قاتلین خوش برخورد

در هنگام عصبانیت ده ثانیه صبر کنید... حتما فحش های بدتری یادتون میاد!!

 

دوست پسر یکی از بچه های کارگاهم به او گفته که حق ندارد دیگر کارگاه بیاید و شعر بگوید و...!! عکس العمل صحیح چیست؟

بعضی از افراد به خواسته ی اینجور آدم ها تن می دهند و از حقوق انسانی شان به نفع رابطه کوتاه می آیند. البته با توجه به اینکه معمولا این روابط، زیاد دوام پیدا نمی کند بعد از مدتی جدا می شوند و برمی گردند سراغ عشقشان ادبیات!

بعضی از افراد مثل همین دوست و شاگرد خوب من، روی خواسته های انسانی شان پافشاری می کنند و دعوا می کنند و گاهی هم امتیازاتی می دهند تا چیزی را که دوست دارند (مثلا ادبیات) عاشقانه حفظ کنند!

کدام پاسخ صحیح است؟ هیچ کدام! به نظر من دو حالت دارد: یا کسی که از شما می خواهد ملک خصوصی اش باشید موجود عقب مانده ای است که کلا هیچ چیز نمی فهمد و طبیعتا ارزش ادامه ی رابطه را ندارد! یا موجود بیماری است که عشق را با تصاحب و توهین به شعور و شخصیت طرف مقابل، اشتباه گرفته است که ارزش ادامه ی رابطه را ندارد!

به نظر من وقتی با چنین آدم هایی روبرو شدید در ابتدا سکوت کنید تا حرفش را تا انتها بزند. بعد اگر پشت تلفن بودید بگویید: اوکی خداحافظ! و شماره اش را بلاک کنید! اگر هم که دیدارتان حضوری بود بگویید: اوکی خداحافظ! و در حالی که پشت به او لبخندزنان دور می شوید و به انتخاب های بهتر آینده تان فکر می کنید موبایلتان را از جیبتان دربیاورید و شماره ی او را بلاک کنید!

روابط مریض فقط وقت و انرژی شما را می گیرند و ذره ذره روح و آرامش شما را نابود می کنند. عشق مطمئنا این است که طرف مقابل را از خودتان بیشتر دوست داشته باشید و از لذت و خوشحالی او بیشتر از لذت و خوشحالی خودتان خوشحال شوید. و فقط وقتی باید به رابطه منجر شود که این حس دو طرفه باشد. وگرنه به جای رابطه بروید برای خودتان یک بستنی خوشمزه بخرید و کلی هم با آن حال کنید!

 

اگر با بعضی از کارها و نظریات عزیزی مثل «ابراهیم نبوی» یا همان «داور» خودمان مشکل داشته باشم دلیل نمی شود که نوشته های همیشه خوبش را دنبال نکنم. کسی که بدون شک استاد طنزنویسی من بوده و هست و خواهد بود. در نقد فیلم و داستان نویسی و مقالات جدی و... هم آنقدر خوب می نویسد که توصیه کنم حتما این مطلب را بخوانید:

چرا مسیحی نیستم؟

 

خوشحالم که دوشنبه و سه شنبه در کنار شما عزیزانم بودم. مخصوصا دوشنبه روز خیلی خیلی خوبی بود. امیدوارم این شادی ها تکرار شود. خبر جلسه ی دوشنبه را در اینجا بخوانید (البته با یک ایراد تایپی یا املایی: تتابع اضافات!):

روزی سه ساعت جدول حل کنید!

 

فیس بوک چیز خیلی خوبی است. آدم هایی مثل «فاطمه اختصاری» که از فیس بوک بدشان می آید اصلا بلد نیستند چطور از اینترنت لذت ببرند. از همین فحش های آقای «م. ر. ح. ر. ب. ل.» بگیر تا پروفایل های جعلی و غیر جعلی که هر روز کلی به آدم ایده ی شعر و داستان و مایه ی خنده و شادی می دهند. اصلا توی همین وبلاگ هر روز کلی کامنت فحش و توهین و بی احترامی می آید که عده ای را دوستانم قبل دیدن من پاک می کنند اما همان ها هم که من زودتر می بینمشان کلی سوژه اند.

