غزل پست مدرن و

 

 

قاتلین خوش برخورد       

  

در هنگام عصبانیت ده ثانیه صبر کنید... حتما فحش های بدتری یادتون میاد!!

 

دوست پسر یکی از بچه های کارگاهم به او گفته که حق ندارد دیگر کارگاه بیاید و شعر بگوید و...!! عکس العمل صحیح چیست؟

بعضی از افراد به خواسته ی اینجور آدم ها تن می دهند و از حقوق انسانی شان به نفع رابطه کوتاه می آیند. البته با توجه به اینکه معمولا این روابط، زیاد دوام پیدا نمی کند بعد از مدتی جدا می شوند و برمی گردند سراغ عشقشان ادبیات!

بعضی از افراد مثل همین دوست و شاگرد خوب من، روی خواسته های انسانی شان پافشاری می کنند و دعوا می کنند و گاهی هم امتیازاتی می دهند تا چیزی را که دوست دارند (مثلا ادبیات) عاشقانه حفظ کنند!

کدام پاسخ صحیح است؟ هیچ کدام! به نظر من دو حالت دارد: یا کسی که از شما می خواهد ملک خصوصی اش باشید موجود عقب مانده ای است که کلا هیچ چیز نمی فهمد و طبیعتا ارزش ادامه ی رابطه را ندارد! یا موجود بیماری است که عشق را با تصاحب و توهین به شعور و شخصیت طرف مقابل، اشتباه گرفته است که ارزش ادامه ی رابطه را ندارد!

به نظر من وقتی با چنین آدم هایی روبرو شدید در ابتدا سکوت کنید تا حرفش را تا انتها بزند. بعد اگر پشت تلفن بودید بگویید: اوکی خداحافظ! و شماره اش را بلاک کنید! اگر هم که دیدارتان حضوری بود بگویید: اوکی خداحافظ! و در حالی که پشت به او لبخندزنان دور می شوید و به انتخاب های بهتر آینده تان فکر می کنید موبایلتان را از جیبتان دربیاورید و شماره ی او را بلاک کنید!

روابط مریض فقط وقت و انرژی شما را می گیرند و ذره ذره روح و آرامش شما را نابود می کنند. عشق مطمئنا این است که طرف مقابل را از خودتان بیشتر دوست داشته باشید و از لذت و خوشحالی او بیشتر از لذت و خوشحالی خودتان خوشحال شوید. و فقط وقتی باید به رابطه منجر شود که این حس دو طرفه باشد. وگرنه به جای رابطه بروید برای خودتان یک بستنی خوشمزه بخرید و کلی هم با آن حال کنید!

 

اگر با بعضی از کارها و نظریات عزیزی مثل «ابراهیم نبوی» یا همان «داور» خودمان مشکل داشته باشم دلیل نمی شود که نوشته های همیشه خوبش را دنبال نکنم. کسی که بدون شک استاد طنزنویسی من بوده و هست و خواهد بود. در نقد فیلم و داستان نویسی و مقالات جدی و... هم آنقدر خوب می نویسد که توصیه کنم حتما این مطلب را بخوانید:

چرا مسیحی نیستم؟

 

خوشحالم که دوشنبه و سه شنبه در کنار شما عزیزانم بودم. مخصوصا دوشنبه روز خیلی خیلی خوبی بود. امیدوارم این شادی ها تکرار شود. خبر جلسه ی دوشنبه را در اینجا بخوانید (البته با یک ایراد تایپی یا املایی: تتابع اضافات!):

روزی سه ساعت جدول حل کنید!

 

فیس بوک چیز خیلی خوبی است. آدم هایی مثل «فاطمه اختصاری» که از فیس بوک بدشان می آید اصلا بلد نیستند چطور از اینترنت لذت ببرند. از همین فحش های آقای «م. ر. ح. ر. ب. ل.» بگیر تا پروفایل های جعلی و غیر جعلی که هر روز کلی به آدم ایده ی شعر و داستان و مایه ی خنده و شادی می دهند. اصلا توی همین وبلاگ هر روز کلی کامنت فحش و توهین و بی احترامی می آید که عده ای را دوستانم قبل دیدن من پاک می کنند اما همان ها هم که من زودتر می بینمشان کلی سوژه اند.

باورتان نمی شود؟ فکر می کنید من دروغ می گویم؟ آقای عزیزی که اتفاقا جعلی هم نیست و کلی عکس و مطلب و فرند در صفحه اش دارد این مسیج را برای من در فیس بوک فرستاده است:

«منتظر رفع حصری که مثلن کتابهای شعرتون بجای دوبار چاپ، شش بار چاپ بشه؟ یه مشت چپگرای خائن هستید همتون. متاسفم برات اقای موسوی. واقعن به همون شاملو و براهنی رفتید.»

حالا بگذریم که غلط املایی دارد و مثلا را «مثلن!!» و واقعا را «واقعن!!» نوشته است. بگذریم از اینکه شاملو و براهنی را چه جور داخل یک قوطی جا داده است. بگذریم از اینکه ظاهرا خبر ندارد که اگر من کتاب هایم مجوز نمی گیرند یکیش به خاطر حمایت از همان هایی است که پشت میله ها گیر کرده اند و اگر مثل خیلی ها سکوت کرده بودم بدون رفع حصر هم کتاب هایم چاپ می شد و به چاپ های سی و چهل هم می رسید...

اما از همه باحال تر آنجاست که من را چپگرای خائن می نامد! حالا یکی به این آقای عزیز بگوید که بنده کجایم چپ یا چپگرا بوده که حالا بخواهم به آن خیانت کرده باشم؟

سرگرم شدید؟ خندیدید؟ دیدید گفتم خیلی هم جذاب است... شما باور نمی کردید!

 

اولش اسم این پست بود: دیوث های ترسو!

اما بعد که در لغت نامه سرچ کردم برای کلمه ی «دیوث» این توضیح آمد:

آنکه درباره ی زن خود، حسادت و غیرت نداشته باشد. این واژه از زبان سریانی است و معرب شده است!

خب! با این تعریف به نظر من دیوث، انسانی بسیار شریف و روشنفکر است که فهمیده است زن، یک انسان مثل خودش است و غیرت و حسادت هم جزء غرایز حیوانی اند که با کمی تفکر و تمرین می توان بر آنها غلبه کرد.

پس باید اسم پست را تغییر می دادم. اما چیزی به ذهنم نمی رسید. فقط جمله ی «دزموند توتو» (اسقف آفریقایی و از مهم ترین فعالان ضد آپارتاید) یادم بود که: «اگر در بی عدالتی ها بی طرف هستید بدانید که طرف ستمگر را گرفته اید!»

پس اسم پست را گذاشتم: قاتلین خوش برخورد!

اما این پست درباره ی سکوت کردن است. درباره ی آدم هایی که دور و بر ما هستند و به بهانه های مختلف خفه خوان می گیرند! همین چند روز پیش زورگیرها به دو نفر دیگر از شاگردان کارگاهم در خیابان حمله کردند و عده ای از مردم فقط نگاه کردند چون می ترسیدند. برای من ترس، قابل فهم و درک است. اما آیا نمی شود کاری کرد که هم ناظر بی تفاوت نبود و هم تاوان زیادی نداد؟

تا حالا شما هم به آدم هایی برخورد کرده اید که نسبت به همه چیز بی تفاوتند؟ مردم را بکشند، درختان را قطع کنند، انتخابات برگزار شود، دوستانشان به زندان بروند... الحمدلله این دوستان تاکید می کنند که اهل حاشیه نبوده و سیاسی نیستند و فقط در موقعیت ها و برهه های حساس جوگیری نظیر شوشول فرنود و انگشت شیث رضایی و نهایتا روز جهانی خشونت علیه زنان و تصویب حق ازدواج کودکان با سرپرست وارد عمل می شوند. یعنی جاهایی که بی تفاوت بودن سود ندارد و بهتر است از خودت نظر صادر کنی!!

اصلا چرا راه دور برویم؟ بارها شده است که در همین کرج، در نبودم هدف زشت ترین تهمت ها و توهین ها قرار گرفته ام. بسیاری از دوستانم سکوت می کنند و نهایتا دعوت به دوستی و مهربانی می کنند!! آقا! دوستی و مهربانی دیگر چه صیغه ای است؟ طرف دارد می گوید مهدی موسوی فلان است. یا راست می گوید که خاک بر سر مهدی موسوی! یا دروغ می گوید که تو باید بزنی توی دهن طرف که مردکه ی عوضی چرا دروغ می گویی و در حضورم اجازه نمی دهم به کسی تهمت زده شود! اما ترجیح می دهیم خفه خوان بگیریم چون سود و روابط ما در سکوت کردن است.

یارو اسمش «آریا» است و فامیلی اش «آزادی» یا «ایرانی» یا «گرین»! واقعا هم دارد وسط آمریکا یا اروپا عشق و حال می کند. اما چون ممکن است روزی بخواهد برای دیدار خانواده اش به ایران بیاید ترجیح می دهد به جای خبر زندان رفتن من و دوستانم، شعر جدید مریم حیدرزاده را شیر کند. اصلا چرا سیاسی اش کنیم. فلان دوست خوبمان شعری بسیار زیبا برای مشکلات اقتصادی و اجتماعی گفته است! بعد می بینم که فلان دوست خارج رفته مان حتی لایک هم نمی کند. می پرسم مگر شعر فلانی را دوست نداشتی یا ندیدی؟ می گوید: خواندم و بسیار لذت بردم!! اما چون مادربزرگم در ایران است می ترسم برای او مشکلی ایجاد شود!! کسی هم نیست که بگوید: نفهم!! آخر کی وسط هزار تا لایک تو را پیدا می کند؟! و بعد این رفیقمان که شعر را گفته با تمام مشکلات دارد در ایران زندگی می کند آن وقت تو حاضر نیستی به اندازه ی یک لایک برایش مایه بگذاری و حتی خدای ناکرده تاوان بدهی؟!

من هم خودم شدیدا موافق بی حاشیه بودن هنرمند هستم. اما به چه قیمتی؟ آیا شما با سکوت هایتان گاهی از حاشیه پردازها حمایت نکرده اید و در درازمدت به حاشیه ها دامن نزده اید؟ اگر کسی به شما تجاوز کند خوب است که رویم را آن طرف کنم و بگویم: نمی خواهم درگیر حاشیه بشوم و امیدوارم بعدا با هم دوست بشوید و من هر دویتان را دوست دارم؟!!

به من می گویند: دکتر فقط شعر بگذار و هر کس هر گهی خورد حرفی نزن! کلا فقط شعر بگو و از هر حاشیه ای دوری کن! دوستانم ظاهرا یادشان رفته که من وقتی به ادبیات آمدم برای انسانیت و رشد آگاهی آمدم و در مقابل تمام مردمی که خیلی کثافت کاری های داخل هنر و ادبیات را نمی دانند مسوؤل هستم. حاشیه بد است و من هم از آن دوری می کنم اما نه وقتی که دارد حق مظلومی پایمال می شود. و خوشبختانه برعکس بقیه ی جاهای زندگی، فاصله ی ظالم و مظلوم در ادبیات خیلی واضح و مشخص و قابل تشخیص است!

بی تفاوت نباشیم! چون ظالمان روزی به سراغ ما می آیند و آن روز انتظار داریم کسی سکوت نکند... بی تفاوت نباشیم!

 

خبر مهم مهم مهم:

چند روز دیگر برای سفری تفریحی عازم ترکیه هستم!

اولا به دلیل مشکلات سفر و نداشتن لپ تاپ به مدت دو هفته (جمعه ها) این وبلاگ به روز نخواهد شد. هرچند با گوشی خواهم آمد و کامنت های شما را با عشق خواهم خواند.

دوم اینکه خوشحال می شوم دوستان ساکن استانبول را ببینم. چون هر جای دنیا که بروم دلم با شماست. بی خبرم نگذارید!

سوم اینکه اگر آنتنم نرود با وایبر و وی چت و... کماکان در کنار شما هستم.

 

احتمالا انیمیشن «کرودز» را دیده اید.

مهم نیست که چه ترجمه اش کرده باشند. «غارنشین ها» یا هر چیز دیگر... مهم این است که این فیلم به بنیان خانواده می پردازد و بهانه ای می شود که ما در این پست به «خانواده» بپردازیم.

همه ی ما سال هاست که در تمام رسانه ها از تبلیغات تلویزیون گرفته تا عکس روی شربت ساناستول! تصویری که از یک خانواده ی نمونه می بینیم شامل پدر، مادر، پسر و دختر است. این تصویر آنچنان در ذهن های ما پررنگ شده است که بدون هیچ فکر و اندیشه ای رسما نظام خانواده را معادل چیزی می دانیم که رسانه های مدرن برای افزایش کارایی، راحتی و آسایش جهانی، درست می دانند! حتی خیلی از ما یادمان رفته که تا همین 100 سال قبل در همین ایران، نظام خانواده می توانست شامل پدربزرگ، مادربزرگ، دایی، باجناق، زن داداش و... باشد.

الان که به شما تلنگر زدم همه تان تایید کردید که نظام خانواده می تواند گسترده تر باشد اما برای راحتی ما کوچک تر شده است. و البته بسیاری از ما در موقع یادآوری های مشکلات زندگی مادربزرگ با خانواده، خوبی ها و فواید او را برای این بنیان، رسما انکار می کنیم. چون از بچگی چیزهایی را باید باور داشته باشیم و نباید لحظه ای به آنها شک کرد.

حالا به سراغ حیوانات می رویم. نظام زندگی زنبور عسل را می شناسید؟ حاضرید مثل آنها زندگی کنید؟ بنیان خانواده ی مورچه ها را چطور؟ مثل آنها چطور؟ اصلا از حشرات بکشیم بیرون! همین گربه های دوست داشتنی خوب هستند؟ آیا حاضرید زندگی جنسی و خانوادگی مثل آنها داشته باشید؟ من هیچ کدام را توصیه نمی کنم! فقط دارم یادآوری می کنم که این نظام خانواده ی طبیعی اصیل که ما داریم شاید خیلی هم طبیعی اصیل نباشد!

آیا می دانید در بسیاری از قبایل، چند همسری زنان مرسوم بوده است؟ آیا می دانید در بسیاری از قبایل، سـ-کس در حضور جمع انجام می شده و رابطه دور از چشم دیگران، تابو بوده است؟ آیا می دانید در همین ایران بسیاری از زوج های خوشبخت همجنسگرا در حال زندگی (البته بی سر و صدا) هستند و حتی زوج های زن از اسپرم های اهدایی استفاده کرده و بچه دار می شوند؟ آیا می دانید بعضی از نسبت های خانوادگی که ما محرم می دانیم در بعضی از مذهب ها و آیین ها محرم نیستند و می شود با آنها ازدواج کرد؟ و حتما می شناسید خانواده هایی با یک والد که دارند به خوبی زندگی شان را می کنند! دیگر وارد فضای خانواده های ضربدری و اسلیو-مستر و... نمی شوم اما مطمئنم خود شما خانواده هایی را می شناسید که خودخواسته تصمیم گرفته اند بچه دار نشوند و خوشبخت هم هستند!

همین امشب در وبلاگ یکی از بچه های کارگاهم خواندم که از پسری که فلان و فلان و فلان و فلان بترس!! ترسیدن از کسی که ممکن است رابطه ای جز ما داشته باشد!... اشکال ماجرا در کجاست؟ از چه چیزی می ترسیم؟ از غرایز و من ِ درونی مان؟ از چیزی که خودمان هم انجام می دهیم و حداقل به آن فکر کرده ایم؟ من نمی خواهم بگویم در روابط متعدد، احساسات و زمان تقسیم نمی شود. اتفاقا خیلی هم می شود! اما می خواهم بگویم مثل همان ماجرای مادربزرگ که در پاراگراف اول گفتم بدی ها و خوبی هایی دارد و باید به آن بی هیچ گاردی اندیشید. باید ببینیم آیا فقط مشکل یک رابطه همین است؟ یعنی شکل بنیان خانوادگی اش؟ یا استحکام این بنیان از روابطی پیچیده تر بهره می برد که ممکن است با قواعد مختلف، در نظام های مختلف رابطه، جواب بدهد.

