می شودهای مهدی موسوی ضربدر کابوس

مرا یکی دوست نمای بود. مریدی، دعوی کردی! می آمد که مرا یک جان است، نمی دانم که در قالب توست یا در قالب من! به امتحان روزی گفتم: تو را مالی هست، مرا زنی بخواه با جمال، اگر سیصد خواهند تو چهارصد بده. خشک شد بر جای!...

آن را بنگر که نور ایمان از رویش فرو می آید، صاف از نفاق. نه آن نوری که به هیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود. فرق است میان نوری که با اندک امتحان، آن ذوق و نور تیره شود.

(مقالات ِ آقامون شمس)

 

خیلی ها هنوز درباره ی رای دادن و این حرف ها از من سوال می کنند. اول از همه بگویم که اتفاقا خیلی از جواب ها و حرف های من همین امشب، توسط دوست دیگری در اینجا گفته شده است که چون حوصله ندارم تکرار کنم، ارجاع می دهم:

من پشیمان نیستم

 

بعد می رویم سراغ سوالی تکراری. خیلی ها از من می پرسند که چرا در جلساتی حضور پیدا می کنم که مثلا آقا یا خانوم فلان که پشت من یا غزل پست مدرن یا... زشت ترین حرف ها را زده هم حضور دارد و می گویند این توهین به هواداران من و غزل پست مدرن است.

اولا من در بسیاری از جلسات با حضور این اراذل و اوباش ادبی (که بعضا شهرتی هم دارند) غافلگیر می شوم و از حضورشان اطلاع قبلی ندارم. دوم اینکه اصلا این انسان های ناچیز، آنقدر ارزش ندارند که به آنها فکر کنم یا به خاطرشان تصمیمی بگیرم. سوم اینکه گاهی رودروایسی یا مسائل حرفه ای باعث می شود در جلساتی بر خلاف میلم حضور پیدا کنم. و آخر از همه اینکه بسیاری از این موجودات، حتی جرات اینکه حرف هایشان را جلوی من بگویند ندارند و در ظاهر بسیار هم ابراز عشق و برادری و خواهری و ارادت و شاگردی و... می کنند و من هم اینقدر بدبخت نشده ام که به رویشان بیاورم که چه چهره ی حقیری در پشت صورت ها و لبخندهایشان نهفته است...

 

بالاخره آلبوم ترامادول هم منتشر شد و خوشبختانه با استقبال مخاطبان روبرو شد. استقبال مردم از کار «هر شب» (تنها کار من در این آلبوم) یکی از دلخوشی های بزرگ من در این روزهای بد بود:

آدرس موزیک «هر شب» در ساندکلود برای گوش دادن و دانلود

اگر هم با این آدرس مشکلی داشتید می توانید به اینجا مراجعه کنید:

آدرس موزیک «هر شب» و دیگر کارهای آلبوم در برگ میوزیک

 

کتاب «عروض در سه روز» آخرین مراحل ویرایش خودش را پشت سر می گذارم و امیدوارم بالاخره مجوز بگیرد و به دست سراسر مردم ایران برسد. برای من کار کردن روی این کتاب، یادآور بهترین خاطرات زندگی ام است. یاد دادن وزن در 15 سال اخیر به بسیاری از جوانان آن زمان که امروزه هر کدام به یکی از قطب های غزل امروز بدل شده اند...

 

خبر خوش آنکه ترم چهارم غزل (ساعت 16 تا 18 یکشنبه ها) و ترم سوم ترانه (ساعت 18 تا 20 یکشنبه ها) از یکشنبه ی آتی در موسسه «پنجره حکمت» آغاز خواهد شد. با توجه به آنکه ممکن است آخرین دوره ی تدریس من در این کارگاه ها باشد. خوشحال می شوم که این ترم هم در خدمت شما باشم:

لینک ثبت نام در کلاس های غزل و ترانه

شماره ی موسسه برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام تلفنی در پوستر موجود است:

مهدی موسوی

 

* * *

عده ای از دوستانم گله می کنند که جدیدا تلفن هایم پاسخگو نیستند. باید خدمت تمام عزیزانم متذکر شوم که متاسفانه نمی دانم سر آنتن موبایل های بنده به صورت خودجوش چه آمده که تقریبا از دسترس خارج هستند و من فقط می توانم با گذاشتن در جاهایی خاص از خانه، اس ام اس دریافت کنم و بفرستم.

پس لطفا بدون ناراحت شدن و هی زنگ زدن، تا اطلاع ثانوی جز در مواقع ضروری با اس ام اس با من در ارتباط باشید. مخصوصا آنکه گوشی ایرانسل من، باتری درست و درمان هم ندارد و هر بار که با زنگ های مداوم بعضی از شما شارژش تمام می شود کلی بیچاره می شوم تا دوباره شارژش کنم!