باورتان نمی شود؟ فکر می کنید من دروغ می گویم؟ آقای عزیزی که اتفاقا جعلی هم نیست و کلی عکس و مطلب و فرند در صفحه اش دارد این مسیج را برای من در فیس بوک فرستاده است:

«منتظر رفع حصری که مثلن کتابهای شعرتون بجای دوبار چاپ، شش بار چاپ بشه؟ یه مشت چپگرای خائن هستید همتون. متاسفم برات اقای موسوی. واقعن به همون شاملو و براهنی رفتید.»

حالا بگذریم که غلط املایی دارد و مثلا را «مثلن!!» و واقعا را «واقعن!!» نوشته است. بگذریم از اینکه شاملو و براهنی را چه جور داخل یک قوطی جا داده است. بگذریم از اینکه ظاهرا خبر ندارد که اگر من کتاب هایم مجوز نمی گیرند یکیش به خاطر حمایت از همان هایی است که پشت میله ها گیر کرده اند و اگر مثل خیلی ها سکوت کرده بودم بدون رفع حصر هم کتاب هایم چاپ می شد و به چاپ های سی و چهل هم می رسید...

اما از همه باحال تر آنجاست که من را چپگرای خائن می نامد! حالا یکی به این آقای عزیز بگوید که بنده کجایم چپ یا چپگرا بوده که حالا بخواهم به آن خیانت کرده باشم؟

سرگرم شدید؟ خندیدید؟ دیدید گفتم خیلی هم جذاب است... شما باور نمی کردید!

 

اولش اسم این پست بود: دیوث های ترسو!

اما بعد که در لغت نامه سرچ کردم برای کلمه ی «دیوث» این توضیح آمد:

آنکه درباره ی زن خود، حسادت و غیرت نداشته باشد. این واژه از زبان سریانی است و معرب شده است!

خب! با این تعریف به نظر من دیوث، انسانی بسیار شریف و روشنفکر است که فهمیده است زن، یک انسان مثل خودش است و غیرت و حسادت هم جزء غرایز حیوانی اند که با کمی تفکر و تمرین می توان بر آنها غلبه کرد.

پس باید اسم پست را تغییر می دادم. اما چیزی به ذهنم نمی رسید. فقط جمله ی «دزموند توتو» (اسقف آفریقایی و از مهم ترین فعالان ضد آپارتاید) یادم بود که: «اگر در بی عدالتی ها بی طرف هستید بدانید که طرف ستمگر را گرفته اید!»

پس اسم پست را گذاشتم: قاتلین خوش برخورد!

اما این پست درباره ی سکوت کردن است. درباره ی آدم هایی که دور و بر ما هستند و به بهانه های مختلف خفه خوان می گیرند! همین چند روز پیش زورگیرها به دو نفر دیگر از شاگردان کارگاهم در خیابان حمله کردند و عده ای از مردم فقط نگاه کردند چون می ترسیدند. برای من ترس، قابل فهم و درک است. اما آیا نمی شود کاری کرد که هم ناظر بی تفاوت نبود و هم تاوان زیادی نداد؟

تا حالا شما هم به آدم هایی برخورد کرده اید که نسبت به همه چیز بی تفاوتند؟ مردم را بکشند، درختان را قطع کنند، انتخابات برگزار شود، دوستانشان به زندان بروند... الحمدلله این دوستان تاکید می کنند که اهل حاشیه نبوده و سیاسی نیستند و فقط در موقعیت ها و برهه های حساس جوگیری نظیر شوشول فرنود و انگشت شیث رضایی و نهایتا روز جهانی خشونت علیه زنان و تصویب حق ازدواج کودکان با سرپرست وارد عمل می شوند. یعنی جاهایی که بی تفاوت بودن سود ندارد و بهتر است از خودت نظر صادر کنی!!

اصلا چرا راه دور برویم؟ بارها شده است که در همین کرج، در نبودم هدف زشت ترین تهمت ها و توهین ها قرار گرفته ام. بسیاری از دوستانم سکوت می کنند و نهایتا دعوت به دوستی و مهربانی می کنند!! آقا! دوستی و مهربانی دیگر چه صیغه ای است؟ طرف دارد می گوید مهدی موسوی فلان است. یا راست می گوید که خاک بر سر مهدی موسوی! یا دروغ می گوید که تو باید بزنی توی دهن طرف که مردکه ی عوضی چرا دروغ می گویی و در حضورم اجازه نمی دهم به کسی تهمت زده شود! اما ترجیح می دهیم خفه خوان بگیریم چون سود و روابط ما در سکوت کردن است.