از امروز به همه چیز شک کنید. همه ی آنچه باور داشتید و دارید شاید واقعی نباشد. شاید جامعه ی مدرن و پدر و مادر و دین و اخلاق و... می خواهند شما چیزهایی را باور کنید و شما از کودکی پذیرفته اید که دو به علاوه ی دو، چهار می شود! باور کردن اشتباه است و مخالف شدن اشتباه بدتر! مخالفت بی تفکر روی دیگر سکه ی پیروی کورکورانه است. فقط شک کنید و از ابتدا تفکر کنید. در هر واژه ای... در هر ارزش گذاری... آن وقت است که خودتان را دوباره کشف خواهید کرد. و دنیاهای دیگری را...

پشیمان نمی شوید... فقط امتحان کنید!

 

این شعر مال سه سال و نیم قبل است.

روزهای خیلی بد

و برای اولین بار به طور کامل منتشر می شود:

 

به «عین» و «شین» تو چسبیدم از در ِ زندان

که نعش سیمرغی رهسپار «قاف» کنم

به بازجوی گرامی بگو که راحت باش

نشسته ام که در این شعر، اعتراف کنم

 

صدای بمب گذاری ذهن می آید

گرفته اند دهان مرا که لب نزنم

کشیدن ِ ناخن هام روی سیلی هاش

صدای جیغ کشیدن از آدمی که منم

 

به «قاف» می چسبی روی «قبر» گمنامم

در این دیار که بازار مرگ، سکّه شده

به «قاف» می چسبم مثل آن «قناری» که

به دست عاشق سلّاخ! تکّه تکّه شده

 

بله!... و آزادی نام برج معروفی ست!

که واقعیّت، مرد دروغگویی بود!!

تمام زندگی ام برگه های پُر شده است

تمام زندگی ام میز بازجویی بود

 

«گذشته» خرد شد و «حال» در سرم چرخید

کسی کتک می خوردم کسی که «آدم» شد

«بهشت» را گم کردم به عشق «آینده»

که اعتراف کنم: هیچ چی نخواهم شد!

 

به «قاف» می چسبم روی «قاب» عکس خدا!

که له شوم وسط فحش های ناموسی

به «قاف» می چسبی روی «قوری» بی چای

که زخم های تنم را یواش می بوسی

 

به روی برگه نوشتم مکان ختمم را

که بازجو بنویسد زمان خاتمه را

به زور قرص مسکّن دوباره می خوابم

و باز می شنوم جیغ های «فاطمه» را

 

صداش «عر» زدن ِ «عین» توی سلّول است

«شکنجه»ی «شین»، روی ِ خطوط غمگینش

صدای سیلی اوّل به جرم چشم ِ ترش

صدای سیلی ِ دوّم برای تسکینش

 

که لخت می شود از عاشقانه هاش به تن

مکالمات شما ظاهراً شنود شده!

ترانه می خواند با لبان ِ جر خورده

که شعر می گوید با تنی کبود شده

 

به «قاف» می چسبی بوی نفت می گیری

کدام «قلّه»؟ کدام اوج؟ نسل سوخته ایم...

که جسممان خسته، له شده، پر از سوراخ

که روح را قبل از جسممان فروخته ایم!

 

به «عین» می چسبی ای «عروسک» غمگین!

به «قاف» می چسبم بوی نفت می گیرم

منم که خودکارم را به دست می گیرند

که می نویسم و آرام رام... می میرم!

 

مرا نجات بده از میانشان عشق ِ ...

مرا بگیر در آغوش خاک ها مرگ ِ ...

سپید می شوم از ترس و نور مهتابی

سیاه می شود از مغزهایشان برگه

 

به «عین» آویزانم به «قاف» آویزان

ناهارشان سیمرغ است با سُسِ آدم!

تو «شینِ» «شوق ِ» رهایی ِ لعنتی هستی

«شکنجه» می شوم امّا نمی رود یادم

 

بجنگ تا ته این قصّه قهرمانْ کوچولو!

برای باختن ِ در نبرد ِ بُرد شده!

صدای «فاطمه» می آید از اتاق بغل

صدای آدم ِ در چرخ گوشت، خرد شده

 

صداش هق هق فریاد در گلوی من است

صدای پوست سوراخ و تیزی میخ است

صداش قابل انکار نیست با کشتن

صدای گریه ی زن بر خطوط تاریخ است

 

بله! کم آوردم مثل گوشت از سیگار

تو ایستادی و از خون ترانه سر دادی

که اعتراف کنم از خودم پشیمانم

که اعتراف کنی: زنده باد آزادی!

 

به هیچ جا نرسیدم به جز در ِ زندان

کجاست آخر ِ این راه های پیچاپیچ

رسیدم آخر قصّه به قلّه ی «قاف»ات

سر ِ بریده ی سیمرغ بود و دیگر هیچ...

 

 

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٩/٩ - سید مهدی موسوی        
 

       

بی هیچ شتابی برای رسیدن       

  

اهل غزنین لعنتش کردند؛ اهل ری بهر او دعا خواندند. وی نه دعا شنید، نه لعنت را. وی به راه خود می رفت...

( قصه ی میر کفن پوش/ بهرام بیضایی)

 

الان که این پست را می نویسم قرار بوده از عجله بنویسم و بی قراری انسان ها. قرار بوده که حتی در مورد کتاب هایم توضیح بدهم. قرار بوده که چند تا خبر خوب بدهم. قرار بوده که یک شعر منتشر نشده از سه سال و چند ماه پیش بگذارم. قرار بوده که...

اما الان خسته و غمگینم! شعر را نخواهم گذاشت... خبرها را جز چند تایی نخواهم داد... کتاب هایم را بی خیال می شوم... ولی در مورد انتظار به زحمت هم شده می نویسم چون به خودم قول داده ام!...

الان فقط دلم می خواهد بی خیال این وبلاگ شوم. بروم داخل اتاق ساکم را بردارم و چند تا کتاب و لباس بگذارم تویش و بعد بروم داخل خیابان و در سیاهی اش ناپدید شوم. خسته ام از پیدا بودن و جنگیدن... خسته ام از شادی هایی که هی کمتر و کمتر می شوند و منی که دارم برمی گردم به همان مهدی ِ موسوی ِ غمگین ِ نه سال قبل. خسته ام...

 

خبر اول:

این هفته دوشنبه جلسه ای در تهران برگزار می شود که اجرایش به عهده ی من و فاطمه اختصاری است. اگر دوست داشتید حتما بیایید:

تهران- میدان تجریش- روبروی متروی تجریش- کوچه مهنا یک- خانه فرهنگ دکتر عظیمی

ساعت 16:30 الی 19

ورود برای عموم آزاد است

 

خبر دوم:

متاسفانه آلبوم یاسین صفاتیان عزیز در سایت هایی مثل آی تیونز به فروش می رسد. با توجه به اینکه او این آلبوم را به طور رایگان بر اینترنت قرار داده و هیچ درآمدی از راه این فروش به او نمی رسد حتما آلبوم را به صورت رایگان دانلود کنید. آلبوم «مربع خالی» با شعرهایی از من و فاطمه اختصاری:

دانلود رایگان آلبوم «مربع خالی» یاسین صفاتیان

 

خبر سوم:

این هفته سه شنبه هم در تهران در جلسه ای دیگر حضور خواهم داشت (به عنوان منتقد):

تهران- میدان ولی عصر- ابتدای بلوار کشاورز- مرکز مشارکت های فرهنگی هنری (فرهنگسرای رسانه سابق)

ساعت 17 الی 19

ورود اینجا هم برای عموم آزاد است

 

متاسفانه در روزهای اخیر توسط همان شاعری حاشیه که سال هاست به جای خواندن شعری حتی متوسط از او شاهد نوچه پروری ها و کثافت کاری های اخلاقی اش بوده ایم پستی توهین آمیز خطاب به من به روز شد و سپس توسط هم منقلی هایش و هرزگانش در کامنت ها سنگ تمام گذاشته شد و بعد هم که دیدند باز هم به جایی نمی رسند با پروفایل جعلی به نثار تهمت های جنسی کثیف به من، فاطمه اختصاری، ناهید روزبهانی، یاسر یسنا و... اقدام کردند.

البته از این آقا که برای معروف شدن و مطرح شدن به هر کاری دست می زند این بی اخلاقی ها بعید نبوده و نیست. اما واقعا تلخ است که انسان به جایی برسد که برای یک لایک یا یک شب خوابیدن با کسی یا حتی شناخته شدن توسط مردم (آن هم به بدی و کثیفی) به چنین اعمالی دست بزند و هیچ خط قرمزی را برای خود قائل نشود.

با آرزوی شفای عاجل یا حتی آجل! هرچه زودتر برای این دوستان سابق، امیدوارم روزی ادبیات از وجود این جرثومه ها پاک شود و من دیگر شرمنده ی عزیزان و نزدیکانم نباشم که اینگونه به خاطر دوستی با من مورد بی رحمانه ترین تهمت ها قرار بگیرند...

 

عجله داشتن بخشی از فرهنگ این مملکت شده است.

هر چرندی که جزئی از خرافات بشود مردم به آن عمل می کنند. از صبر کردن بعد عطسه تا ناخن نگرفتن در فلان روز هفته تا... اما وقتی به عجله برسد حتی هزار بار هم که بگویند «عجله کار شیطان است» و حتی اگر کار بابای شیطان هم باشد کسی به تخمش هم نیست!

کافی ست یک بار هواپیما سوار شده باشید. پرواز که می نشیند هنوز درها باز نشده همه چمدان ها را دست می گیرند و در راهرو همدیگر را هل می دهند. من می نشینم سر جایم. بعد که در وا می شود همه می دوند سمت اتوبوس. من آرام آرام از پله ها پایین می روم. اتوبوس می ایستد تا آخرین نفر را هم سوار کند. پس علت این عجله چیست؟

البته شاید شما بگویید در هواپیماهای بزرگ ما بیش از یک اتوبوس داریم که مسافران را به در خروجی می رسانند و احتمالا مسافرین عزیز می خواهند اتوبوس اول را سوار شوند. قبول! اما می دانید آن اتوبوس کجا می رود؟ به سالن ترانزیت که باید همه در کنار هم دوباره منتظر چمدان هایمان شویم که البته طبق معمول دیرتر از همه ی ما می رسد. پس علت این عجله چیست؟

تازه فرض کنید کسی چمدان نداشت و اتوبوس اول را هم سوار شد و دقایقی زودتر به در خروجی رسید. می خواهد به کجا برود؟ باور کنید حدود 10 درصد از مردم هواپیما کاری ضروری منتظرشان است. بقیه می خواهند بروند خانه و بخوابند! یا فوتبال ببینند! یا سریال ترکی نگاه کنند! یا تریاکشان را بکشند! یا زن همسایه را دید بزنند! پس علت این عجله چیست؟

در خیابان، صف پمپ بنزین، ترافیک ها و... شاهد انبوه ماشین هایی هستیم که لاین عوض می کنند. جلوی هم می پیچند، فحش می دهند، به هم می کوبند و... که شاید چند دقیقه ای زودتر به مقصد برسند. آیا واقعا اینقدر وقت همه مان پر است و در مقصد اینقدر اتفاقات و ماجراهای خوب، منتظر همه مان است؟ من که اینطور فکر نمی کنم. پس علت این عجله چیست؟

فاطمه که از اروپا برگشت گله می کرد از سردی و آرامش وحشتناک مردم آنجا! می گفت در سوئد، مردم با هم دعوا نمی کنند. لاین عوض نمی کنند. و آنقدر با آرامشند که آدم حرصش در می آید!... و من به این فکر کردم که این عجله برای رسیدن به هیچ مقصدی نیست بلکه بازتاب اضطراب ها و غم های ماست. عصبانیت سرکوب شده ای که در دویدن و رسیدن تخلیه می شود. و یادمان نرود میراث چندین ساله ی ایستادن در صف های دهه ی شصت را که حاصل حکومت چپ اسلامی عزیز ما بود!!

از امروز کمی صبورتر باشید. کمی به صف ها و بازی رقابت ها تن ندهید. کمی وقتتان را بهتر تنظیم کنید و کارها را برای دقیقه ی نود نگذارید. چند ساعت زودتر از قرار حرکت کنید و استرس را از خودتان دور کنید. موبایل را روی سایلنت بگذارید و هیچ اس ام اسی را در همان لحظه ی دریافت جواب ندهید. بعد زدن اس ام اس منتظر پاسخ نباشید. موقع سـ-کس به دنبال ارضا شدن نباشید و از خود رابطه لذت ببرید. در ترافیک به موزیک گوش کنید و لذت ببرید. شب ها تا وقتی خوابتان نمی آید خودتان را مجبور به خواب نکنید. غذا را هر وقت گرسنه بودید بخورید. و...

می دانم که با این کارها خیلی چیزها را از دست می دهید اما با انجام ندادنشان هم آن چیزها از دست خواهد رفت. با لاین عوض کردن در ترافیک، زیاد زودتر نمی رسید و با رفتن به رختخواب و استرس بی خوابی، شما به خواب نخواهید رفت. از امروز آرامش را تجربه کنید. حداقل به جای من که آرامش ندارم...

 

و یک شعر از چندین ماه قبل

که قبلا هم در وبلاگم منتشر شده بود:

 

سرگیجه دارم دُور میدان هایی از میدان

سرگیجه دارم... یک قدم مانده ست تا پایان!

سرگیجه دارم مثل یک کابوس در زندان

«ستارخان» نام خیابانی ست در تهران

که چند سالی می شود دائم ترافیک است!

 

بودم کسی که اوّل ِ این قصّه باشیده!

جنّی که روزی آدمی از خود تراشیده

آن نصفه شب که بچّه ام در تخت شاشیده

خونی که روی دست های شهر پاشیده

و اسلحه که واقعاً در حال ِ شلیک است

 

یک عدّه غرق ِ رؤیتِ تصویر ِ ماهی که...

یک عدّه گم کردند ما را در سیاهی که...

یک عدّه برگشتند از ترس سپاهی که...

یک عدّه افتادیم توی پرتگاهی که...

این جاده هر جا می رود بدجور باریک است

 

مجرم زنی در حال گردش در خیابان است

مجرم خیابانگرد پیری در پی ِ نان است

مجرم خس و خاشاک ِ در جریان ِ طوفان است

و آن که می بیند... که می بیند... که انسان است

با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!

 

یک مشت آدم در میان وحشت شب با...

یک مشت آدم، سوزن و نخ داخل لب با...

یک مشت آدم توی تعدادی مکعّب با...

آغاز این بوده ست تا پایان مطلب با...

چیزی نمی بینم که این تصویر تاریک است

 

از مستی «مهناز» و من تا هق هق «فاطی»

شب های برمی گردم از روز ملاقاتی

وصله شدن به زندگی با چرخ خیّاطی

سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی

و رادیو در حال ِ پخش چند تبریک است!

 

گرچه سر ِ سیمرغ آویزان شده با میخ

گرچه سر ِ گنجشک ها را کنده اند از بیخ

گرچه تمام بال ها بر آتش است و سیخ

«ستارخان» هر مرد آزاده ست در تاریخ

که مطمئن هستیم: روز خوب نزدیک است

 

۱۳٩٢/٩/۱ - سید مهدی موسوی        
 

       

چنین اطمینانی زیباست       

  

: به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری؟

- نمی دونم! ولی باعث صرفه جویی در وقت میشه!