 

عده ای از دوستان گله می کنند و شعر جدید می خواهند. من یک بار قبلا توضیح داده ام که به احترام کسانی که کتاب های مرا می خرند از انتشار کامل بعضی از شعرهای جدیدم خودداری می کنم. اما باز هم به احترام شما در چند هفته ی اخیر، دو شعر جدید منتشر کردم. اما یادتان باشد که قرار نیست من هر هفته یک شعر یا ترانه ی جدید منتشر کنم.

 

و یک متن بی ربط که فی البداهه خواهم نوشت:

این روزها به سرم می زند که یک چیزی را تغییر دهم. چیزی باید جایی عوض شود. معلوم نیست در کجا و چه جور و این تغییر به کدام سمت است. اما باید عوض شود. حسّ مادرم را دارم وقتی تصمیم می گرفت دکوراسیون خانه را بی هیچ علت منطقی عوض کند. بعد زندگی ام را می گذارم جلویم و تصمیم می گیرم که از کجا شروع کنم.

می شود موبایل ها را خاموش کرد، می شود از فیس بوک رفت، می شود معتاد شد، می شود انواع فانتزی جنسی را امتحان کرد، می شود شروع کرد جدی جدی ورزش کردن، می شود یک مقاله نوشت به اسم «بیماری ای به نام فمینیسم رادیکال»، می شود یک عشق خیلی ممنوع را تجربه کرد، می شود خانه را فروخت و در فلان دهات دورافتاده ساکن شد، می شود یک فیلم کوتاه مستند ساخت، می شود از این کشور رفت، می شود زن گرفت و بچه دار شد، می شود صبح ها ساعت هفت از خواب بیدار شد، می شود مذهبی شد و نماز شب خواند و قرآن را حفظ کرد، می شود چپ شد و حتی رفت کلاس های فلسفه ی فلان استاد، می شود افسرده شد و در اتاق را بست و در تنهایی فرو رفت، می شود زد به دل بیابان ها برای خودشناسی، می شود هر روز نشست تا شب فیلم و سریال دید، می شود شعر گفتن را کنار گذاشت، می شود یک زندگی نامه چاپ کرد که با انتشارش خودت و کلی آدم به گا بروند، می شود دو روز رفت شمال و فقط زل زد به دریا، می شود موها را از ته تراشید و ریش گذاشت، می شود از فردا فسنجان را دوست داشته باشم، می شود یک حیوان خانگی خرید، می شود...

بعضی از این «می شود»ها خیلی از من دورند... خیلی... بعضی هایشان چسبیده اند به آینده ی نزدیکی که نمی دانیم می آید یا نمی آید... اما بعضی از این «می شود»ها قبل از اینکه این متن تمام شود آغاز شده اند حتی شاید قبل تر از شروع این متن... و همینکه نمی دانی «می شود»های من از چه جنسی است به من آرامش می دهد... آرامش...

 

 

مهدی موسوی

/ 58 نظر / 77 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بولود مرادی

سلام. اخیراً شعر شما- و خانم اختصاری- با صدای شاهین در ترامادل لذتناکترین و وحشیترین لحظه هایم بوده است. به عنوان یک خواننده و شنونده آمدم تشکر کنم: جهان زیباتر و دردناکتر شده با فعالیت شما. دردی که زیباتر شد و صدای شاهین کم که جای خود دارد. مرسی شاعر!

ناتاشا

یکی از مواردی که اگر بشود من به طرز عجیبی خوشحال میشم پوشیدن جورابه! نمی دونم چرا ولی هست!

باران

آتش شدن زیر حجم تنت با بوی تند پس گردنت سنگینی چشم تو روی من آثار چنگ تو روی بدن می شود دادگاهی بپا کرد و شاکی و قاضی بود به چشم های تو بیخود نشست و سخت گریست و پرید توی میدان مین و شکست تابلوی ایست گذشت درگذشت و درآمیخت با طناب خزید توی خودش با گونه های خیس از آب نگاه کرد و هیچ را در اغوش خود فشرد و پوزخند زد به زندگی و عاشقانه مرد به بوسه هایی که بوی زخم می دادند به زخم های چرک کرده که در یادند می شود آخر جمله نقطه ای گذاشت و گفت تمام...

سحر

همین الان تصمیم گرفتم امشب قبل خواب یه صفحه می شود برای خودم بنویسم....

د مثل دال ( عقاب سیاه )

باید سیلی به راه انداخت که هر مانعی از پیش رو بردارد چرا با سیل های کوچک و مقطعی، از توانِ سیلِ بزرگ می کاهیم؟ سیلی که ریشه ی یخبندانِ بزرگ را می کَنَد

صنم

اون نوشته ی فی البداهه راجع به تغییر جالبه ومثل همیشه گنگه کاش ما وشما میدونستیم دقیقا کجاوچی رومیخوایم واقعاتغییر بدیم!!! اینطور موفق تر وخوشحال ترم بودیم به هر حال نوشته ها وشعرهاتون زیبا وگیراست اما چاشنی امیدوصراحت بیان یه جاهایی عالی ترشم میکنه.ممنون[گل]

احمد

خداوکیلی می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