یارو اسمش «آریا» است و فامیلی اش «آزادی» یا «ایرانی» یا «گرین»! واقعا هم دارد وسط آمریکا یا اروپا عشق و حال می کند. اما چون ممکن است روزی بخواهد برای دیدار خانواده اش به ایران بیاید ترجیح می دهد به جای خبر زندان رفتن من و دوستانم، شعر جدید مریم حیدرزاده را شیر کند. اصلا چرا سیاسی اش کنیم. فلان دوست خوبمان شعری بسیار زیبا برای مشکلات اقتصادی و اجتماعی گفته است! بعد می بینم که فلان دوست خارج رفته مان حتی لایک هم نمی کند. می پرسم مگر شعر فلانی را دوست نداشتی یا ندیدی؟ می گوید: خواندم و بسیار لذت بردم!! اما چون مادربزرگم در ایران است می ترسم برای او مشکلی ایجاد شود!! کسی هم نیست که بگوید: نفهم!! آخر کی وسط هزار تا لایک تو را پیدا می کند؟! و بعد این رفیقمان که شعر را گفته با تمام مشکلات دارد در ایران زندگی می کند آن وقت تو حاضر نیستی به اندازه ی یک لایک برایش مایه بگذاری و حتی خدای ناکرده تاوان بدهی؟!

من هم خودم شدیدا موافق بی حاشیه بودن هنرمند هستم. اما به چه قیمتی؟ آیا شما با سکوت هایتان گاهی از حاشیه پردازها حمایت نکرده اید و در درازمدت به حاشیه ها دامن نزده اید؟ اگر کسی به شما تجاوز کند خوب است که رویم را آن طرف کنم و بگویم: نمی خواهم درگیر حاشیه بشوم و امیدوارم بعدا با هم دوست بشوید و من هر دویتان را دوست دارم؟!!

به من می گویند: دکتر فقط شعر بگذار و هر کس هر گهی خورد حرفی نزن! کلا فقط شعر بگو و از هر حاشیه ای دوری کن! دوستانم ظاهرا یادشان رفته که من وقتی به ادبیات آمدم برای انسانیت و رشد آگاهی آمدم و در مقابل تمام مردمی که خیلی کثافت کاری های داخل هنر و ادبیات را نمی دانند مسوؤل هستم. حاشیه بد است و من هم از آن دوری می کنم اما نه وقتی که دارد حق مظلومی پایمال می شود. و خوشبختانه برعکس بقیه ی جاهای زندگی، فاصله ی ظالم و مظلوم در ادبیات خیلی واضح و مشخص و قابل تشخیص است!

بی تفاوت نباشیم! چون ظالمان روزی به سراغ ما می آیند و آن روز انتظار داریم کسی سکوت نکند... بی تفاوت نباشیم!

 

خبر مهم مهم مهم:

چند روز دیگر برای سفری تفریحی عازم ترکیه هستم!

اولا به دلیل مشکلات سفر و نداشتن لپ تاپ به مدت دو هفته (جمعه ها) این وبلاگ به روز نخواهد شد. هرچند با گوشی خواهم آمد و کامنت های شما را با عشق خواهم خواند.

دوم اینکه خوشحال می شوم دوستان ساکن استانبول را ببینم. چون هر جای دنیا که بروم دلم با شماست. بی خبرم نگذارید!

سوم اینکه اگر آنتنم نرود با وایبر و وی چت و... کماکان در کنار شما هستم.

 

احتمالا انیمیشن «کرودز» را دیده اید.

مهم نیست که چه ترجمه اش کرده باشند. «غارنشین ها» یا هر چیز دیگر... مهم این است که این فیلم به بنیان خانواده می پردازد و بهانه ای می شود که ما در این پست به «خانواده» بپردازیم.

همه ی ما سال هاست که در تمام رسانه ها از تبلیغات تلویزیون گرفته تا عکس روی شربت ساناستول! تصویری که از یک خانواده ی نمونه می بینیم شامل پدر، مادر، پسر و دختر است. این تصویر آنچنان در ذهن های ما پررنگ شده است که بدون هیچ فکر و اندیشه ای رسما نظام خانواده را معادل چیزی می دانیم که رسانه های مدرن برای افزایش کارایی، راحتی و آسایش جهانی، درست می دانند! حتی خیلی از ما یادمان رفته که تا همین 100 سال قبل در همین ایران، نظام خانواده می توانست شامل پدربزرگ، مادربزرگ، دایی، باجناق، زن داداش و... باشد.