(شب/ میکل آنجلو آنتونیونی)

 

مشروب نمی خورم، سیگار نمی کشم، مواد نمی زنم، زنبازی نمی کنم، علاقه ای به طبیعت ندارم، از آثار باستانی خوشم نمی آید، رانندگی بلد نیستم و علاقه ای هم ندارم، از غیبت و خاله زنک بازی و عمومردک بازی کیف نمی کنم، علاقه ای به تغییر دکوراسیون خانه ندارم، بلد نیستم غذا بپزم، ازدواج نکرده ام و علاقه ای هم ندارم، آدم پولداری نیستم و از پول هم خیلی خوشم نمی آید، از خرید و بازارگردی متنفرم... پس به چه دردی می خورم؟ پس چطور می شود این «سبکی تحمل ناپذیر هستی» را تحمل کرد؟ پس چگونه و با چه چیز فراموش کنم اینهمه گه که جهان اطرافم را فرا گرفته است؟ پس...

فقط می شود شعر گفت و داستان نوشت و ورق بازی کرد و فیلم دید و کتاب خواند و سعی کرد با هنر کمی از غمگینی جهان کم کرد... فقط کمی...

 

این هفته احتمالا می روم مشهد. شهری که پر از خاطره های خوب و بد است. شهر عشق، شهر کارگاه، شهر تجربه، شهر دیوانگی، شهر دانشگاه، شهر سکس، شهر تردید، شهر دوستی، شهر خودکشی، شهر شعر، شهر مذهب، شهر اخراج، شهر قدم زدن های طولانی، شهر ساندویچ، شهر سوسک، شهر...

باید بچه ها را دور هم جمع کنم. بعد بنشینیم و خاطره بازی کنیم. از قدیم بگوییم و افسوس آن روزهای خوب را بخوریم. بعضی خاطره ها را باید از هم قایم کنیم، بعضی خاطره های بد را نگوییم و تظاهر کنیم امروز از آن روزها خیلی گه تر است و حتما در تاریخ روزهای خوبی در کار بوده است، بعد اصلا با هم برویم شیرموز رضا و شیرموز بدمزه اش را سفارش دهیم. بعد هیچ کدام نتوانیم بخوریم و همه را محمد بخورد و شب دل درد بگیرد، بعد برویم سینما و بعد هم شام ساندویچ کثیف بخوریم و در کوچه های کوهسنگی یا احمدآباد یا فلکه پارک قدم بزنیم... بعد هم شب برگردیم به خانه هایمان (من به هتل!) و بغض کنیم که چرا همه ی چیزهای خوب تمام می شوند و چرا نمی توانیم با هم در یک خانه تا ابد ِ ابد باشیم و خوشحال باشیم...

اما اینها همه اش توهّم است. وقتی برسم مشهد همه جا عزاداری و تعطیل است. سینمایی در کار نیست، شیرموز رضایی در کنار نیست، حتی دسته ها و سر و صدا نمی گذارد در کوچه های جایی قدم بزنیم، حتی ساندویچی های کثیف هم بسته اند، حتی شاید شما چند نفری که از آن سال ها مثل گنجی عظیم حفظتان کرده ام نتوانید بیایید بیرون و مجبور شوید در خانه پیش خانواده هایتان بمانید. باور کنید زندگی حتی از توهم های غمگین ما هم غمگین تر است...

 

سایت عقربه چند مصاحبه با سوالات یکسان در مورد غزل پست مدرن گرفته است که چند تایی از آنها را که علمی تر و درست و حسابی تر هستند دوست دارم بخوانید. البته مثلا آقایی هم بوده که کلی دروغ و اراجیف گفته و تازه از زبان من هم از خودش تعریف کرده! کلا نمی دانم چرا بین شاعران کرج توهّم و بی اخلاقی اینقدر رواج دارد. چه با مصرف مواد مخدر چه بی مصرف مواد مخدر!! این مطالب را بخوانید که به نظرم تا اندازه ای بهتر هستند:

مصاحبه «صالح سجادی» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «سید مهدی موسوی» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «پوریا سوری» در مورد غزل پست مدرن

و

مصاحبه «سیامک بهرام پرور» در مورد غزل پست مدرن

حالا چون احتمالا کمی خسته شده اید برای کمی خنده و رفع خستگی این مصاحبه را هم بخوانید:

مصاحبه «حمیدرضا شکارسری» در مورد غزل پست مدرن

 

اما از هر چه بگذریم درددلی با استاد «محمدعلی بهمنی»:

«سلام جناب بهمنی عزیز

می دانید که همیشه دوستتان داشته ام و دارم. و دلیل این دوست داشتن برعکس خیلی از اطرافیانم منافع و روابطم نبوده است. نه تا به حال برعکس خیلی از دوستانمان! ترانه ای برای صدا و سیما فرستاده ام که شما قرار باشد تاییدشان کنید. نه ژانر شعری مان به هم شباهتی داشته که خودم را شاگرد و پیرو شما بدانم. و نه هیچ وقت از شما خواسته ام مرا به انتشاراتی مثل دارینوش و... لینک کنید!! خودم بوده ام و خودم و در ادبیات نه نانی قرض داده ام و نه نانی قرض گرفته ام. و هرچه دارم از زحمت و تلاش و استعداد خودم بوده و هست.

شما با آن مهربانی ذاتی تان همیشه سعی کرده اید که با همه خوب باشید. هم مرا دوست بدارید و هم دشمنان مرا. هم با بچه های جنبش سبزی همراه باشید هم به حکومتی ها احترام بگذارید. شما همانی هستید که در شعرهایتان نشان می دهید. شما عاشقانه جهان را دوست دارید. اما با تمامی کوچکی ام باید عرض کنم که : نمی شود! می دانم که در دلتان چیست و هنوز هم یادم هست که وقتی 6 سال قبل داشتم از شما مصاحبه ای صمیمی و واقعی می گرفتم حتی حاضر نشدید درباره ی بعضی از شاعران حکومتی نظر بدهید اما قبول کنید که خوبی و بخشش شما در سال های اخیر که خط کشی ها پررنگ تر شده برای خیلی از ما درد دارد و معانی نمادینی پیدا می کند که می دانم هرگز مدّ نظر شما نبوده و نیست.

ساده تر بگویم. وقتی به ممیزی صدا و سیما رفتید و حتی به بچه های حکومتی مثل علیرضا بدیع در آنجا پر و بال دادید گذاشتم به حساب میانه روی شما و تلاشتان برای اصلاح از داخل حاکمیت. چیزی که من به آن معتقد نیستم اما به اعتقاد شما همیشه احترام می گذارم. و انصافا هم که بعد از ورود شما ترانه هایی از فیلـ-تر صدا و سیما رد شدند و اجرا شدند که تصور اجرایشان در تلویزیون، قبل و بعد از شما امکان پذیر نبود و نیست. وقتی داوری جشنواره ی فجر را پذیرفتید هم همین دلیل را برای خودم آوردم و گفتم برای کمک به نسل جوان رفته اید و خبر ندارید که دیگر نسل جوان بعد از اتفاقات سال های اخیر در هیچ جشنواره ای شرکت نمی کند و کلا چند تا شاعر حکومتی هستند که بین خودشان جوایز را توزیع می کنند!! اما استاد عزیز جناب بهمنی شرکت شما را در جلسه ی شعر 9 دی کجای دلم بگذارم؟! من تمام فشارها و مشکلات شما را درک می کنم و می دانم چرا و چگونه رفته اید اما نسلی که عاشق و دوستدار شما و شعرهایتان است بیش از اینها «چشم یاری دارد» و امیدوارم «غلط نپنداشته باشد»...

همین کارها را می کنید که مثلا پسربچه ای مثل حسین جنتی به خودش اجازه می دهد نیمه هجونامه ای درباره ی شما بسراید و من به خاطر همین پاشنه آشیل ها نتوانم بزنم توی دهن این آدم! یا حتی یغما گلرویی به علت آنکه ترانه اش را در ممیزی به علت شباهت بیش از حد به شعر حسین منزوی رد کرده اید به شما نامه بنویسد و دروغ پراکنی کند و امثال من نتوانند به خاطر همان پاشنه آشیل ها از شما دفاع کنند و بگویند اصلا این ترانه سرایی که اینقدر مخالف سانسور و ممیزی است چرا ترانه اش را برای صدا و سیما فرستاده است!! یا مثلا برای محمدرضا حاج رستم بگ لو دلسوزی کنی و بگویی چرا این پسر را برای شعرخوانی صدا نمی کنند و گناه دارد و شاعر بااستعدادی است که بعدا همین آدم بنشیند بگوید که فلان غزل بهمنی دزدی از من است و به شما توهین کند و من و امثال من که بخواهیم حقایق را بگوییم تا دهنمان باز شود همان چند اشتباه شما (که ربطی به موضوع هم ندارد) کوبیده شود توی سرمان!!

جناب بهمنی من از همان آلبوم غزل و کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ می شود و... تاثیر شما را بر این نسل یادم هست. من خودم در دهه ی شصت و هفتاد آنقدر از شعر شما آموخته ام که اگر در جواب این نامه فحش هم برایم بنویسید سر بلند نکنم. اما بهمنی آنقدر بزرگ است که تنها کسی که می تواند خرابش کند خودش است. نگذارید کاری که با حسین منزوی بزرگ با تاکید بر مشکلات اخلاقی اش کردند با شما با تاکید بر اشتباهات اجتماعی سیاسی تان کنند. به خدا گاهی میانه روی باعث صلح و دوستی نمی شود و بلکه از دست دادن هر دو طرف و ظلم مضاعف به مظلوم است.

و در انتها بدانید که علت نوشتن این نامه چیزی جز ادبیات نبوده و نیست. که می دانم دغدغه ی من، شما و بسیاری از خوانندگان این وبلاگ است. امیدوارم بهمنی عزیز همانجور که همیشه در کنار ما بچه های نسل امروز غزل ایستاده است ایستادنش در کنار مردم کشورش هم مشهودتر و پررنگ تر شود تا به مشتی فرص طلب اجازه ی عرض اندام ندهد.

با عشق:

سید مهدی موسوی/ پاییز 1392»

 

سایت «عصر جدید» هم اولین شماره ی خود را منتشر کرد که در آن هم اشعاری از بچه های «غزل پست مدرن» و هم مطالب جذاب دیگری دیده می شود. این مطالب را بخوانید و بقیه را از خود سایت دنبال کنید:

شعری از الهام میزبان

و

شعری از فاطمه اختصاری

و

شعری از سید مهدی موسوی

و

نقدی از فاطمه اختصاری بر مجموعه ی «غرق شدن در آکواریوم»

و

نوشته ای از ابراهیم عالی پور در مورد من

 

فکر کنم در پست امروز زیاد حرف زدم. فقط یک خبر:

«به علت سفرم به مشهد هفته ی بعد جمعه این وبلاگ به روز نخواهد شد. نگرانم نشوید...»

جایتان را خالی خواهم کرد...

 

و در انتها شعر «عشق در نگاه اول» از شیمبورسکا:

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیباتر است.

 

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی

که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش

از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

 

- ولی پاسخشان را می‌دانم.

- نه! چیزی به یاد نمی‌آورند.

 

بسیار شگفت‌زده می‌شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست

بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.

 

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

جلو راهشان را می‌گرفت

و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و

کنار می‌جهید.

 

علائم و نشانه‌هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی‌شان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده

که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.

چمدان‌هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه‌ای ست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

 

 

عکسی از دوران جوانی:

مهدی موسوی

۱۳٩٢/۸/۱۸ - سید مهدی موسوی        
 

       

سوسک ها از تاریکی نمی ترسند       

  

ده سال پیش من تو یه بار بودم تو آلاباما. دو نفر اومدن سر به سرم گذاشتن. این اولین اشتباهشون بود. چاقو کشیدن. این دومین اشتباهشون بود. چاقوکشی بلد نبودن. این آخرین اشتباهشون بود.

(فرار از آلکاتراز/ دانلد سیگل)

 

قبل از هر چیز باید بگویم که به خاطر تاخیری در کلاس های یکشنبه ایجاد شد من از همه ی عزیزان عذرخواهی می کنم. و مطمئن باشید که از همین هفته یکشنبه در موسسه ی «پنجره ی حکمت» ساعت 16 تا 18 کلاس غزل و ساعت 18 تا 20 کلاس ترانه برگزار خواهد شد. منتظرتان هستم. می توانید حضورا هم در کلاس ها ثبت نام کنید.

 

دوست عزیزی گله می کرد که چرا در فیس بوکم در نامه ام به جناب جنتی (وزیر ارشاد) درباره ی حکم پگاه و مهناز و کتاب فاطمه و... نوشته ام اما درباره اعدامی های سراوان چیزی ننوشته ام. به آن دوست حضورا جواب دادم اما چون شاید سوال شما نیز باشد در اینجا هم چند خطی خواهم نوشت:

اولا من در فعالیت هایم با محدودیت هایی روبرو هستم که به خاطر زندگی کردنم در ایران است. مطمئنا گاهی خط قرمزهایی را هم رد می کنم چون وظیفه ی یک هنرمند بیان دردها و مشکلات و پرداختن به هنر است اما مطمئنا سعی می کنم جوری عمل کنم که با کمترین هزینه و مشکلات باشد و به شکلی خودکشی احمقانه نباشد. که قبل از هر چیز من یک هنرمندم نه یک چریک!

دوم اینکه من با توجه به تخصصم و اراده ی معطوف به قدرت، مطمئنا وقتی نظراتم تاثیرگذار و کارگشاتر خواهد بود که در حوزه ی تخصصی خودم یعنی ادبیات و هنر حرف بزنم. البته این به معنای سکوت در زمینه های دیگر نیست اما مطمئنا نامه ی من به جنتی از ارزش و تاثیر و بُرد بالاتری برخوردار بوده و در اولویت است.

سوم اینکه بعضی مباحث مثل ماجرای سراوان فراتر از یک نامه ی کوتاه در مورد رفتارهای وزیر ارشاد است و نیاز به تحلیل و بررسی بیشتری دارد. وقتی خشونت دو طرفه شده و به نوعی انتقام گیری و لجبازی تبدیل می شود دیگر نمی توان فردی را مورد شماتت قرار داد بلکه باید فرهنگ خشونت و حماقت و تعصب را مورد نقد قرار داد که مطمئنا بحثش بسیار وسیع تر و گسترده تر از متن های فیس بوکی است و یک مقاله ی مجزا را طلب می کند.

چهارم اینکه اطلاعات من در مورد بعضی مسائل کامل نیست و من دوست ندارم با برخوردهای شتابزده و احساساتی و بدون تحقیق کامل، به نوعی هم خودم را خراب کنم و هم آب به آسیاب دشمنان مردم بریزم. مطمئنا اطلاعات من در مورد حکم های زندان دوستانم یا مجوز نگرفتن کتاب های دوستانم بسیار بیشتر و موثق تر از اطلاعاتم راجع به سربازان نیروی انتظامی و زندانیانی است که حتی اسامی یک نفر از آنها را نمی دانم.

پنجم اینکه به نظر من این «سلبریتی ستیزی» که در جوّ روشنفکری ما به وجود آمده به جز بعضی برخوردهای منطقی، علمی و عمیق اکثرا ریشه در حسادت دارد. یعنی بارها دیده ام آدم هایی که مرا نمی شناسند فقط به خاطر شهرت و طرفدارهایم با من دشمن بوده و به من بی احترامی می کنند یا شایعات خاله زنکی و عمومردکی در موردم به وجود آورده یا آنها را گسترش می دهند. اینها یادشان می رود که اتفاقا وقتی یک سلبریتی کنار مردم می ایستد تاوانش خیلی سخت تر است! چون معمولا وقتی انسان به جایگاه های بالاتر می رسد محتاط تر شده و حبّ مقام و شهرت و پول و... او را از مردم دور می کند. پس وقتی یک سلبریتی مثل پگاه در کنار مردم ایستاد باید او را روی سر گذاشت تا بقیه ی افراد مشهور درس بگیرند. البته اینها به معنای حمایت نکردن از افراد غیرمشهور و فراموش کردن آنها یا حمایت از عملکردهای اشتباه افراد مشهور نیست. فقط تاکیدی بر این قضیه است که سلبریتی بودن نه تنها جرم نبوده بلکه امکانی است که تمامی قدرت های دیکتاتوری از آن هراس دارند.

