفرم از این فاصله ها و کدورت ها. اما کاش در این دعوت ها عدالت و انصاف رعایت شود...

 

در این هفته ی اخیر شعر کاملی نگفته ام. از کتاب ها هم که می پرسید همان «بوق زدن برای گوسفندها» و «ناگهان» بودند که غیر قابل چاپ اعلام شدند. متاسفانه در چند روز اخیر اتفاقات بد زیادی افتاده است. از هک شدن پروفایل های خانم اختصاری، مجوز نگرفتن کتاب جدید ایشان به طور کامل (زنیدن در باران)، بسته شدن روزنامه ی بهار، حکم زندان برای دوستان خوبم مهناز محمدی و پگاه آهنگرانی عزیز و...

بیرون باران می آید و من هی به این بیت فکر می کنم:

از پشت شیشه رد شدن ِ چند خطّ کج

باران... صدای گریه ی یک خانه در کرج...

 

و در پایان شعری از دوست و شاعر همیشه «رزا جمالی» عزیز:

 

روز بدی بود

ما ساکنانِ منطقه‌ای بودیم که ساکنانِ گیج و گولش را نمی‌شناختیم

ساختار ِ نحوی ِ خیابان‌هایی که مسلسل می‌شد

آسیب‌شناسیِ میدان‌هایی که می‌پیچید

غلط‌خوانی فرستنده‌هایی که غبار گرفته بود

دوباره‌خوانی گیرنده‌هایی که اصلا نمی‌گرفت

در پرسپکتیو ِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم و خط زده بودم

ساختار نحوی جملات در هم ریخته بود، لکه‌گیری می‌خواست

گوینده خوابش می‌آمد، من منتشر نمی‌کردم

ژورنالیست‌ها خمیازه کشیده بودند یک لحظه پیش انگار در قوطی ِ کنسرو

فیلم‌سازی از سواحل قناری آمده بود دست می‌داد با من

از طوطی‌ها عکس می‌گرفت و مارک خط چشمم را می‌پرسید.

 

به شوهرم گفتم: «چقدر آسمان تاریک است! چقدر روز فلج است! چقدر فیلم‌ساز حرف می‌زند؟»

 

شبیه کلاغ‌های سیاه شده بودند در رنگ و لعاب مخفی‌اش بی‌پدر!

همان هویّت نامعلوم منشورها را داشتند در اسطوره‌ی گاو دو سر چسبیده در قابِ عکس اجدادی‌مان

شبیه مخروط‌ها شده بودند مفرغی وَ برنجی در موزه‌ی تاریخ انسانِ چند نسل قدیمی‌تر از ما

موازی با عروسکِ فلجی بر طاقچه که من بودم

هجومی‌ که بر سرم لانه کرده بود

و یکی به چنگالی دیگری را می‌جوید

و دیگری بلعیده بودش لحظه‌ای پیش

و خوابش را دیده بود لحظه‌ای پیش احیانا کمی ‌پیش.

 

اضلاع آسمان شبیه همان چندضلعی خاموش است، به شوهرم تاکید کردم

تاریک در عروسک منجمدی که من بودم وَ تو عاشقش بودی

مردی ملبّس به یک بارانی بهاری پهنای یک سرزمین را درنوردیده بود

در لباسی خاکستری مدام حرف می‌زد، می‌بلعید کلمات را، ور وره می‌کرد

آغشته به عطر خاشاک در میدان‌های عزیز این شهرِ بزرگ دلبرانه می‌رفت

آمیخته با جاهلان و گدایان و سیب‌زمینی به دست‌ها

عربده کشیدند بر گروهی از دوستانم،

صف کشیده بودند آنجا کنار خیابانِ نهم

و لاجرم درازآویز تزئینی به گردن داشت

و شبیه میمونی از بالای آن تپه یکریز سخنرانی می‌کرد.

 

به شوهرم گفتم: «تلویزیون را خاموش می‌کنی یا نه؟!»...

 

یک نفر گفت:

دولت همیشه آغشته به لکه‌های وایتکس خواهد ماند

دیگری گفت:

پس آمونیاک به چه دردی می‌خورد؟

سومی‌گفت:

گمانه‌زنی کار ما نیست

چهارمی ‌فراجناحی شد

فضایی بود

هسته‌ای!

 

به شوهرم گفتم: «خاموش می‌کنی آن را یا نه؟!...»

 

در روزنامه‌های عصر چیزی ننوشتند

فکر کردند سواد نداریم بخوانیم

فقط به حروفی نوشتند که هیروگلیف بود

پارازیت می‌فرستاد

فیلـ-تر شده بود

بوق می‌زد

ادای گربه‌ها را در می‌آورد.

 

به شوهرم گفتم : «دارم تلویزیون را خاموش می‌کنم!»

و در روزنامه‌های عصر دیگر ننوشتند چیزی دیگر ننوشتند چیزی دیگر.

 

/ 45 نظر / 106 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

می بینم که فقط تعریف وتمجید رفقاتو میزاری که بگی خیلی طرفدار داری,نه حاجی با حلوا حلوا دهنت شیرین نمیشه

بانوی خیال

سلام و عرض ادب خیلی خوشحالم از اینکه به طرز اتفاقی وبلاگ شمارو پیدا کردم خیلی وقته شعرهای شما رو دوست دارم و از خودنشون لذت میبرم منم هر از گاهی دلنوشته هایی با اشکالات فراوان مینویسم قلمتون پایدار دلتان سبز رودهایتان جاری و کوچه باغ هایتان پر موسیقی باد ...

آرزوطهماسبی

درجواب دوست عزیزی‏!که فرمودنداستاد‏!یغما‏!توهین نفرمودند:ماهاحافظه ی تاریخی نداریم رفیق‏!‏ والا‏!‏

هرو چوک

ای استاد اینا همیشه مرغهای همسایشون غاز تشریف داره بی خیال فقط لبخند بزن عزیز.........

رُزا جمالی

ممنون مهدی که شعری از من رو در گذاشتی تو وبلاگت ؛ نمک گیر مهر وُ بزرگواری ات هستم تا همیشه !

آریو

دل قوی دار.. سحر نزدیک است!!

مهدی پژوم

سلام بر استاد گرامی... ارادتمندیم و دلتنگ و پیگیر شاهکارهایتان چند سطر اول این نوشتار خوب بر دل نشست. شاعر همواره بهترین ترجمان است از هرچه حس می کنی و گفتنش نمی توانی....

کفترچاهی

بی هیچ اسمی میشه آشِغ شد جادوی این دلدادگی کم نیست با عشق و بی تابی مدارا کن حوای من تقصیر عادَم نیست...

کفترچاهی

شما پدر واژه رو درمیارید...خوشم اومد و بچه های خوابگاه رو هم این روزا خفه کردم با شعرای شما[گل] غیر از زهره اکثرهم لایعقلون لا یتفکرون [فرشته]