الان که به شما تلنگر زدم همه تان تایید کردید که نظام خانواده می تواند گسترده تر باشد اما برای راحتی ما کوچک تر شده است. و البته بسیاری از ما در موقع یادآوری های مشکلات زندگی مادربزرگ با خانواده، خوبی ها و فواید او را برای این بنیان، رسما انکار می کنیم. چون از بچگی چیزهایی را باید باور داشته باشیم و نباید لحظه ای به آنها شک کرد.

حالا به سراغ حیوانات می رویم. نظام زندگی زنبور عسل را می شناسید؟ حاضرید مثل آنها زندگی کنید؟ بنیان خانواده ی مورچه ها را چطور؟ مثل آنها چطور؟ اصلا از حشرات بکشیم بیرون! همین گربه های دوست داشتنی خوب هستند؟ آیا حاضرید زندگی جنسی و خانوادگی مثل آنها داشته باشید؟ من هیچ کدام را توصیه نمی کنم! فقط دارم یادآوری می کنم که این نظام خانواده ی طبیعی اصیل که ما داریم شاید خیلی هم طبیعی اصیل نباشد!

آیا می دانید در بسیاری از قبایل، چند همسری زنان مرسوم بوده است؟ آیا می دانید در بسیاری از قبایل، سـ-کس در حضور جمع انجام می شده و رابطه دور از چشم دیگران، تابو بوده است؟ آیا می دانید در همین ایران بسیاری از زوج های خوشبخت همجنسگرا در حال زندگی (البته بی سر و صدا) هستند و حتی زوج های زن از اسپرم های اهدایی استفاده کرده و بچه دار می شوند؟ آیا می دانید بعضی از نسبت های خانوادگی که ما محرم می دانیم در بعضی از مذهب ها و آیین ها محرم نیستند و می شود با آنها ازدواج کرد؟ و حتما می شناسید خانواده هایی با یک والد که دارند به خوبی زندگی شان را می کنند! دیگر وارد فضای خانواده های ضربدری و اسلیو-مستر و... نمی شوم اما مطمئنم خود شما خانواده هایی را می شناسید که خودخواسته تصمیم گرفته اند بچه دار نشوند و خوشبخت هم هستند!

همین امشب در وبلاگ یکی از بچه های کارگاهم خواندم که از پسری که فلان و فلان و فلان و فلان بترس!! ترسیدن از کسی که ممکن است رابطه ای جز ما داشته باشد!... اشکال ماجرا در کجاست؟ از چه چیزی می ترسیم؟ از غرایز و من ِ درونی مان؟ از چیزی که خودمان هم انجام می دهیم و حداقل به آن فکر کرده ایم؟ من نمی خواهم بگویم در روابط متعدد، احساسات و زمان تقسیم نمی شود. اتفاقا خیلی هم می شود! اما می خواهم بگویم مثل همان ماجرای مادربزرگ که در پاراگراف اول گفتم بدی ها و خوبی هایی دارد و باید به آن بی هیچ گاردی اندیشید. باید ببینیم آیا فقط مشکل یک رابطه همین است؟ یعنی شکل بنیان خانوادگی اش؟ یا استحکام این بنیان از روابطی پیچیده تر بهره می برد که ممکن است با قواعد مختلف، در نظام های مختلف رابطه، جواب بدهد.

از امروز به همه چیز شک کنید. همه ی آنچه باور داشتید و دارید شاید واقعی نباشد. شاید جامعه ی مدرن و پدر و مادر و دین و اخلاق و... می خواهند شما چیزهایی را باور کنید و شما از کودکی پذیرفته اید که دو به علاوه ی دو، چهار می شود! باور کردن اشتباه است و مخالف شدن اشتباه بدتر! مخالفت بی تفکر روی دیگر سکه ی پیروی کورکورانه است. فقط شک کنید و از ابتدا تفکر کنید. در هر واژه ای... در هر ارزش گذاری... آن وقت است که خودتان را دوباره کشف خواهید کرد. و دنیاهای دیگری را...

پشیمان نمی شوید... فقط امتحان کنید!

 

این شعر مال سه سال و نیم قبل است.