و در انتها اینکه من حمایتم از آدم های بی نام و نشان و شهرستانی را همیشه ثابت کرده ام و دیگر نیاز به اثبات ندارد. چه آن زمان که سردبیر مجله بودم و شعر خوب فلان بچه ی روستایی را به شعر متوسط آدم های معروف ترجیح می دادم و چاپ می کردم. چه آن زمان که کتاب هایم را برای مردم به صورت رایگان در اینترنت گذاشتم. و چه همین الان که این وبلاگ را می نویسم تا فلان بچه ی شهرستانی که به اینترنت پرسرعت و فیلـ-ترشکن و فیس بوک و... دسترسی ندارد ارتباطش با من قطع نشود و بتوانم خدمتگزار خوبی برای او و همه ی دوستان و دوستدارانم باشم. پس کمی بی انصافی است گله کردن از من... و مطمئنا در توان من هم نیست که بخواهم در مورد همه ی مسائل نظر بدهم و پاسخگوی همه ی دوستانم باشم.

 

بالاخره موزیک «تکثیر فرشته ها» با شعری از من و صدا و موزیک «امیر خرم نژاد» عزیز به لطف سایت «جنوب میوزیک» بیرون آمد. امیدوارم کار را دانلود کنید و دوست داشته باشید:

موزیک «تکثیر فرشته ها»

 

این هفته در تهران جلسه ی نقدی برای مجموعه ی «غرق شدن در آکواریوم» برگزار خواهد شد. امیدوارم مثل همیشه در کنار دوستان خوبم باشم. منتقدین خوبی نیز از سراسر ایران به این جلسه خواهند آمد:

تهران- خیابان مهرآباد جنوبی- خیابان توکلی- کوچه اصفهانی- کتابخانه قیصر امین پور

سه شنبه ساعت 16 الی 19:30

با عشق منتظرتان هستیم...

 

یک آقایی به نام «محمود حبیبی» پیدا شده و در دفاع از مجموعه ی جدید «فاضل نظری» هر اراجیفی خواسته راجع به غزل پست مدرن و دوستداران آن گفته است. حوزه هنری که روزگاری قیصر امین پور و محسن مخملباف و حاج آقا زم و... در آن بودند الان به جولانگاه بی سوادان و بی هنران بدل شده است. بخوانید این متن را:

غزل پست مدرن تمام شده است

 

با رای و نظر لطف شما موزیک «بی میلی» (با ترانه ای از من و صدای «امیر عظیمی») توانست به عنوان موزیک برتر ماه «مهر» شناخته شود. و اکنون به همراه 9 موزیک دیگر در بین آثار برتر «آبان ماه» موسیقی فردا نیز دیده می شود. با لایک زدن برای این عکس و در واقع رای دادن به آن می توانید کمک کنید که این موزیک در این ماه هم جزء آثار برتر باشد:

رای دادن به موزیک «بی میلی» در برنامه موسیقی فردا

 

درضمن دوستانی که برنامه «موسیقی فردا» را پنج شنبه ها بین ساعات 20 تا 22 در رادیوفردا دنبال می کنند. برنامه ی «هدفون» را که به ترانه و مباحث علمی آن می پردازد و در همین ساعات پخش می شودهرگز فراموش نکنند. مباحث خوبی بوده و مباحث بهتری در راه است.

 

در مورد ترانه ی پست قبل که در فیس بوک هم منتشر شد حواشی زیادی پیش آمد که البته از قبل هم انتظار می رفت. متاسفانه بعضی از دوستان بچه سال به نوچه هایی در دست چند شاعر و ترانه سرا تبدیل شده اند که هرگونه نقدی را با فحاشی و تهدید و بی ادبی و جسارت پاسخگو هستند.

مطمئنا من در این دو سال و بعد از نامه های بی ادبانه ی آن ترانه سرا و بعد از آن بی حرمتی هایی که در چند ترانه اش به من و بچه های غزل پست مدرن کرد همیشه سکوت کرده و دوستان را هم دعوت به سکوت کرده ام. مطمئنا اگر قصد مقابله داشتم در همان هنگامه ی نامه نویسی های آن آقا یا به علت توهین ناموسی به مادرم از او شکایت می کردم یا جواب تهمت ها و دروغ هایش را می دادم یا اینکه بی سوادی و سوالات خنده دارش را پاسخ می دادم. اما با توجه به دوری ام از هر نوع حاشیه و حاشیه پردازان نه با این آقا و نه با دیگر کسانی که می خواهند با جنجال و هیاهو مطرح شوند کاری نداشته و ندارم.

اما این ترانه ی جدید، در واقع نقد وضعیت روشنفکری و هنرمندان ما بود. البته قبول دارم که از رفتارهای غیراخلاقی این ترانه سرا و البته دو تن از دوستان شاعرنما در چند بند شدیدا الهام گرفته بودم. اما مگر نه این است که در همه ی ترانه های من الهام از دیگران و محیط پیرامون وجود دارد؟

یک سوال مهم: اگر نقدهایی که من گفته ام در آن دوست ترانه سرای شما وجود ندارد چرا برآشفته شده اید؟ من که اسمی از کسی نبرده ام! اگر هم که اینها بدی نیستند و ویژگی های خوبی هستند که باز هم باید پرسید که از چه ناراحتید؟ از ذکر خوبی های این ترانه سرا و هنرمندانی از این جنس؟! و در انتها اگر اعتقاد دارید که این ویژگی ها در آن دوستان وجود دارد و اتفاقا رفتارهای مذموم و زشتی است چرا از نقد و بازگو شدن آنها ناراحتید؟ مگر هنرمند نباید همچون آینه با مردمش روراست باشد؟ مگر هدف ما جز اصلاح چیز دیگری است؟

و دوستانی هم که فریاد سر داده اند که این ترانه حرفش درست است اما به حاشیه ها دامن می زند حرفشان درست اما در این دو سال در کدام خواب خرگوشی بوده اند؟ وقتی آن آقای ترانه سرا به من و محمدعلی بهمنی و رضا یزدانی و روزبه بمانی و... نامه می نوشت کجا بودند که با این آقا دعوا کنند که چرا حاشیه ایجاد می کند؟ وقتی این آقا در چندین ترانه اش به من جسارت و بی ادبی کرد و همین چند هفته پیش در کامنتی ده ها هزار طرفدار غزل پست مدرن را فرقه ی غزل پست مدرن!! نامید و به آنها انواع بی احترامی ها را کرد کجا بودند؟ وقتی...

ظاهرا در این مملکت وقتی ظالم دارد با مشت و لگد مظلومان را مورد عنایت قرار می دهد همه به علت منافع یا زیر گهی شان یا ارتباطاتشان خفه خوان می گیرند. اما کافی ست که مظلوم یک کلمه بپرسد: چرا؟ تا همه از مضرات حاشیه و دعوا و فواید دوستی و مهربانی داد سخن دهند. من خودم هم با حاشیه مخالفم. من خودم هم با دشمنی مخالفم. من خودم هم متنفرم از این فاصله ها و کدورت ها. اما کاش در این دعوت ها عدالت و انصاف رعایت شود...

 

در این هفته ی اخیر شعر کاملی نگفته ام. از کتاب ها هم که می پرسید همان «بوق زدن برای گوسفندها» و «ناگهان» بودند که غیر قابل چاپ اعلام شدند. متاسفانه در چند روز اخیر اتفاقات بد زیادی افتاده است. از هک شدن پروفایل های خانم اختصاری، مجوز نگرفتن کتاب جدید ایشان به طور کامل (زنیدن در باران)، بسته شدن روزنامه ی بهار، حکم زندان برای دوستان خوبم مهناز محمدی و پگاه آهنگرانی عزیز و...

بیرون باران می آید و من هی به این بیت فکر می کنم:

از پشت شیشه رد شدن ِ چند خطّ کج

باران... صدای گریه ی یک خانه در کرج...

 

و در پایان شعری از دوست و شاعر همیشه «رزا جمالی» عزیز:

 

روز بدی بود

ما ساکنانِ منطقه‌ای بودیم که ساکنانِ گیج و گولش را نمی‌شناختیم

ساختار ِ نحوی ِ خیابان‌هایی که مسلسل می‌شد

آسیب‌شناسیِ میدان‌هایی که می‌پیچید

غلط‌خوانی فرستنده‌هایی که غبار گرفته بود

دوباره‌خوانی گیرنده‌هایی که اصلا نمی‌گرفت

در پرسپکتیو ِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم و خط زده بودم

ساختار نحوی جملات در هم ریخته بود، لکه‌گیری می‌خواست

گوینده خوابش می‌آمد، من منتشر نمی‌کردم

ژورنالیست‌ها خمیازه کشیده بودند یک لحظه پیش انگار در قوطی ِ کنسرو

فیلم‌سازی از سواحل قناری آمده بود دست می‌داد با من

از طوطی‌ها عکس می‌گرفت و مارک خط چشمم را می‌پرسید.

 

به شوهرم گفتم: «چقدر آسمان تاریک است! چقدر روز فلج است! چقدر فیلم‌ساز حرف می‌زند؟»

 

شبیه کلاغ‌های سیاه شده بودند در رنگ و لعاب مخفی‌اش بی‌پدر!

همان هویّت نامعلوم منشورها را داشتند در اسطوره‌ی گاو دو سر چسبیده در قابِ عکس اجدادی‌مان

شبیه مخروط‌ها شده بودند مفرغی وَ برنجی در موزه‌ی تاریخ انسانِ چند نسل قدیمی‌تر از ما

موازی با عروسکِ فلجی بر طاقچه که من بودم

هجومی‌ که بر سرم لانه کرده بود

و یکی به چنگالی دیگری را می‌جوید

و دیگری بلعیده بودش لحظه‌ای پیش

و خوابش را دیده بود لحظه‌ای پیش احیانا کمی ‌پیش.

 

اضلاع آسمان شبیه همان چندضلعی خاموش است، به شوهرم تاکید کردم

تاریک در عروسک منجمدی که من بودم وَ تو عاشقش بودی

مردی ملبّس به یک بارانی بهاری پهنای یک سرزمین را درنوردیده بود

در لباسی خاکستری مدام حرف می‌زد، می‌بلعید کلمات را، ور وره می‌کرد

آغشته به عطر خاشاک در میدان‌های عزیز این شهرِ بزرگ دلبرانه می‌رفت

آمیخته با جاهلان و گدایان و سیب‌زمینی به دست‌ها

عربده کشیدند بر گروهی از دوستانم،

صف کشیده بودند آنجا کنار خیابانِ نهم

و لاجرم درازآویز تزئینی به گردن داشت

و شبیه میمونی از بالای آن تپه یکریز سخنرانی می‌کرد.

 

به شوهرم گفتم: «تلویزیون را خاموش می‌کنی یا نه؟!»...

 

یک نفر گفت:

دولت همیشه آغشته به لکه‌های وایتکس خواهد ماند

دیگری گفت:

پس آمونیاک به چه دردی می‌خورد؟

سومی‌گفت:

گمانه‌زنی کار ما نیست

چهارمی ‌فراجناحی شد

فضایی بود

هسته‌ای!

 

به شوهرم گفتم: «خاموش می‌کنی آن را یا نه؟!...»

 

در روزنامه‌های عصر چیزی ننوشتند

فکر کردند سواد نداریم بخوانیم

فقط به حروفی نوشتند که هیروگلیف بود

پارازیت می‌فرستاد

فیلـ-تر شده بود

بوق می‌زد

ادای گربه‌ها را در می‌آورد.

 

به شوهرم گفتم : «دارم تلویزیون را خاموش می‌کنم!»

و در روزنامه‌های عصر دیگر ننوشتند چیزی دیگر ننوشتند چیزی دیگر.

 

۱۳٩٢/۸/۱۱ - سید مهدی موسوی        
 

       

یک ترانه ی جدید از مهدی موسوی       

  

زندگی تو این دنیا وحشتناکه و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه.

(توت فرنگی های وحشی/ اینگمار برگمان)

 

دوستانی که می خواهند یک ترانه ی منتشر نشده از من بخوانند می توانند به اینجا مراجعه کنند:

آخرین رویای ما

 

و باعث افتخار من است که در ویژه نامه ی «سیمین بهبهانی»، مطلبم در کنار عزیزانی مثل سیمین بهبهانی، داریوش اقبالی، عباس میلانی و... منتشر شده است. حتما روی مطلب کلیک کنید و این نوشته را کامل بخوانید:

غزلی که در خیابان با مردم راه می رود

 

و دوستانی که مطالب سایت شهرگان را دنبال می کنند می توانند پنج شعر مرا یکجا در کنار هم بخوانند. یکی از اشعار هم قبلا هرگز در جایی منتشر نشده است:

پنج شعر از سید مهدی موسوی

 

* * *

و اما یک ترانه ی خیلی جدید

که امیدوارم مثل همیشه دوستش داشته باشید:

 

می شه خوابید تا ابد، بی درد!

وسط ِ ساعتای دیواری

می شه یه روسری سبزُ فروخت

توو یه آهنگ کوچه بازاری

 

می شه کافکا رو خوند با عجله

می شه بحثُ به سمت مرگ کشید

می شه با یه کلاه کج، چپ شد!

توی ویلا، سیگار برگ کشید!

 

می شه خوابیده باشی با مریم

یه ترانه بسازی از سارا!

با فوتوشاپ توی شهرک غرب

عکس بندازی با چگوارا!!

 

می شه یادت بره غم مردم

می شه دل خوش کنی به این بازی

قبل ِ مرگ ِ هر آدم ِ معروف

بری باهاش عکس بندازی

 

توی اخبار، اسمتُ ببرن

یکهو گریه ت بگیره از شادی!

می شه با پول بیت و تلویزیون

یه موزیک ساخت واسه آزادی!!

 

می شه بازی کنیم با کلمه

می شه دردُ اسیر فلسفه کرد

می شه با دستمالِ گردن ِ تو

نعره ی نسل بعد رو خفه کرد

 

می شه رؤیای یه جوونُ خرید

بعد با پول اون مواد کشید

وقتی مردم توو کوچه می میرن

توی حمّوم رفت و داااد کشید!

 

می شه یه نسل سبزُ بفروشی

خون ما رو سس ِ کچاپ کنی!

می شه از گریه کردن ِ تهران

توو اروپا کتاب چاپ کنی

 

می شه خیلی چیزا رو گفت و نگفت

می شه یک عمر، پرده پوشی کرد

جنده بودن شرف داره وقتی

میشه با شعر، خودفروشی کرد

 

۱۳٩٢/۸/۳ - سید مهدی موسوی        
 

       

خوابیدن با اعمال شاقه       

  

: بهم بگو ببینم برادر کوچولو... تو تا حالا کسی رو کشتی؟

- نه.

: تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟

- نه.

: من کشتم، من شنیدم که دارن می میرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن می دونی نه چیزی راجع به عشق!