روزهای خیلی بد

و برای اولین بار به طور کامل منتشر می شود:

 

به «عین» و «شین» تو چسبیدم از در ِ زندان

که نعش سیمرغی رهسپار «قاف» کنم

به بازجوی گرامی بگو که راحت باش

نشسته ام که در این شعر، اعتراف کنم

 

صدای بمب گذاری ذهن می آید

گرفته اند دهان مرا که لب نزنم

کشیدن ِ ناخن هام روی سیلی هاش

صدای جیغ کشیدن از آدمی که منم

 

به «قاف» می چسبی روی «قبر» گمنامم

در این دیار که بازار مرگ، سکّه شده

به «قاف» می چسبم مثل آن «قناری» که

به دست عاشق سلّاخ! تکّه تکّه شده

 

بله!... و آزادی نام برج معروفی ست!

که واقعیّت، مرد دروغگویی بود!!

تمام زندگی ام برگه های پُر شده است

تمام زندگی ام میز بازجویی بود

 

«گذشته» خرد شد و «حال» در سرم چرخید

کسی کتک می خوردم کسی که «آدم» شد

«بهشت» را گم کردم به عشق «آینده»

که اعتراف کنم: هیچ چی نخواهم شد!

 

به «قاف» می چسبم روی «قاب» عکس خدا!

که له شوم وسط فحش های ناموسی

به «قاف» می چسبی روی «قوری» بی چای

که زخم های تنم را یواش می بوسی

 

به روی برگه نوشتم مکان ختمم را

که بازجو بنویسد زمان خاتمه را

به زور قرص مسکّن دوباره می خوابم

و باز می شنوم جیغ های «فاطمه» را

 

صداش «عر» زدن ِ «عین» توی سلّول است

«شکنجه»ی «شین»، روی ِ خطوط غمگینش

صدای سیلی اوّل به جرم چشم ِ ترش

صدای سیلی ِ دوّم برای تسکینش

 

که لخت می شود از عاشقانه هاش به تن

مکالمات شما ظاهراً شنود شده!

/ 82 نظر / 226 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مزدک نظافت

وقتی شما رو میخونم فکر میکنم این متن ها رو خودم نوشتم... خوشحالم که اینقدر هم نظریم دکتر :) مرسی

خیابانی

آقای موسوی از اطلاعات مفیدتان درباره ی تفاوت های فرهنگی ممنونم. ولی دانستن این که مثلا خیلی ها با هم جنس باز بودن شریک زندگیشان کنار می آیند و یا این که علم ژنتیک این رفتار را به ژن ها ربط داده و از این افراد سلب مسئولیت می کند، دلیل نمی شود که این رفتارها را درست بدانیم. در مورد قبایلی که روابط جنسی را بی پرده در جمع انجام می دهند، اختلاف نظر فراوانی بین روانشناسانی که به بررسی آن ها پرداخته اند وجود دارد که آیا این رفتارها باعث ایجاد تعارضات روانی می شود یا نه! شما غیرت و عشق را هم از پیش خودتان تعریف کرده اید و تعاریف شما می تواند با تعاریف دیگران در تعارض باشد. حال که عده ای (زیاد یا کم)، در دنیا می خواهند با زر و زور و علمی که می تواند در آینده نیز نظری مغایر حال داشته باشد، نظر ما را عوض کنند، چرا باید عقایدشان را بپذیریم. در سکانسی از شاهکار جیمز کامرون (ترمیناتور 2) جان کانر به ترمیناتور می گوید که نمی تواند آدم ها را همینظوری بکشد و ترمیناتور می پرسد : چرا؟ جان کانر جوابی تاریخی بدون استفاده ی ابزاری از تاریخ و علم و فلسفه بافی می دهد شبیه به این که : چون نباید این کار رو بکنی!

اسکله

درود هستی ات را اگر به دست خودت مثل من تا ابد تباه کنی می توانی تو هم جهان را چشم های خودت نگاه کنی می توانی خودت خدا باشی ...... یاهو [گل]

اسکله

درود هستی ات را اگر به دست خودت مثل من تا ابد تباه کنی می توانی تو هم جهان را چشم های خودت نگاه کنی می توانی خودت خدا باشی ...... یاهو [گل]

دلا

همیشه از دیدن مردهایی که طرفدار آزادی و برابری حقوق خانم ها با آقایون هستن لذت می برم و صد البته باید بگم شما یکی از اون مردها هستید . سفر خوبی داشته باشید .

کەژاڵ

درود خوشحال میشم سربزنید

کەژاڵ

درود خوشحال میشم سربزنید