(تروی/ ولفگانگ پترسن)

 

خیلی از دوستان سوال می کنند که برای آشنایی با غزل پست مدرن چه بخوانند؟

اول از همین مقالات و کتاب هایی که کنار وبلاگ لینک داده ام شروع کنید. بعد به مقالات فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و... که در اینترنت موجود است برسید. بعد کتاب هایی که درباره ی غزل پست مدرن نوشته شده مثل «بر ساخت انگاری های غزل پست مدرن» نوشته رجب بذرافشان و... که در اینترنت موجود هستند بخوانید. بعد مصاحبه ها (مثلا مصاحبه با رادیو زمانه یا مصاحبه هایی که سپیده جدیری در این باره کرده) و وبلاگ و فیس بوک شاعران مطرح غزل پست مدرن را بخوانید. وقتی تمام این کارها را کردید تازه آشنایی شما آغاز خواهد شد:

شما باید «پست مدرنیسم» را بشناسید. از کتاب های ساده و روان شروع کنید. از تاریخچه ها و آنچه در مورد پست مدرنیسم است شروع کنید و کم کم به مقالات و کتاب ها برسید. مثلا «وضعیت پست مدرن» لیوتار اگر مقدمه اش را نخوانید بسیار مفید است یا خواندن «موج سوم» تافلر می تواند دید شما را نسبت به این قضیه باز کند. در بین کتاب های قدم اول «پست مدرنیسم قدم اول» چندان کتاب بدی نیست. کتاب «پسامدرن» نوشته «سایمون مالپاس» هم نثر خیلی روان و خوبی دارد و به سوال های احمقانه و تکراری نظیر «ما که هنوز از دوره ی مدرن عبور نکرده ایم چطور می توانیم پست مدرن باشیم» جواب های خوب و مفصلی داده است. در مرحله ی نهایی به کتاب های دشوارتر فلسفی و روان شناختی و زبان شناسی برسید.

اما شما باید در کنار اینها، قالب های کلاسیک را هم خوب بشناسید. خواندن کلاسیک ها و حفظ کردن شعر و مشاعره کردن و... هم تسلط شما را به وزن زیاد می کند هم کلی ایده به شما می دهد. اگر وزن و قافیه شما را آزار دهد مطمئنا رهایی و بی توجهی به آنها در غزل امکان پذیر نیست. هر چقدر بیشتر بخوانید و بدانید مطمئنا بهتر خواهید نوشت. پس همانقدر که درباره ی مقالات دریدا می دانید قصاید منوچهری را هم بشناسید.

 

تعدادی از دوستان گفته اند که موفق نشده اند در کلاس های غزل یا ترانه ثبت نام کنند. شما می توانید در زمان کلاس یعنی یکشنبه 16 تا 18 (کارگاه غزل) و 18 تا 20 (کارگاه ترانه) به موسسه پنجره حکمت تشریف بیاورید و حضورا ثبت نام کنید. درضمن همانجور که قبلا گفته ام گذراندن دوره های قبلی برای ثبت نام الزامی نیست و هر کس با هر سطح سوادی می تواند به این کارگاه ها بیاید.

 

یکی از افرادی که همیشه لطفش شامل من شده و تعداد زیادی از اشعار مرا در وبلاگش منتشر کرده «محمدرضا محمدی مهر» است. می توانید بیش از 30 شعر مرا یکجا در اینجا بخوانید:

مجموعه ای از اشعار سید مهدی موسوی

 

خیلی ها می گویند که کتاب «فرشته ها خودکشی کردند» را نتوانسته اند در هیچ کتابفروشی پیدا کنند!! اولا من تعدادی زیادی از اشعار آن مجموعه ی زیرزمینی را که در اواخر دهه ی هفتاد چاپ شد در مجموعه های «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» (دفتر دوم) و «غرق شدن در آکواریوم» چاپ کرده ام و به دست مخاطب رسانده ام اما اگر کماکان این مجموعه را می خواهید می توانید به صورت رایگان از اینجا دانلود کنید:

مجموعه ی فرشته ها خودکشی کردند برای دانلود رایگان

 

چند روز پیش داشتم تعدادی از رباعی هایم در اینترنت که چهار، پنج سال پیش در سایت «آدم برفی ها» منتشر شد را مرور می کردم. غیر از رباعی ها که اکثرشان بعدها در مجموعه ی «مردی که نرفته است برمی گردد» چاپ شده اند کامنت های این صفحه نیز خواندنی است:

رباعی های مهدی موسوی در آدم برفی ها

 

یک موضوع خیلی مهم که باید به آن توجه کنید:

موبایل فاطمه اختصاری عزیز گم شده است و پروفایل 1 و فن پیج ایشان در فیس بوک توسط گروه های نامعلومی (که خیلی هم نامعلوم نیستند) هک شده است. همچنین فن پیج جناب محسن عاصی نیز به همین سرنوشت دچار شده است. برای ارتباط با این دوستان بهتر است به وبلاگ های آنها مراجعه کنید یا به پروفایل 2 و 3 خانم اختصاری در فیس بوک یا به تنها پروفایل شخصی آقای عاصی در فیس بوک مراجعه کنید. مطمئنا اگر در کنار هم باشیم هیچ ارگان یا فردی نمی تواند ارتباط ما را با دوستان و شاعران مورد علاقه مان قطع کند.

 

 

می خواهم یک داستان نیمه عاشقانه را با هم مرور کنیم و بعد نظرات شما را بشنوم. شاید که درس عبرتی باشد:

آقای «ک» (به شیوه ی داستان های کافکا) در سفری فرهنگی-آموزشی- تفریحی- زیارتی و... با دختری به نام «ن» (به شیوه ی «آقای نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد») آشنا می شود و روابط نزدیک و نیمه عاشقانه ای دارند. (که احتمالا یک بار هم به سکس منجر می شود) در این سفر آقای «ک» که یک هنرمند است و مثل من به مالکیت خصوصی اعتقادی ندارد با بقیه ی دخترها هم روابط نزدیک و خوبی دارد که خانم «ن» از آنها کاملا آگاه است (البته تقریبا! کاملا) در این سفر آقای «ک» با دختری به نام «ف» (این یکی را فقط در پروژه های افشاگری کیهان دیده ام!!) نیز آشنا می شود که از لحاظ شخصیتی و قیافه و... او را بیشتر می پسندد و از بودن با او بیشتر لذت می برد و احتمالا با او نیز در این سفر روابطی دارد.

خانم «ف» هم که مثل من و آقای «ک» به مالکیت شخصی اعتقادی ندارد از تمامی جزئیات رابطه ی «ک» با «ن» آگاه است. خانم «ن» که در مورد مالکیت شخصی نظری نمی دهد اما گاهی رفتارش به احساساتِ مالکیت محوری نظیر حسادت شبیه می شود از قسمت زیادی از روابط «ک» با «ف» آگاه است (و مطمئنا از قسمت کمی نیز آگاه نیست) آقای «ک» بودن با هر دوی اینها را تا جایی که به دروغ و پنهانکاری منجر نشود نادرست نمی داند. مخصوصا در سفری که به قصد لذت است و بعدش با برگشتن به مبدا احتمالا تمامی این روابط قطع خواهد شد. آقای «ک» قطع کردن رابطه اش با «ن» را نادرست می داند اگرچه از لحاظ شخصیتی و... «ن» ایده آلش نیست. چون فکر می کند که هر جفتشان از این رابطه لذت می برند و این رابطه ممکن است به «ن» هم کمک کند که تغییر کند و البته عشق و علاقه و محبت زیاد «ن» هم در این تصمیم گیری موثر است.

آقای «ک» و خانم های «ف» و «ن» به مبدا برمی گردند. روابط ادامه پیدا می کند. «ن» تقریبا هر روز به خانه ی «ک» می رود. یک روز که به خانه ی او می رود دوستش «ف» را هم می بیند که در خانه ی «ک» است. «ک» هر دو را بغل می کند و می خوابند. از فردا «ن» قهر می کند و می گوید نمی تواند کسی که با دختر دیگری رابطه دارد را تحمل کند. «ک» هم با عصبانیت می گوید که اولا رابطه ای نبوده و دوم اینکه او از اول هم قولی نداده و گفته که تعهد برایش به معنی رابطه با یک شخص خاص نیست. «ف» نیز این وسط لبخند می زند و فکر می کند: وای چه بحث خاله زنکی احمقانه ای! بهتر نیست بنشینیم و سه تایی فیلم ببینیم یا کتاب بخوانیم؟!!

از فردا آقای «ک» و خانم «ن» به خون هم تشنه می شوند. و «ک» فکر می کند که «ن» حتی جلوی دوستان مشترک هنری شان هم از او بدگویی کرده است. «ک» یک بار سعی می کند تماس بگیرد و رابطه را به یک دوستی محترم اما عادی تبدیل کند اما موفق نمی شود و با سردی «ن» مواجه می شود.

مطمئنا با کنار کشیدن «ن» روابط «ک» و «ف» عمیق تر می شود و اتفاقا «ک» خودش دچار همان حس های مالکیت و وابستگی می شود که از آن در رابطه ی قبل، فراری بود. «ف» با هیچ کدام از روابط «ک» مشکلی ندارد و او را آزاد می گذارد اما دیگر خود «ک» علاقه ای به آزادی و عدم مالکیت شخصی ندارد. عجیب آنکه روابط «ن» با «ف» نیز دچار مشکل می شود و او را نیز مقصر می داند.

سوال: آیا اگر دختری به ما پیشنهاد دوستی داد باید دل او را بشکنیم و جواب رد بدهیم یا سعی کنیم او را خوشحال کنیم و از بودن با هم لذت ببریم ولی به او بگوییم که چه هستیم و چارچوب روابطمان چه خواهد بود؟ شاید هم بهتر باشد با او باشیم و به او دروغ بگوییم و سر کارش بگذاریم و الکی کلی قول به او بدهیم تا خوشحال باشد و از رابطه لذت ببرد؟ من حالت یک (شکستن دل) را بارها امتحان کرده ام و کلی دشمنی و نفرت و نفرین و حاشیه و... پشتم بوده است پس آن را توصیه نمی کنم. حالت دو (تشریح وضعیت) را هم در این داستان دیدید و پایان بندی فاجعه اش را مشاهده کردید پس ظاهرا این حالت نیز قابل توصیه نیست. من در بین دوستانم متاسفانه حالت سوم را موفق ترین حالت دیده ام (حالت دروغگویی و دیوثی) و اکثرا روابط هم طولانی تر شده و هم دو طرف تا مدت زیادی شاد و شنگولند و بعد هم دختر می رود شوهر می کند و پسر هم می رود سراغ نفر بعدی و کلی به همه خوش می گذرد.

دوستانی که فکر می کنند من شوخی می کنم لازم است بگویم که بارها پیش آمده که برای خیلی از بچه های کارگاهم یا طرفدارانم، دوست یا استاد یا پدر یا برادر یا هر گهی بودم و نخواستم وارد فاز عاشقانه بشوم بعدا رسما آنقدر تهمت و توهین و دروغ، بارم کرد که گفتم کاش همان کارهایی که به من نسبت داده کرده بودم... لااقل بعضی قسمت های حساسم نمی سوخت!!... همیشه گفته ام که صداقت و انسانیت را فقط برای تعدادی محدودی در جهان که آن را می فهمند نگه دارید. دنیا جای خوبی برای انسان بودن نیست. من که اینقدر درد و حاشیه و بدبختی سرم آمده چون دیوثی را بلد بودم و نخواستم (از زور نتوانستن نبود) آن را وارد ادبیات کنم. شما مثل من نباشید و از رنج های من درس بگیرید...

 

: من خوشبخت نیستم عالیجناب!

- چرا باید باشی؟ این وظیفه ی تو نیست که خوشبخت باشی. اصلاً کی بهت گفته که ما به این دنیا میایم تا خوشبخت باشیم؟

(هشت و نیم/ فدریکو فلینی)

 

در راستای معرفی برنامه های ماهواره ای، در این هفته می خواستم یادآوری کنم که پنج شنبه ها ساعت 20:30 تا 22 برنامه ی «فردآهنگ» را در رادیو فردا فراموش نکنید. اگر به موسیقی علاقه دارید مطمئنم که تا اندازه ای شما را راضی خواهد کرد. و یک پیش خبر اینکه احتمالا در هفته های آینده من و چند تن از شاعران بزرگ غزل پست مدرن و همچنین خوانندگانی نظیر محسن نامجو و... در این برنامه حضور خواهیم داشت.

 

می خواهم بحث و نقدی را آغاز کنم درباره ی اینکه یک سری از خوانندگان راک و متال و آلترنیتیو ما خیلی علاقه دارند شعرهای مولوی و سعدی و حافظ و عطار و فردوسی و... را بخوانند! مطمئنا در حدّ تجربه و یک کار متفاوت خیلی هم خوب است اما...

آیا این دوستان چیزی راجع به تعامل فرم و محتوا شنیده اند؟ آیا نمی دانند که نوع موسیقی باید با جنس و لحن و... کلام همسو باشد؟ خب اینکه در یک موزیک، خواننده برای آنکه دوگانگی وضعیت ایران را نشان دهد آهنگ راک به زبان قرن پنجم بخواند قابل پذیرش است اما وقتی خواننده ای 40 تا کار اینجوری می خواند فقط چند حدس می شود زد:

1- به شاعر مرده و کلاسیک نباید پول داد و مجانی است!

2- وزارت ارشاد اگر شعری درباره ی سینه و باسن هم باشد اما به زبان قدیمی خیلی راحت تر کنار می آید تا یک فضای امروزی معمولی!

3- کلا ما ایرانی ها فکر می کنیم هر چیزی زبانش قدیمی تر باشد هنری تر است!!!! مثلا ترجمه های آرکائیک دوستان از شاعران مدرن جهان را بخوانید و بخندید!!

باورتان نمی شود که دوست شاعری در کرج هست که حتی کامنت ها و اس ام اس هایش به زبانی است که من نمی فهمم فحش است، دعا است، تعریف است... هر روز هم برای این و آن نامه می نویسد و هیچکس هم حوصله نمی کند تا آخرش را بخواند که ببیند بالاخره منظور این آقای شاعر چه است!!

4- با خواندن شعر کلاسیک با موزیک مدرن هم می شود مخاطبان کلاسیک را راضی کرد هم مخاطبان خاص را!

در هر صورت اگر تحلیل دیگری در این باره داشتید حتما بگویید

 

و در انتها یک عکس تقریبا جدید:

 

مهدی موسوی

 

۱۳٩٢/٧/٢۸ - سید مهدی موسوی        
 

       

می شودهای مهدی موسوی ضربدر کابوس       

  

مرا یکی دوست نمای بود. مریدی، دعوی کردی! می آمد که مرا یک جان است، نمی دانم که در قالب توست یا در قالب من! به امتحان روزی گفتم: تو را مالی هست، مرا زنی بخواه با جمال، اگر سیصد خواهند تو چهارصد بده. خشک شد بر جای!...

آن را بنگر که نور ایمان از رویش فرو می آید، صاف از نفاق. نه آن نوری که به هیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود. فرق است میان نوری که با اندک امتحان، آن ذوق و نور تیره شود.

(مقالات ِ آقامون شمس)

 

خیلی ها هنوز درباره ی رای دادن و این حرف ها از من سوال می کنند. اول از همه بگویم که اتفاقا خیلی از جواب ها و حرف های من همین امشب، توسط دوست دیگری در اینجا گفته شده است که چون حوصله ندارم تکرار کنم، ارجاع می دهم:

من پشیمان نیستم

 

بعد می رویم سراغ سوالی تکراری. خیلی ها از من می پرسند که چرا در جلساتی حضور پیدا می کنم که مثلا آقا یا خانوم فلان که پشت من یا غزل پست مدرن یا... زشت ترین حرف ها را زده هم حضور دارد و می گویند این توهین به هواداران من و غزل پست مدرن است.

اولا من در بسیاری از جلسات با حضور این اراذل و اوباش ادبی (که بعضا شهرتی هم دارند) غافلگیر می شوم و از حضورشان اطلاع قبلی ندارم. دوم اینکه اصلا این انسان های ناچیز، آنقدر ارزش ندارند که به آنها فکر کنم یا به خاطرشان تصمیمی بگیرم. سوم اینکه گاهی رودروایسی یا مسائل حرفه ای باعث می شود در جلساتی بر خلاف میلم حضور پیدا کنم. و آخر از همه اینکه بسیاری از این موجودات، حتی جرات اینکه حرف هایشان را جلوی من بگویند ندارند و در ظاهر بسیار هم ابراز عشق و برادری و خواهری و ارادت و شاگردی و... می کنند و من هم اینقدر بدبخت نشده ام که به رویشان بیاورم که چه چهره ی حقیری در پشت صورت ها و لبخندهایشان نهفته است...

 

بالاخره آلبوم ترامادول هم منتشر شد و خوشبختانه با استقبال مخاطبان روبرو شد. استقبال مردم از کار «هر شب» (تنها کار من در این آلبوم) یکی از دلخوشی های بزرگ من در این روزهای بد بود:

آدرس موزیک «هر شب» در ساندکلود برای گوش دادن و دانلود

اگر هم با این آدرس مشکلی داشتید می توانید به اینجا مراجعه کنید:

آدرس موزیک «هر شب» و دیگر کارهای آلبوم در برگ میوزیک

 

کتاب «عروض در سه روز» آخرین مراحل ویرایش خودش را پشت سر می گذارم و امیدوارم بالاخره مجوز بگیرد و به دست سراسر مردم ایران برسد. برای من کار کردن روی این کتاب، یادآور بهترین خاطرات زندگی ام است. یاد دادن وزن در 15 سال اخیر به بسیاری از جوانان آن زمان که امروزه هر کدام به یکی از قطب های غزل امروز بدل شده اند...

 

خبر خوش آنکه ترم چهارم غزل (ساعت 16 تا 18 یکشنبه ها) و ترم سوم ترانه (ساعت 18 تا 20 یکشنبه ها) از یکشنبه ی آتی در موسسه «پنجره حکمت» آغاز خواهد شد. با توجه به آنکه ممکن است آخرین دوره ی تدریس من در این کارگاه ها باشد. خوشحال می شوم که این ترم هم در خدمت شما باشم:

لینک ثبت نام در کلاس های غزل و ترانه

شماره ی موسسه برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام تلفنی در پوستر موجود است:

مهدی موسوی

 

* * *

عده ای از دوستانم گله می کنند که جدیدا تلفن هایم پاسخگو نیستند. باید خدمت تمام عزیزانم متذکر شوم که متاسفانه نمی دانم سر آنتن موبایل های بنده به صورت خودجوش چه آمده که تقریبا از دسترس خارج هستند و من فقط می توانم با گذاشتن در جاهایی خاص از خانه، اس ام اس دریافت کنم و بفرستم.

پس لطفا بدون ناراحت شدن و هی زنگ زدن، تا اطلاع ثانوی جز در مواقع ضروری با اس ام اس با من در ارتباط باشید. مخصوصا آنکه گوشی ایرانسل من، باتری درست و درمان هم ندارد و هر بار که با زنگ های مداوم بعضی از شما شارژش تمام می شود کلی بیچاره می شوم تا دوباره شارژش کنم!

 

عده ای از دوستان گله می کنند و شعر جدید می خواهند. من یک بار قبلا توضیح داده ام که به احترام کسانی که کتاب های مرا می خرند از انتشار کامل بعضی از شعرهای جدیدم خودداری می کنم. اما باز هم به احترام شما در چند هفته ی اخیر، دو شعر جدید منتشر کردم. اما یادتان باشد که قرار نیست من هر هفته یک شعر یا ترانه ی جدید منتشر کنم.

 

و یک متن بی ربط که فی البداهه خواهم نوشت:

این روزها به سرم می زند که یک چیزی را تغییر دهم. چیزی باید جایی عوض شود. معلوم نیست در کجا و چه جور و این تغییر به کدام سمت است. اما باید عوض شود. حسّ مادرم را دارم وقتی تصمیم می گرفت دکوراسیون خانه را بی هیچ علت منطقی عوض کند. بعد زندگی ام را می گذارم جلویم و تصمیم می گیرم که از کجا شروع کنم.

می شود موبایل ها را خاموش کرد، می شود از فیس بوک رفت، می شود معتاد شد، می شود انواع فانتزی جنسی را امتحان کرد، می شود شروع کرد جدی جدی ورزش کردن، می شود یک مقاله نوشت به اسم «بیماری ای به نام فمینیسم رادیکال»، می شود یک عشق خیلی ممنوع را تجربه کرد، می شود خانه را فروخت و در فلان دهات دورافتاده ساکن شد، می شود یک فیلم کوتاه مستند ساخت، می شود از این کشور رفت، می شود زن گرفت و بچه دار شد، می شود صبح ها ساعت هفت از خواب بیدار شد، می شود مذهبی شد و نماز شب خواند و قرآن را حفظ کرد، می شود چپ شد و حتی رفت کلاس های فلسفه ی فلان استاد، می شود افسرده شد و در اتاق را بست و در تنهایی فرو رفت، می شود زد به دل بیابان ها برای خودشناسی، می شود هر روز نشست تا شب فیلم و سریال دید، می شود شعر گفتن را کنار گذاشت، می شود یک زندگی نامه چاپ کرد که با انتشارش خودت و کلی آدم به گا بروند، می شود دو روز رفت شمال و فقط زل زد به دریا، می شود موها را از ته تراشید و ریش گذاشت، می شود از فردا فسنجان را دوست داشته باشم، می شود یک حیوان خانگی خرید، می شود...

بعضی از این «می شود»ها خیلی از من دورند... خیلی... بعضی هایشان چسبیده اند به آینده ی نزدیکی که نمی دانیم می آید یا نمی آید... اما بعضی از این «می شود»ها قبل از اینکه این متن تمام شود آغاز شده اند حتی شاید قبل تر از شروع این متن... و همینکه نمی دانی «می شود»های من از چه جنسی است به من آرامش می دهد... آرامش...

 

 

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٧/۱٩ - سید مهدی موسوی        
 

       

تا که یک سال دیگه پیر بشی       

  

می گویم: ببین دوست داشتن تاوان دارد... انسان بودن تاوان دارد... هنر تاوان دارد... اگر من نخواهم این بازی را در جایی تغییر بدهم اگر ما نخواهیم تغییر بدهیم پس کجا باید تغییر کند؟ می گویم: می دانم که بارها سر همین نظریاتم به گا رفته ام و می دانم که بارها سر این نظریاتم به گا خواهم رفت اما مگر «تبار خونی گل ها ما را به زیستن متعهّد نکرده است؟» مگر هدف ادبیات جز «انسان» چیز دیگری است؟ باید حواسمان باشد که این «انسان را رعایت کنیم... عشق را رعایت کنیم... » حتی اگر به قیمت به گا رفتن ابدی باشد...

 

این روزها ساعت 10 شب که می شود می زنم شبکه ی AAA Family و فیلم های سینمایی اش را نگاه می کنم. بعد صبر می کنم 4 صبح که می شود فیلم بعدی را می بینم. در همین چند هفته ی پیش کلی فیلم قابل قبول داد. از اولد بوی و مکعب و fall و سقوط هیتلر تا همین دیشب 4 صبح که با «محمد» نشستیم و فیلم «پروژه جادوگر بلر» را دیدیم که در عین بی محتوایی و کس شعرِ ترسناک بودن اما در زمان خودش ژانر جدیدی از فیلم های ترسناک را آغاز کرد که از مطرح ترین هایشان می توان به پارانرمال اکتیویتی اشاره کرد. چند روز پیش هم فیلم فرانسوی «لباس غواصی و پروانه» را در همین شبکه دیدم که کار دوست داشتنی و قابل تاملی مخصوصا در بین آثار اقتباسی بود. در هر صورت پیشنهاد می کنم این شبکه (فقط بخش فیلمش را) جدی بگیرید.

 

خیلی از دوستان در طول هفته سوال می کردند که چگونه به کار «بی میلی» در رای گیری «مهر ماه» رادیوفردا رای بدهند. در واقع شما می توانید از هر سه روش زیر اقدام کنید:

1- رفتن به لینک زیر در فیس بوک و لایک زدن برای عکس:

لینک عکس در فیس بوک

2- ایمیل زدن و رای دادن به کار «بی میلی با صدای امیر عظیمی» (موزیک شماره ی 3): Music@radiofarda.com

3- فرستادن اس ام اس برای برنامه به شماره ی زیر:

00420603874150

4- تماس با شماره های زیر و گذاشتن پیام صوتی:

00420221124113

00420221124114

00420221122112

امیدوارم این کار نیز مانند موزیک «خسته» هر سه ماه متوالی بر صدر موزیک های رادیو فردا بدرخشد.

 

اما از هرچه بگذریم به داستان تولد می رسیم:

برای من این تولد با تمام اذیت هایی که این چند روز شدم (و البته تشکر می کنم از زحمات شبانه روزی دوست خوبمان «عسل») یک معنای بسیار زیبا داشت:

خیلی از آدم هایی که با هم مشکل داشتند در کنار هم آمدند و دو ساعت را در کنار من بودند. و این یعنی دوستی و عشق که تنها فایده ی این مناسبت هاست.

خیلی از بزرگان و سرورانم برای روز تولدم شعر گفتند و در وبلاگ هایشان و در فیس بوک گذاشتند. من شرمنده ی این دوستان هستم از الهام میزبان و وحید نجفی و اشرف گیلانی و فرهاد محمودوند و لنا گودرزی و... تا دوستان جوان تری که لطف کردند و شعرهایی برای من سرودند و می ترسم اگر شروع به نام بردن کنم عده ای از قلم بیفتند و برای همیشه شرمنده شوم.

فرناز فرید عزیز ترانه ای زیبا گفت و شاهین عزیزم با وجود بیماری آن را خواند و در شب تولدم منتشرش کردند که می توانید از اینجا دانلودش کنید:

شاعر ناتمام

خیلی از مهربانانم در اس ام اس ها، زنگ ها، مسیج ها، کامنت ها و مهم تر از همه پست های فیس بوکشان به من اظهار لطف کردند و متن هایی نوشتند که حتی با یادآوری شان چشم هایم پر از اشک می شود...

می خواستم بگویم که عاشقتان بودم، هستم و تا ابد خواهم ماند...

 

با «محمد» نشسته ایم و بحث می کنیم. درباره ی اینکه چقدر دلمان می خواهد یک خرده و فقط یک خرده در این مملکت آزادی بیشتر شود. آن وقت حاضریم خودمان را در خانه حصر کنیم و جز برای کارگاه بیرون نیاییم و فقط و فقط به ادبیات و هنر خدمت کنیم. با «فاطمه» نشسته ایم و بحث می کنیم. آرامش مردم سوئد را دوست دارد اما به ایران برگشته چون دلش، چون قسمت بزرگی از روحش اینجاست و می خواهد اینجا را جای بهتری برای زندگی کند. «کیوان» امروز و فردا از اسپانیا برمی گردد. کیوان می گوید هنرمندی که دردهایش را جا بگذارد دیگر نمی تواند شاهکار خلق کند. می گوید زنده است که روایت کند... «مهناز» شش سال را جوری می گوید که انگار دارد درباره ی یک جلسه ی کوتاه صحبت می کند. به دادگاه تجدید نظر دلخوش است و اینکه باید بماند و چیزهایی را بسازد... اسامی ما دیوانه ها زیاد است... کاش دنیا جای بهتری برای دیوانه ها بود...

 

متاسفانه سوءاستفاده از نام من در جلسات و حتی اینترنت فراوان شده است. همین چند هفته پیش اس ام اسی به دست بسیاری از شاعران رسید دقیقا با این مضمون:

«انجمن شعر قم برگزار می کند: سلسله نشست های ریشه ها و اندیشه ها: 1- مدرنیسم و پست مدرنیسم. با حضور سید مهدی موسوی»

بعد بسیاری از طرفداران من بی خبر از همه جا می روند در جلسه و می بینند یک آقای سید مهدی موسوی آمده و در مورد پست مدرنیسم حرف می زند! مثل این می ماند که من یک نفر را با نام بهرام رادان پیدا کنم و تابلو بزنم که سخنرانی در مورد سینمای امروز ایران! بعد مردم ببینند یک بهرام رادان دیگر است!!

دقیقا همین کار را در سال 88 هم کردند و در روزهایی که ما مشغول کتک خوردن بودیم آقایی به نام «سید مهدی موسوی» را به یک مراسم افطاری بردند تا شعر بخواند و فردا روزنامه هاشان خبر را درج کنند که سید مهدی موسوی هم شعری در وصف و مدح فلانی خواند.

خواهش می کنم وقتی چنین مواردی را می بینید که در وبلاگ و فیس بوک من تایید نشده است حتما از من جویا شوید. واقعا غمگین می شوم وقتی همین پنج، شش سال قبل شنیدم که دختری شهرستانی به تهران آمده بود و آقایی با استفاده از نام من با او ارتباط جنسی برقرار کرده بود. آن ارتباط جنسی اهمیتی ندارد مهم آن اثری است که بر روح و روان دختری می ماند که احساس فریب خوردگی و سوءاستفاده دارد. موبایل و مسیج های فیس بوک من همیشه آماده ی برطرف کردن سوءتفاهمات و پاسخ به سوالات شما هستند.

 

چند عکس می گذارم از جشن تولد. عکسی که آنهمه دوست خوب و عاشق در آن باشند در اختیار ندارم. پس به سه عکس از دوستان خوبم: محمد زمانی، میثم عربی و حسین راد بسنده می کنم:

 

مهدی موسوی

و

مهدی موسوی

و

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٧/۱٢ - سید مهدی موسوی        
 

       

در آستانه ی هیچ       

  

عصبانی ام از آدم ها... از دوستی ها... از عشق ها... از حرف ها... از هر «ها»یی که فقط خودش را می بیند... دلم یک تنهایی عظیم می خواهد با چند نفر که از جنس دنیای من هستند... آدم هایی که این روزها هی دارد تعدادشان کمتر می شود... هی کمتر می شود... و من فقط بهت زده ایستاده ام و نگاه می کنم...

 

دوستان ما در فیس بوک خودشان را دارند سر قانون ازدواج با فرزندخوانده تکه پاره می کنند. می خواهم حرفی بزنم اما صبوری می کنم و سکوت می کنم... بالاخره جوّی است که ایجاد شده و متاسفانه حداقل 4000 نفر از دوستان من شروع کرده اند به فحش دادن به قانونگذاران! مطمئنا مجلس ما شایسته ی فحش و حتی به توپ بستن هم هست اما اینبار ماجرا فرق می کند:

1- از ابتدای اسلام با توجه به همان ماجرای «زید و زینب» فرزندخوانده در حکم فرزند نبوده و قوانینش متفاوت بوده است. در این سال ها هم کلا ازدواج با فرزندخوانده آزاد بوده است. حالا مجلس آمده قانونی تصویب کرده و براساس ماده ۲۷ لایحه جدید حمایت از کودکان و نوجوانان بی سرپرست و بد سرپرست؛ ازدواج فرزند خوانده با سرپرست، تنها در صورت صلاحدید دادگاه امکانپذیر است!

الان دوستان با این قانون مشکل دارند؟ پس چرا فحش می دهند؟

2- اصلا چه اشکالی دارد دو تا پسر یا دو تا دختر یا حتی خواهر و برادر با هم ازدواج کنند؟ ما اگر دوست نداریم خب نکنیم... در مورد ازدواج با فرزندخوانده هم مشکل ما وقتی است که پدرخوانده با استفاده از زور یا زیر 18 سال بودن کودک بخواهد او را تصاحب کند. وگرنه اگر قوانین اصلاح شود و مثلا یک دختر 20 ساله دلش بخواهد با پدرخوانده 40 ساله اش عروسی کند به کسی چه مربوط است؟

از آن طرف کوس روشنفکری مان دنیا را برداشته اما اگر همین جا دو تا دختر همدیگر را دوست داشته باشند یا کسی تغییر جنسیت بدهد یا... به چشم دیگری نگاهشان می کنیم. مطمئنا من هم مخالف ازدواج کودکان زیر 18 سال هستم نه فقط با پدرخوانده که با هر خر دیگری! انتظار ما باید این باشد وگرنه چه کسی می تواند برای قلب و جسم آدم ها تصمیم بگیرد؟!

 

با حمایت و مهربانی شما موزیک «بی میلی» به مرحله نهایی انتخاب موزیک های برتر «موسیقی فردا» راه پیدا کرد. فعلا هنوز ترتیب ده آهنگ برتر و نحوه ی رای دادن اعلام نشده. منتظر هفته ی بعد باشید و منتظر رای های عزیزتان خواهم بود.

 

آقای روحانی هم رسما ما را ناامید کرد. مطمئنا انتظار میانه روی از او و یکی به نعل زدن و یکی به میخ زدن را داشتم اما سخنرانی اش در سازمان ملل برعکس خوشحالی خیلی ها رسما ناامیدم کرد. غیر از آنکه محتوای ده دقیقه ی اولش فرق زیادی با احمدی نژاد نداشت به نظرم تعمدا یا سهل انگارانه سعی کرده بود جوری حرف بزند که کلا در زبان انگلیسی هیچ معنی ندهد و فقط روزنامه ی کیهان حرفش را بفهمد! بالاخره این هم برای خودش روشی است!

 

این هفته چهارشنبه تولدم است. خسته ام... کاش در همین سی و هفت سالگی همه چیز تمام شود...

 

برای رفیقان کمی شعر گفته ام. برای شاهین و وحید و... این شعر را تقدیم می کنم به یک رفیق که می دانم او را دیگر هرگز نخواهم دید. با غمگینی و دوستی به «اشرف گیلانی»:

 

بی تو به مقصدی که ندارد رفت

بی تو به جای اوّل خود برگشت

از عشق، هیچ چیز نمی دانند

ون های دلگرفته ی گوهردشت

 

ما مرده ایم و قرص نمی داند

ما مرده ایم و تیغ نمی فهمد

می گویمت: «رفیق» و کسی چیزی

از واژه ی رفیق نمی فهمد

 

از شهر بوق و کافه و ماشین ها

از انفجار مردم و تابستان

تا آشنایی من و تو با هم

در گوشه های خلوت قبرستان

 

از نقد «شاملو» وسط خنده

تا گریه بر جنازه ی «مختاری»

از من که خاطرات بدی دارم

تا تو که خاطرات بدی داری

 

از سال های شور و خیابان و...

تا زل زدن به سقف و در ِ خانه

ما آرمان رفته به گا هستیم

این است داستان دو دیوانه

 

از روزهای سبز نمی گویم

وقتی درخت یخزده بی برگ است

ریلیم و زیر پای قطاری پیر

که لحظه ی رسیدنمان مرگ است

 

نه! شعر عاشقانه نخواهم ساخت

از لحظه ی شکنجه که شد تمدید

از روزهای خوب نمی گویم

وقتی تو را رفیق! نخواهم دید...

 

دلخسته ایم از اینهمه تکراری

از جاده ها که در پی ِ پایانند

ون های دلگرفته ی گوهردشت

از عشق، هیچ چیز نمی دانند

 

 

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٧/٥ - سید مهدی موسوی        
 

       

جمعه ها از آسمون خون می چکه       

  

این جمعه کارگاه نداشتیم... نمی دانم واقعا اینقدر فشار اماکن زیاد بوده یا تاثیر ناهار نخوردن بچه ها در کافه بوده است که باز هم بی خانمان شده ایم و به جای هشت ساعت ادبیات و هنر باید زل بزنیم به دیوار و ثانیه های کشدار جمعه را بشماریم... اما به قول دوستان «دوباره می سازمت کارگاه/ اگرچه با خشت جان خویش...»

کارگاهی که 14، 15 سال است با هر اتفاق و فاجعه ای دوام آورده است. از حرامزاده های آدم فروش تا خاله زنک ها و عمومردک های تهمت زن و دروغگو تا بادکنک های جوگیر تا... آمده اند و چیزی یاد گرفته اند و سعی کرده اند کارگاه را نابود کنند اما هرگز نتوانسته اند! چون ادبیات ادامه دارد... چون عشق ادامه دارد... چون عاشقان ادبیات و هنر ادامه دارند... و چون من ادامه دارم که هر بار زمین بخورم قوی تر از گذشته برمی خیزم برای ساختن آنچه وظیفه و تعهد و آرمانم از روز ازل بوده است...

 

در مورد مجازات اعدام، حرف و حدیث زیاد است. خود من هنوز نتوانسته ام تصمیمم را بگیرم که آیا ما حق داریم یک قاتل را از زندگی ساقط کنیم یا نه... احتمالا فیلم «زندگی دیوید گیل» را دیده اید که به خوبی این موضوع را به نقد می کشد... اما از یک چیز مطمئنم: اعدام در جاهای عمومی و رفتن مردم به تماشا نمونه ی کافی و لازم برای بیماری روانی سطح بالا و گسترده در یک جامعه است. یک بار در صفحه ی فیس بوکم عکسی از ورزشگاهی گذاشتم که مردان و زنان و کودکان با هیجان در انتظار لذت مرگ دیگری نشسته بودند و افسوس خوردم. حالا به شما توصیه می کنم که این کلیپ زیبا را ببینید که حرف بسیار دارد:

موزیک ویدئوی اعدام

 

تا چند روز دیگر پاییز از راه می رسد. پاییز فصل خوبی است. نه برای اینکه قشنگ است و شاعرانه است و از این حرف های رمانتیک که آدم بالا می آورد. پاییز فصل خوبی است چون تولدم است و بهانه ای می شود برای حرف زدن با آنها که یک سال فراموشم کرده بودند. چون هوا سرد می شود و من سرما را دوست دارم. چون شب ها بلند می شود و من شب ها را بیشتر از روزها دوست دارم. چون مگس و پشه ها ناپدید می شوند و من از حشرات متنفرم. چون ماه ها یک روز زودتر تمام می شوند و بی پولی آخر ماه من یک روز کمتر است. چون مردم کمتر مسافرت می روند و اتوبان تهران-کرج ترافیکش کمتر می شود. و البته چون من دانشجو و دانش آموز نیستم که مجبور باشم با شروع پاییز به شکنجه گاهی مثل دانشگاه یا مدرسه پا بگذارم... و البته ترامادول و موزیک «هر شب» که تا دو هفته ی دیگر به دستتان خواهد رسید...

 

خبرهای خوب آنقدر زیاد بوده که خبرهای بد را بشود فراموش کرد. از آزادی دوستان زندانی ام تا رفتن روسای دانشگاه علامه و آزاد و... تا پیروزی تیم های ایران در مسابقات مختلف تا مسوولیت پذیری دوستان و عزیزانی همچون معصومه ابتکار در دولت جدید... و بسیاری از این خبرهای خوب را مدیون شماهایی هستیم که تحریم را عاقلانه شکستید و پا روی دل ها و بغض هایتان گذاشتید و رای دادید تا روزهای بهتری برای ایران فرا برسد. امیدوارم خبرهای بعدی لغو تحریم ها و تغییر وضعیت معیشت مردم و آزادی بقیه ی زندانیان مخصوصا آن دو عزیزی باشد که پای ما و رویاهای سبزمان عاشقانه ایستاده اند...

 

فیلم سقوط The fall را احتمالا دیده اید. فیلمی فانتزی که در هجده کشور جهان فیلمبرداری شده و ساخته ی 2006 است. کاری از «تارسم سینگ» یک کارگردان هندی الاصل که برای ساختن این فیلم 4 سال وقت صرف کرده است. یک کار قصه در قصه که دو ژانر رئال و فانتزی را به موازات هم و با ریتمی کاملا متفاوت پیش می برد. توصیه می کنم حتما دیدنش را... من که بعد از فیلم «پل چوبی» دومین فیلمی بود که در روزهای اخیر با آن گریستم...

 

می گوید: چرا جلسه یا کلاس فلان را خبر ندادید استاد؟ می گویم: در فن پیجم و یکی از 4 پروفایل فیس بوکم خبر دادم... می گوید: به فیلترشکن دسترسی ندارم! می گویم: در وبلاگم هم اعلام کردم... می گوید: چند وقتی است که به وبلاگتان سر نزده ام... می گویم: پس می خواهی هر برنامه ای دارم به کلّ گوشی ام یکی یکی اس ام اس بزنم؟!...

مطمئنا جواب ندادن من به ایمیل ها و مسیج ها و کامنت ها و... نه از روی بیماری و غرور است نه از بی توجهی. فقط عرض می کنم که فرصت این کار حتی اگر شبانه روزی وقتم را صرف پاسخ به شما کنم وجود نداشته و ندارد... همین! لطف های شما بیشتر از توان من است!

 

و در انتها شعری از دهه ی هفتاد... از مجموعه ی «فرشته ها خودکشی کردند»...

به بهانه ی رسیدن پاییز:

 

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!

پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!

 

 

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٦/٢٩ - سید مهدی موسوی        
 

       

کوتاه مثل کابوس       

  

خانه ی کیوانم. سوسک ها دیگر نیستند. هیچ چیز نیست. گوش می دهیم به اینگونه بی تو چنگ به آسمان می زنم بی محابا... گوش می دهم به صدای تو که توی خانه ام قدم می زنی... خانه ام که من نیستم... خانه ام که تو نیستی... خانه ای که پر شده از اینهمه تهمت و غربت و غمگینی تا...

 

کار «وحید کربلایی» عزیز هم بالاخره منتشر شد. و در سایت «برگ میوزیک» قرار گرفت. امیدوارم هم غزل من و هم موزیک و صدای وحید را دوست داشته باشید:

استاد از ازل به عدم می رفت

 

یک تشکر حسابی از همه ی شما به خاطر حمایت بی وقفه تان از موزیک «بی میلی» که فقط در سایت رادیو جوان تا به حال به حدود 150 هزار دانلود رسیده است. و «عشق یه زنه که خوب دروغ می گه»...

 

و بیت آغازین شعری منتشر نشده و یک عکس:

 

خواستیم و قرار بود... نشد! در ته ِ قصّه ات زنی باشد

اوّلش بوسه ای بدون دلیل، آخرش گریه کردنی باشد...

 

 

مهدی موسوی

۱۳٩٢/٦/٢٢ - سید مهدی موسوی        
 

       

این راز بین خودمان باشد       

  

قبل از همه بگویم که دیشب رفتم و فیلم «پل چوبی» را دیدم. از فیلمبرداری خوب و بازی های مناسب و پاره ای نقدها که دارم اگر بگذریم 90 دقیقه ی تمام با زندگی ام از 18 تیر 1378 تا پاییز 1389 گریستم... باید فیلم را یکی، دو بار دیگر ببینم و جنبه های مختلف آن را در پست بعد نقد کنم. منتظر باشید... فقط می گویم که «مهدی کرم پور» پل چوبی را از کرم پور ِ «چه کسی امیر را کشت» و «طهران، تهران» بیشتر دوست داشتم...

 

امشب تئاتر «نام همه ی مصلوبان عیسی است» را دیدم. به کارگردانی «ایوب آقاخانی» و پرداختن به سال های پس از جنگ جهانی و وضعیت یهودیان در ایران. این کار که در تئاتر ایرانشهر اجرا می شود اصلا در حدّ تعریف هایی که از آن شده بود نبود و واقعا کار را نپسندیدم. یعنی اگر پرداختن به «محمد مسعود» و روزنامه «مرد امروز» و ادای دین به آنها نبود واقعا نمایشنامه حرفی برای گفتن نداشت.

 

موزیک «جشن بی تولد» با بخش هایی از شعر من و صدای «کاوه سوری» منتشر شده است. می توانید آن را در ساندکلود گوش کنید. این کار چند سال پیش به مناسبت روز تولد شاهین منتشر شده بود:

موزیک «جشن تولد» با شعری از «مهدی موسوی»

 

فردا شنبه در تهران جلسه ی شعری که به همت چند تن از بچه های کارگاه یعنی علی ولی اللهی و امین پهلوان زاده ی عزیزم برپا شده افتتاح خواهد شد. مطمئنا حضور شما فردا شنبه ساعت 13 تا 16 باعث خوشحالی است. حضور هم برای عموم آزاد است.

آدرس: مترو دروازه دولت- بین بهار و مفتح- خیابان خاقانی- روبروی دانشگاه خوارزمی

 

این روزها تقریبا هر روز «فاطمه اختصاری» از «سوئد» وبلاگش را به روز می کند. خوشحالم که ارتباطش را با چنگ و دندان می خواهد حفظ کند و در کنار ما باشد. چه در وبلاگ و چه در فیس بوک:

وبلاگ فاطمه اختصاری

 

و اما خبر داغ داغ آن است که دقایقی قبل کار «بی میلی» با ترانه ای از من و صدای «امیر عظیمی» منتشر شد. لینک هایی که فعلا از آن دارم را می گذارم. اخبار تکمیلی و متن ترانه (که روی ملودی گفته شده) در پست هفته ی بعد خواهد بود:

ترانه «بی میلی» از مهدی موسوی با صدای امیر عظیمی در برگ میوزیک

و

ترانه «بی میلی» از مهدی موسوی با صدای امیر عظیمی در رادیو جوان

 

* * *

اما در انتها مهم تر از همه اینکه این وبلاگ تا جمعه ی بعد به روز نمی شود. یعنی اینکه 19 شهریور که سالگرد تولد برادرم است به روز نیست. یعنی اینکه باید یواشکی اینجا ترانه ای را که برای تولدش گذاشته ام درج کنم و شما هم صدایش را درنیاورید تا شب تولدش انتشار عمومی پیدا کنید. پس این ترانه که اینقدر دوستش دارم تقدیم به برادرم و شما:

 

باز نشستی توو آخرین سیگار

با کتابات که اونور ِ تختن

مث یه گرگ پیر، غمگینی!

گوسفندا چقدر خوشبختن!

 

چیزایی هست که «تو» می فهمی

که به کابوس و عشق مرتبطه

بی صدا زوزه می کشی توو خودت

راستی ظاهرا تولدته!

 

توی تقویم یه علامت هست

روز پرداخت آخرین قبضه!

یه پلیس ایستاده اون پایین

رنگ خوابای ما هنوز سبزه

 

نسل ما رو فرشته ها کشتن

توو کتابای دینی و درسی

تو که می دونی آخرش هیچه

دیگه از هیچ چی نمی ترسی

 

رو لبت یه سرود غمگینه

توو چشات برق خشمه و الکل

نمی تونن تو رو بخوابونن

با دیازپام یا ترامادول

 

تو یه میدون توو غرب تهرانی

با یه رؤیای غیر قابل ذکر!

سهمت از روزگار ما اینه

فحش یک مشت لات و روشنفکر

 

از کجا اومدی؟ کجا می ری؟

کوچه هامون هنوز بن بستن

مطمئنّم یه روز می کُشنت

همینایی که عاشقت هستن!

 

کون لقّ کبوترای سفید

تو می میری اگه اسیر بشی

راستی ظاهرا تولدته

تا که یک سال دیگه پیر بشی...

۱۳٩٢/٦/۱٥ - سید مهدی موسوی        
 

       

دانلود کتاب آموزش وزن



شناسه هاي غزل پست مدرن

جستاري در غزل امروز

1 تبارشناسي غزل پست مدرن

2 تبارشناسي غزل پست مدرن

وبلاگ RSS آدرس
سایت شخصی غزل پست مدرن
آدرس پروفایل 1 فیس بوک
آدرس فن پیج فیس بوک
آدرس پروفایل 2 فیس بوک
آدرس پروفایل 3 فیس بوک
سایت دانلود کتاب پرنده کوچولو
سایت دانلود کتاب بحث فمینیست
سایت دانلود کتاب زرافه در یخچال
سایت دانلود کتاب توله گرگ ها
سایت دانلود خانه ی وسط اتوبان
عاشقانه هاي يک قاتل
الهام ميزبان
پوريا سوري
محمد رضا شالبافان
سودابه مهيجي
اميد نقوي
فاطمه اختصاري
محمد حسيني مقدم
زهرا معتمدي
طاهره کوپالي
محسن عاصي
سيد حميد سهرابي
وحيد نجفي
مژگان بانو
اسما شريف نژاد
مهدي هوازاده
فردين توسليان
شبنم کاظمی
الهام قريشي
وحيد جلي
حامد حسين خاني
شهر آفتاب
زهرا رجایی
عاطفه رنگ آمیز
زينب چوقادي
شهرام ميرزايي
پيرسوک
آرش عليزاده
محسن رزوان
آناهيتا اوستايي
رويا ابراهيمي
عباس ساغري
ميرحسين مهدوي
رها سلیمانی کرمانی
غزل کويري
سودارو
آرش واقع طلب
پريا تفنگ ساز
شهاب مرادي
حجت الله رفعت جو
غلامرضا رزمي
پشت ديوارها
مهدي آذري
قاسم رفیعا
درد مشترك
مهر ايلام
مژگان احمدی پور
ققنوس
مهدی فرجی
مهدي حسن زاده
ايمان كرخي
دختر نارنج و ترنج
عابد اسماعیلی
ياسر نادري
مهدي بخشي
فاضل گنجي
عزيز ميبدي
محمدرضا رستم پور
مرتضي كردي
مرتضي عزيزيان
محمدشفيع شفيعي
زينت نور
رضا وهاب
علي شفاعت پناهي
مصطفي علي ميرزايي
شيوا فرازمند
چاي تلخ
مرتضي ازمل
ديالوگ
رضا حسيني كوشالشاهي
سيد علي ميرنژاد
تاراز
كوروش كشميري
پيام جهانگيري
مهدي رحيمي
یوسف موسوی
ليدا تبياني
الهام حیدری
احسان عزتي
ارديجهنم
ابوطالب مظفري
مهدي بهرنگ راد
خاطر تنها
ميثم يوسفي
عماد مهدوي راد
نويد شكيبا
زهره جعفرزاده
محمد خورشيدي
وقايع ابن محمود
علی کریمی کلایه
اميد حلالي
هادين
خواب بزرگ
روباه سفيد
حسين مصطفي پور
ماه غريبستان
سلسبيل
حسين شيريان
حميد عرب عامري
سردار شمس آوري
فاطمه مرادي
از چشم گرگ
بابك زرگراني
حمزه حسين زاده
خودکار کمرنگ
ستاره خاموش
فهيمه حسيني علي آباد
حميد تقي آبادي
احسان مهديان
تيراژ
آوات رحيمي
فهيمه محمودي
مزدک ماشاتوکي
تورج بخشايشي
fuck this life
زهرا محدثي
عمران ميري
سارا و خواهر سارا
پريا شجاعيان
حس اول
امیدرضا قاسمی
عباس اعرابي
سمیرمی دیگر
بي نشان تر از سكوت
مهدي دسترنج
محمدحسين پورمعصومي
محمد نوروزي
راشد فلاحي
امين شفاعت پناهي
محمدرضا رفيعي
فاطمه حلیمیان
سرپيکو
سحر گرايي نژاد
ونوس رستمي
مريم مولايي
آبي بي کران
کوتاه نوشته هاي معاصر
حسين حاتمي نسب
محله ي ما
فدروس ساروي
اسماعيل مهرانفر
مهران مهرانفر
مهدي جليلي
احسان رستمي
عبدالعلي برهان
حواصيل
شعر زن شمال
انتظار
ساهره سکوتي
دل تنگ بانو
اشعار عاشقانه من
موسي شيرزايي
امپراتور
جواد اکبري
محمدرضا اصغري
علي وارث
عباس عابديني زارع
آذين بهرامي
هستي مهرنيا
علي يوسفي
پری مختاری
سارا سقايي
حميده بانو
بیتا علی پور
غزل پيشرو
علي زارعي رضايي
قلمدانهاي مرصع
الهام آزادی
مجيد اديبي
مهدي معارف
زهرا ساري
مرضيه قائدي
نوشته هاي بيادماندني
مرضيه فرماني
مختار رنجيده
جواد رحيمي
آتوسا حصارکي
علي بهمني
مهدي رهدار
محمد شعباني
حامد داراب
حميدرضا واشقاني فراهاني
ذهن روسپي
پيام سيستاني
علي اکبر رشيدي
پل پلاسي
غلام هاشمي
اکبر کريمي
منصور مومني
پلک بزن
زهرا آسياباني
يادگار دوست
شک
ارتش دريدا
وحيد خليلي
داوود ملک زاده
هادي ميلانلو
غزل واره
حسين صهبافر
مسعود اکبري راد
سيد مسعود حسيني
زهرا قرايي
دلنوشته هاي من
حسن منشي پور
روحي
عباس حسين پور
رضا بخشي
محمدرضا كاظمي
آنتي شيپيسم
باران سپيد
آريا يعقوب زاده
اصغر معصومي
عليرضا کرمي
مهدي موسوي ميرکلايي
پريسا گلي نيا
سميه مرداني
مظاهر کثيري نژاد
سيد محمد آتشي
علي شهيب زادگان
زهرا دهقان دهنوي
حسن رفعت پور
راش
محمد اينانلو
دايره...دايره
شعر دشتي
محمدمهدي يارجانلي
اسفنديار دشمن زياري
طاهره جعفرزاده
محمد جنت اماني
حميده محمدرضاپور
فريبا مهرآذين
موهاي فرفري
هيچکس
فرهاد کريمي
عباس مولانایی
متولد ماه مهر
بهزاد بهادري
غم غريبي
محمدحسين ابراهيمي
محمد مقدم
ديوارنوشته يک زنداني
زهرا زارعي
انجمن مجازي
سمفوني تاريک
حبيب محمدزاده
رضا پارسا
پيمان يوسف خواه
محمد سلطاني
احسان رستمي
شب شعر
مينا آقاخاني
فاطمه قائدي
مرتضي آخرتي
امير فراز
نريمان عبدي
شميم معراج
هادي صداقت
صداي سكوت
نردبان
گروس عبدالملكيان
لحظه هاي با تو بودن
اميرمهدي حكيمي
شكريه عرفاني
حامد رمضاني
مهدي مرادي
اشرف گيلاني
پاييز
فروزان مظفري
سيمين كشاورز
حسن صنوبري
الناز معتمدي
ديوار نوشته
بهرام كمالي
عليرضا حيدري
زهراسادات آقاميري
معصومه احمدي
رامين صياد حقيقي
پديده شجاعي
قبر خدا
ژاله سيفي
دانيال گرزين
منيم صفام
تيرآهن 18
مريم خالقي
شعرآستان
محسن سلطاني
اميد يعقوبي
مائده
اندوه بي تو بودن
خلوت روشن
گلاب خانوم
متولد ماه مهر
اهريمن عاشق
عارف رمضاني
نيما سيفي مقدم
شعر كوهستان
عزت خليفه زاده
سارا حقيقي
سولماز برزگر
شبهاي خط خطي
جمع پراكنده
ناهيد سلطاني
جميله سادات كراماتي
مسعود عباسي
مسعود عطايي
ترنم شعر
الهه ملک محمدي
اشک هاي آسمان
مهدي مصطفايي
تو خالي
مهسا رضايي
بهار آرزو
باز باران
وضعيت پست مدرن
فرشته شجاعي
روح الله نعمت اللهي
مصطفي فخرايي
عباس شريعتي
مهدي صادقي
جهنم و جيب هاي پاره
سيده زهرا بصارتي
پيمان بهتاش
مهدي عسکري
محمدعلي رستمي
صداي سکوت
هيچي
علي ايران نژاد
سهيلا صالحي
عبدالحسين فخرايي
محمد توکلي
مسعود هوشمندي
ميتراسادات دهقاني
ساچلي
سمانه پرهيزکاري
سيد اشکان خطيبي
فروغ عمر
آقا گلچين
هومن سپيدار
رضا پارسي پور
محمد قائدي
مرضيه ترکماني
کسري صديق
سه ديناميت
زيستن
نجمه حسيني
محمدرضا رفيعي
يدالله صحنه
خانم کا
پيمان مومني
پروين طلوعي
بهار حق شناس
بهنام صداقت
منصور گروسي
اعظم سادات موسوي
واليوم و خانواده محترم
طامات
مريم فتح اللهي
غزلهاي چپ اندر چپ
افسانه ناوران
مهدي دوست محمدي
کندوي عسل
رژانو صفريان
پيام ابراهيم پور
آرش سیفی
سالم پوراحمد
رويا خياباني
سید محمد موسوی خفری
شهرام معقول
آرزو رحماني
زهرا معمارياني
حسين رضوي فرد
مريم هاشم پور
حميدرضا موسوي
ليلا حيدري
محمدرضا بابايي
وحيد خدابخش
اميرحسين تيکني
الناز اسفندفرد
سيامک ساسانيان
حورا برهما
عشق يخزده
مجتبي اکرمي
افشين خدامرد
مستر خاليبند
نسترن وثوقي
مهدي کفاش
شهرام قلي زاده
احسان قديمي
به وسعت دريا
محمودرضا آرمين
رضا عبديايي
سرود ملی غزل
مريم فتح الهي
نقطه ته خط
حسين ميدري
ابوذر قاسميان
رضا توکلي اديب
مژگان رها
شبروان خيال
خالو راشد
فاطمه هويدا
زنبوردار
مرتضي صفرپور
سيدمهدي نژادهاشمي
ادبيات داستاني
سعيد تيموري
رزيتا کريمي
مائده معين الديني
علي اکبر لطفي
توييتي
عشرت جبارزاده
آيدا دانشمندي
فرشيد باغشمال
ابراهيم واشقاني فراهاني
بعضيا
مصائب دوشيزه
کامبيز حسين پور
محمدرضا حيدري تفرشي
عاطفه جاهدي
فردوس حسيني
احمد هادي
دختر زمستان
سعيد يعقوبي
مرتضي طوسي
سامر نبي بخش
حسين گلچين
بهرام مژدهي
اميد ميرزايي
تازه سخن
فرشيد افکاري
عطاالله آغاسي
سارا بهرام زاده
طاهره دررودي
شفق
اشکان نظري
مهدي آخرتي
ليلا نوروزي
پيمان عارفي نژاد
نغمه بلالي
حيران ترکماني
عطاالله آقاسي
هادي جهان آبادي
صابر کاکايي
سپيدار
محمد قنبري
زهرا صادق زاده
حورال
حميدرضا نادري
فرياد
فرشته پناهي
امين کريمي
صبا آقاجاني
اميد صباغ نو
وبلاگ هاي ادبي
شمس آقاجاني
محمد فرجام
سناتور
سروش محمدي
ساسان شيباني نژاد
محمد نوري
سالومه يوسفيان
دنياي ترانه و موسيقي
مريم اسحاقي
مسعود ميرقادري
سپيده رسولي
سولماز حسن زاده
علي محمد عامري
علي رحيمي محلاتي
فرزانه اله يار
عليرضا جهانگيري
نويد شريف زاده
فاطيما کرمي
نسيم جعفري
ايست قلبي
آمنه شکوهي
ولگرد شب
محمد مرادي نصاري
عليرضا همتي گلشن
مجيد لشکري
مهوش شفيعي
مهسا زرين
پشت هيچستان
پرواز دو صفر يک
محمدمهدي قنبري
نازنين کريميان
عاطفه نجفي
بهاره خدابنده
منيژه درتوميان
دلنوشته هاي ناتانائيل
محمد صفاري
زهرا کربلايي
شهر و شهرياران
شعر انتظار
سينا سلمان زاده
مهدي ميرآخورلي
جابر مهابادي
فرزانه احمدي
شعر زلال
آمنه نقدي پور
ساموئل کابلی
ايمان ژاله
سه شنبه هاي بنفش
آنا کيان نيک
وحيد مصلحي
جواد ربيعي
سياه مشق
پونه حداديان
سودابه مرادي
آرمان محسن زاده
سميه آقايي
مهشاد
جواد طباطبايي
هما نجارزاده
فرهاد فريد
روزهاي خاکستري
کافه نرودا
یوسف ابوعلی نژاد
مارال طاهري
جواد نوروزي
سميه مرادي
انديشه شاهي
جاويد محمدي
فرشته شجاعي
چلينگر
محمد مساعد
جواد راهپيما
مسعود داهي
فرشته رسولي
احسان بايگي
صمصام علوي
محسن نظارت
فاطمه اسکندری
مهدی زمستان
مرضیه احمدی
انجمن شعر جوان
مهتاب
ذهنی پر از سوال
فاطمه قاسمپور
سهراب سیرت
شب شعر آرزو
علی رمضانی
مجتبی رافعی
محسن برزگر
خلوت یک صدا
بهاره نوروزی
سپیده نیک رو
علیرضا عباسی
نهفت
فریبا مرتضایی
پریسا کاووسی
نسرین مرادیان
امان پویامک
عباس حسین زاده
سمیه تکر
کتی بهرامی
مهرداد غلامی
علیرضا بهرامی
داش مهدی
م. مهدی پور
پدرام
محبوبه افشاری
روح الله ستایش احدی
شبنم طاهرخانی
راشین گوهرشاهی
مجید مه آبادی
سید میثم حسینی
علی رئیسی
واکس چکمه های یک زرافه
سارا بانو
مریم منصوری
عباس گندمی
باغ هلو
حرفهای گس
جلسه رسمی ست
رومینا عابدی
خفتگان بیدار
زهرا راه گل
محمدصادق یارحمیدی
حجت حصاری
حجت عسکری
آتوسا ایرانی
جهانگیر اژدری
یک نفر شورشی
نازنین آزاد
علی صابر
سهیل رسول زاده
سارا سهرابی
محمدحسین کنجوری
مهری پاکدل
داوود آصفی
یاسین بهمنی
انجمن ستاک
رحمان غلامی
علی قربانی دهاقانی
سید علی رضایی
اشرف السادات حسینی
مهدی رحیمی
شبنم مهر
وحید عمرانی
نسرین
شایان شاکر
رامین اعلایی
فریبا شادلو
نیلوفر دربندی
سینا محمدی
محمدجواد کشوری
حسین ناصرالملکی
شهنام نوری
بهرام بیگلویی
الهه عارف
مهیار هزارجریبی
رها صافی
ساحل
رضوانه فلاحتی
سحر سفلایی
رضوان رهنمافر
خانه پدری
بهرام خلیلی
پرویز حاجی رحیمی
عسل بانو
مژگان یادگاری
سادیسم پست مدرن
رضا بختیاری اصل
همایون احمدوند
خشایار فرج نژاد
کتایون ودنا
چرکنویس
محمد اسفندیارپور
ناخدا
حسین طهماسبی
زهرا شعبانی
علیرضا رجبعلی زاده
مهدی چراغی
وحید احمدیان
مروارید نقدی پور
مسیح رنجبر
پارانویا
حسن معصومی
غزل بارانی
امیر اربابی
بابک ابراهیم پور
تا فردا
رضا حموله
وحید آصفی بروجنی
امید دیوسالار
سمیرا حاتمی
بامداد سیاه
حامد نصیری
آرمین رادمهر
آرمین رشیدی
محمدامین عجرش زاده
احسان رجبی
کهبد
الهام محمودی
سعید حسین زاده
بادبادک صورتی
صدرا افخمی
یاسر یسنا
ابوالفضل حبیبی
فرهاد اسدپور
غلامرضا نصراللهی
جواد عفتی
جواد عفتی
جلیل


 
 
<